اول شخص مفرد كه در كار نباشد
خود ناخواسته ات را به ديگران عرضه ميكني!
فاحشگي همين جا پا ميگيرد!
خيلي ساده تر از هم آغوشي!
" />
اول شخص مفرد كه در كار نباشد
خود ناخواسته ات را به ديگران عرضه ميكني!
فاحشگي همين جا پا ميگيرد!
خيلي ساده تر از هم آغوشي!
Your love's like one last cigarette
Last cigarette, I will savor it
The last cigarette
Take it in and hold your breath, hope it never ends
But when it's gone, it's gone
The last cigarette
بوي تو ارامش اب
بوي تو عطر صد كتاب
بوسه جادويي تو
كشف دوباره شراب
شهيار ميخواند. من نت به نت در صدايش نئشگي هايم را معنا ميكنم. تو پك هاي عميق ات را شكل ميدهي. دستان من در هوا ميرقصند تا تمام دودها را از مقابل چشمان نيمه بازم كنار بزنند تا من تو را آن گونه كه هستي ببينم. نه آن طور كه ميخواهم!
حرف تو گيلاس درشت
ناز تو ابريشم چين
اسم تو ياد گل ياس
بغض تو لرزش زمين
شهيار ميخواند. شايد نميداند برهنگي هاي من تنها در حضورهاي نايابت امكان ميابد.
در اين شب بي مهابا
ستاره ساز صحنه شو
رخت غزل پاره كن
در شعر من برهنه شو
اين روزها هنوز من هستم و شهيار و پرده هاي مخمل قرمز كه پنجره سراسري راه پله هاي ماريپيچ خانه تان را پوشانده و من را كه با هر پله بالاتر آمدن اميدوارتر از قبل قدم برميدارم ناديده ميگيرند! پله هاي آخر من تمام تصوراتم را از دستان هميشه باز تو دفن ميكنم زير قدم هايم. همان جا مينشينم تا هميشه...
پ.ن: برهنه شو ...برهنه شو
همسايه مان فرشته است
دو بال سفيدش را صبح ها از پنجره اتاقش بيرون مي آورد
براي هوا خوري
من بالهاي سفيدش را نگاه ميكنم
نگاه نوازشگر!
بالهايش را جمع ميكند و پنجره را ميبندد
كيپ تا كيپ!
من ميمانم و نگاه نوازشگرم كه وسط راه
سرخورده شده!
پامچال هاي آن ور خيابان ميفهمند
درخت ياس بنفش ميفهمد
من ميفهمم
قناري آقا رضا هم ميفهمد!
ولي تو نميفهمي سال تمام شده و بهار پشت همين درخت لعنتي سر كوچه
منتظر پچ پچ هاي آخر سال من و تو مانده!
چند سال ميشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهاي مبهوت ات را از كنارش لو نميدهد هيچ وقت!
درخت لعنتي سر كوچه را ميگويم!
هيچ چيز اين خيابان و اين كوچه و اين شهر به من وفادار نمانده
ديگر چه توقعي از تو داشته باشم؟
فكر كن تو را به يك كافه دعوت كرده ام
آن گوشه دنج اش نشسته ايم رو به روي هم
بي هيچ حرف پيش و پسي
از داغي انعكاس نگاهمان كه هم ريتم با آهنگ joe dassin بر فنجان نقش بسته
لذت ميبريم!
A ti
A tu belleza tan particular
A esa manera tuya de mirar
A tus mentiras y a tu gran verdad
Tu verdad
A ti
A esa flor que seremos tu y yo
A mi
A mi locura, que eres solo tu
A mis silencios, a mi ingratitud
A mis traiciones, a mi mal humor
Que es amor
Rape ميكني!هرچه باكرگي مانده آن ته!
ته تصاوير وهم انگيز را ميگويم!
ببين! تصاوير كور هستند!من مثل تكثير تمامشان!
بكش بيرون از تمام اين وهم و خيالات
كه تا ابد
جا خوش كرده
در افكار مسخ شده ام!
پ.ن: عاشق دختر همسايه. مرسي نيماي عزيز.
dream land نوشته:
طعم گيلاس، طعم جمهوري اسلامي
" اگر شما را با دوست جنس مخالفتان بگیرند و آنقدر به صورتتان سیلی بزنند و دو روز تمام در اتاقی سرد بدون هیچ رواندازی و وسیلهی بهداشتی زندانی کنند شاید به فکر خودکشی میافتادید. اگر شما را با آن دوستتان به دادگاه ببرند و آنجا دوست عزیزتان همه چیز را حاشا کند و خودش را به کوچهی علیچپ بزند اگر دوستی که صورتتان را به خاطر با او بودن اینطور با تیغ خط انداختهاند از ترس کفالت شما در دادگاه خودش از شما شاکی باشد شاید به فکر خودکشی میافتادید. اگر شما را با دوستتان بگیرند و بخواهند به زور در دادگاه عقدتان کنند شاید به فکر خودکشی میافتادید. "
مني كه پشت مانيتور نشسته ام و دارم اين عكس رو با اون صورت خط خطي شده ميبينم ديوونه ميشم! ولي وقتي ديوونه تر ميشم كه اين رو ميخوانم:
" گله کنم از تمام فعالین حقوق زنان که هیچ به روی خودشان نیاوردند. ماجرای تلخ دختری ایرانی را که من لحظه به لحظه اینجا نوشتم را ندیدند یا نخواستند ببینند. "
پ.ن.1: راست ميگويي بايد از اين مدلها كه گور باباي همه چيزهاي مزخرف و آزاردهنده است باشم
پ.ن.2:ما دختريم دخترهاي بدبخت ايراني
پله برقي هاي دوتايي
يك تا من
يك تا تو!
من ميروم تو مي آيي!
اين وقتي هست كه از بالا نگاه كنيم
من مي آيم و تو ميروي
اين وقتي هست كه از پايين نگاه كنيم
ولي وقتي آن بالا رو به كودكيهايمان بايستيم
هم من ميروم،هم تو ميروي! در سكوت!
بدون خداحافظي!
ديوارهاي اتاقت رو نشونم ميدي. من عكس چمع ميكنم و تو نقاشي. من عكسهاي ديگران رو ميزنم به ديوار و تو نقاشي هاي خودت رو. من ذهنيت ديگران رو دعوت ميكنم به كنج هاي خلوت اتاقم و تو ذهنيت خودت رو حلاجي ميكني! شايد با خاطر همين هست كه من بين افكار خودم و ديگران غوطه ورم و تو به نتيجه هاي دهن پركن ميرسي!
ميدوني!تمام اينها كه كشيدي پرتره هايي هست از جسم تهي! از من!
يك شالگردن بلند و رنگارنگ دارم
از آبي تا قرمز و زرد و نارنجي و سياه و سبز لجني!
قهوه اي هم دارد حتي!
شالگردنم را محكم توي بغلم ميگيرم مبادا سردش شود!
تو ميگويي شالگردن براي بغل كردن نيست
ببين! دورگردنت ميپيچي
يك دور
دو دور
سه دور
من خفه ميشوم!
خوش به حال نوازنده آكاردئون كوچه پشتي!
دنيا به سازش ميرقصد...
ورقها رو بر ميزني! من هر چند دقيقه يك بار يكي از بي بي ها را بيرون ميكشم تا خودم را بهتر توضيح بدم! توضيح بي صدا. بي حرف! حاكم كتي روي شاخم است! تو هم با اين ورقهاي نشانه دارت شور تمام جرزني هاي دنيا را درآوردي.
من هر چي حكم ميكنم شبدر سه پره!
ميگي چهار پر! ميگي شبدر چهار پره! ببين!
به عكس روي ديوار اشاره ميكني. من زير عكس ديوار رو ميبينم!ديوار بتني و سخت رو!
شبدر هميشه اون جا بوده!همون شبدر چهارپر! ولي ديوار از خيلي قبل تر بوده. وقتي شبدر هم نباشه ديوار هنوز سرجاشه!
ميفهمي من رو؟ ميفهمي شدم ديوار واسه تمام ذهنياتي كه از خودم داشتم؟
باشه. اين دست هم مال تو. من كه از اول بازنده بودم!
The big looser!
حياط خانه شما از سطح زمين بالاست. خيلي بالا. اين قدر كه ميشود شهر رو ديد. حتي زير پا له كرد. شهر را با تمام موجودات ريز و درشت اش! درخت گل يخ آن طرف غوغا ميكند. دليل اين همه عطر ناگهاني را نميفهمم. مثل اين ميماند كه من را ميفهمد. درخت را ميگويم!وقتي كاملا غرق شدم در خيالاتم ناگهاني سرك ميكشد به پستوهاي ذهنم!
سرم را تند تند تكان ميدهم تا عطرش را كه ديگر آزار دهنده شده دور سازم.
نگاه ميكنم. طيف آبي بالاي سرم را!از پررنگ تا كمرنگ...
تمام اين آسمان وحشيانه آزاد بودن مرا نميفهمد!
ديگر از تو چه توقعي دارم؟
جميعت پشت سرم موج نمي زنه!متروي خلوتيه! پسركي دستش رو ميكشه روي ديوارهاي رو به رو تا كاشي ها رو با سر انگشت هاش مزه مزه كنه. اون طرف اقاي سيبيلويي روزنامه اش رو ورق ميزنه تا به صفحه حوادث برسه. دخترك پيژامه پوش دوربين به دست منتظر كوچك ترين حركت از هر بني بشري پشت ستون ايستاده و نگاهش به بند كفش من قفل شده!
مسير نگاهش رو دنبال ميكنم تا جلوي پاهام. بند كفش رو ميبندم. سرم رو كه بالا ميارم ديگه توي زاويه ديدم نيست! جلو ميرم. هيچ صدايي نيست. دلم ميخواد سرم رو بذارم روي ريل و زمان آشوب و ازدحام اين ايستگاه رو پيش بيني كنم.
يك قدم... دو قدم... سه قدم.... دستي حلقه ميشه دور من.
- ميخواستي بپري؟
قطار نزديك ميشه...
من جا ميمونم. من و آن دخترك پشت ستون!
دست از سر خدا برداشته ام
آبمان از اول هم توي يك جوب نميرفت
معامله هاي پاياپايمان به كار نيامد
نه من تاجر خوبي هستم
ونه او خداي خوبي!
دلتنگي هايم را پس مي آورد
ميگويد مشتري اول و آخرش خودت هستي!
بايد ميدانستم كه اين روزها نميشود روي خدا حساب كرد!
ميرزا: " بگذار برود برای خودش دنیا خلق کند. "
عاشق فلوت كليدي بودم
- ميدوني نفس ندارم
دستام رو نگاه كردي! لبام رو نگاه نكردي!
نفهميدي اين دستا نيستن كه روي اين كليدهاي بالا و پايين ميشن
اين نفسهاي منه كه ديگه
توي اين " ي خ م ا "
خيال آمدن و رفتن رو از سرش بيرون كرده!