sun 12
نگاهم به چهارخانه هاي ساختمان رو به روست
آنجا كه دخترك گيس بريده همسايه
پاهايش را از پنجره اويزان ميكند
آنها را تكان ميدهد
و با هر تكان خاطره مرگي در ذهن عابران پايين رقم ميخورد!
كاش پاهايش را جمع ميكرد
از اين ارتفاع چندش آور دور ميشد
تا من تمام حواسم را به " سقوط آلبر كامو" جمع كنم
sun 11
براي my little dad و تمام نگاه هاي ناتمامش:
صبح شنبه
عاشق دختر همسايه ميشوم
روبان قرمزش رو هميشه كج ميبندد
موهايش اريب روي هلالي گردنش مي افتد
كيف به دست منتظر ساعتهايي ست
كه شعرهاي كودكي مرا
هجي كند
با همسالانش!
صبح يكشنبه
روزهاي تن طلايي است!
عاشق خودم ميشوم!
دنبال توجيه منطقي نباشيد
خودشيفتگي چرا نميخواهد!
صبح دوشنبه
عاشق كامنتر آخرين پست ام ميشوم
"آيلار"
تك مضرابهاي نگاهش
مرا مصولب ميسازد
صبح سه شنبه
عاشق گلفروش سر چهار راه ميشوم
نرگس هايش را
هم ريتم با نگاهش
به من ميفرشد
در ازاي لبخندي سرد!
صبح چهارشنبه
عاشق يك غريبه ميشوم!
اولين غريبه اي كه نگاهم به نگاهش گره بخورد
غريبه ها بهترين معشوقه هاي من اند!
پاي دلم را لگد نميكنند!
صبح پنج شنبه
عاشق رفتگر محله ميشوم!
عشقي عميق و نوستالوژيك!
عشقي از سر اجبار!
وقتي صداي خش خش جارويش
تمام خواب صبح ات را خراب كند
بهترين راه عاشق شدن است:
وقتي عاشق باشي
صداي خش خش
جايش را به ريتمي دلپذير ميدهد!
جمعه ها از شب آغاز ميشود!
واپسين ثانيه هاي جمعه
عاشق تو ميشوم
وقتي انگشتانمان كنار هم
روي كليدهاي سياه و سفيد پيانو ميرقصند
كليدهاي سياه من
كليدهاي سفيد تو
دونوازي هايمان همان عاشقي است!
ميبيني!
ساز از كوك در رفته ام!
هر روزم را نتي غير از تو
جلا ميدهد!
sun 10
لائيك بودنم را دوست دارم
وقتي دستانت را به سمت بالا نشانه ميروي
ميفهمم تمام اين بازي ها
آن بالا توي آسمان
به گونه اي وهم انگيزتر در جريان است
خداي شما از سر تقصيرات من نميگذرد
دعاهايتان را نثار دوشيزه باكره اي كنيد
كه آن طرف لب پنجره
شما را به هم آغوشي هاي مقدس فراميخواند!
sun 09
عاشقي!
صداي حسين پناهي ميپيچه توي اتاق. اتاق يخ كرده!من هم!من و اتاق همزيستي عجيبي با هم پيدا كرديم. هر دو همزمان تب ميكنيم از نداشته هامون و هر دو همزمان از تجاوز دستان ديگران بر پيكرهاي تراشيده شده مان به نفس تنگي مي افتيم!
عقرب عاشق!
اين شين رو دوست دارم. وقتي ميپيچه لاي موهام و موهام ميريزن روي گردنم و من آروم سرم رو كج ميكنم و چشمام ميره اون ته ته ها ميچسبه كف كاسه سرم!
" به من بگوئيد فرزانگان رنگ و بوم و قلم
چگونه خورشيدي را تصوير ميكنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نميكند؟ "
پ.ن: چقدر خسته ام!
sun 08
شهامتش را داري؟
يك دل سير غرق شدن
درست توي دستهايي كه همراهي كردنت رو فراموش كردن!
من شهامتش رو دارم
جرات بند از بند باز كردن تمام اين انگشتها رو
شجاعت نطفه بستن توي اين همه كابوس رو
جرات يه هم آغوشي توي پيچ و تاب اين رگها رو!
بيا جلو!
نترس!
دستات رو بده به من
من سر اين پيچ! وسط اين برهوت هزارساله
عمريه منتظرم!
sun 07
به اين نتيجه رسيدم كه زندگي من اتوبان دو طرفه هست با يك line
اين طرف من
آن طرف هم خالي ميماند براي برگشتن هاي نابهنگام ام!
sun 06
تو ريتم بازي را بر هم زدي
گوشه هاي لب پريده من براي قماربازي چون تو
برگ برنده نيست!
sun 05
فنجان لب پريده ام
حواست جمع نيست، بي گدار مينوشي !
sun 04
كوچه ورق ميزند
تمام پاكي هاي جا مانده را
در نبضهاي بي امان شب!
كوچه ميبلعد
در دل خود!
فاحشه اي كه دستانش را در جيبش فرو برده
و به dunhill اش پك هاي آبي ميزند!
sun 03
صبح ساعت 5 قبل از خواب شبانه
خدا را پشت پنجره غافلگير ميكنم
دنبال چيز عجيبي نيستم
يك كچل با شكم قلمبه آن بالا نشسته است!
با كاسه پر از فرني!
فقط دسته playstation اش به من ميفهماند
كه بازيچه اي بيش نيستم!
sun 02
من را صرف ميكني!
حال ساده!
تو را كه صرف ميكنم
ماضي بعيد هم كم مي آورد!
sun 01
گير كرده ام
در گلويت!
بغض كه ميكني
از هم ميپاشم
چشمهايت را ميبندي
من اين جا پشت اين پلك ها
محكوم به باورهاي هميشگي ام!
تو پاي ميز قضاوتت من را به صد بار مرگ محكوم ميكني
و من اينجا
درست زير پلك هاي تب دارت
هزاران بار در هر ثانيه
م ي م ي ر م!
sun 00
اگر سلام را نميخواستيد ما مجبور به تكرار اين همه حقارت نميشديم!
سلام اي دل قاچ قاچ
اي چاقوي خود ساخته!
(براي كامنت گذاشتن روي سان جون اين پايين كليك كنيد)