گلوي خشك شده من
يادگار آوازهاي خاموش است!
سرت را ميگذاشتي روي شانه من
من سرم را به ديوار تكيه ميدادم
ميخواندي
ميخواندم
نت ها درهم ميشد
آخرش سرفه هاي من بود و خنده هاي تو
راستي نگفته بودم؟
هنوز هم سرم را به همان ديوار تكيه ميدهم!
" />
گلوي خشك شده من
يادگار آوازهاي خاموش است!
سرت را ميگذاشتي روي شانه من
من سرم را به ديوار تكيه ميدادم
ميخواندي
ميخواندم
نت ها درهم ميشد
آخرش سرفه هاي من بود و خنده هاي تو
راستي نگفته بودم؟
هنوز هم سرم را به همان ديوار تكيه ميدهم!
تا به حال زني در ساحل ديده اي
كه سوسوهاي رو به مرگ نور را
در مشت بسته اش بگيرد
و تمام توانش را در نگاهي خلاصه كند؟
من آن زنم!
مشتم را وا كرده ام
تا تمام نوري كه از لحظه هايم گرفته ام
يك جا
پيشكش كنم!
به تمام نگاه هاي نا تمام ات!
باران كه ميبارد
تمام خط خطي هاي پشت شيشه شسته ميشود
مثل چركاب از دل ناودان بيرون ميپاشد
موج مي اندازد تا وسط گودال پر كرم باغچه
پاي درخت سيب!
مگر درخت سيب به داد قصه هاي من و تو برسد!
تمام چركاب را بالا ميكشد
شكوفه ميدهد
شكوفه هاي صورتي
من آويزان تو ميشوم
تا تو آويزان بالاترين شاخه درخت سيب شوي
همان شاخه بالايي كه از همه صورتي تر است
تو آن جلو
و من
اين پشت
نفس ام را از عطر شكوفه ها حبس كرده ام!
ميداني چرا؟
خاطراتم را بلعيدم
حالا نه تنها پستوهاي تاريك ذهنم
حتي ريه هايم هم بوي تو را دارد.
خودم نوشتم ات
بر شيشه بخار گرفته آن عصر زمستاني...
چمدان ام را بسته ام
تمام تكه هايم را جا ميدهم
يورش هاي ناگهاني افكارم را جا نميدهم
از درز چمدان بيرون ميزند
باز هم لحظه رفتن همه چيز را خراب ميكند!
جا نشدند
نه كتابهايم
نه نوشته هاي پاره پاره ام
نه ماتيك ام !
هيچ كدام جا نشدند
حتي پياده روي هاي جمعه هاي دل انگيز
زير آفتاب از مبدا گريخته
جا نشدند
هر آنچه ماندن ام را توجيه ميكند
جا نشد!
ولي
تمام چيزهايي كه ديگر به من تعلق ندارند جا شدند
مثل تو!
پ.ن: daily chert o pert ام فيلتر شد :(
بوي عيدي بوي توپ
بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ
با اينا
زمستونو سر ميكنم
با اينا
خستگي مو در ميكنم
خانوم جون نيست كه باز هم قبل از عيد همه نوه نتيجه ها جمع شن دور اون ظرف بزرگ سمنو و همه چشماشون رو ببندن و توي دلشون كلي چيزهاي خوب آرزو كنن!
خانوم جون ديگه نيست. سمنو هم! نوه نتيجه ها هم!
ولي سال نو هر سال مياد! حتي بدون همه اينها!
سال نو مبارك
خش خش برگها تمام شد
تمام كودكي هاي امسال را
دفن ميكنم
زير همين ياس بنفش
شايد سال بعد
با پاييزي دوباره،
شكوفه دهد!
دستانم را همان جا چال كردم
- سال پيش -
امسال ياس بنفش برگهايش نيايش وارانه به سوي آسمان كشيده شد
سهم انگشتانم را نديدم در پيچ و تاب شاخه هايش
ولي،
ميدانم سال بعد
تمام آنچه چال كرده ام
با هم
بارور خواهد شد!
شده ام موج سرگشته اي كه خودش را ميكوبد به هر چه مانده!
زخمي تر از اين نميشوم!
صخره ها هم ديگر آن صخره ها نيستند!
با هم طرح دوستي ريخته ايم
دل سپرده اند به آشفتگي هايم!
نميدانستم آدمي كه درد را ميفهمد
دوست داشتني تر جلوه ميكند!
انگار توي يك دالان مالامال از پلك هاي دوخته شده راه ميروم!
يكي آمده تمام پلك ها را
با سيم كلفتي به هم دوخته
تا ديدن از يادشان برود!
حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن دختر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!
حضورهاي چند بعدي ات رو حس نميكنم! همون طوري كه تو بودن هاي مسطح من رو نميبيني! ليوان روي ميز لبه هاش قرمز هست و صورتي!جاي ماتيك! من هميشه برق لب ميزنم!رنگ نداره!ببين!
دستام رو ميگيرم جلوت!تو ميخندي!به زمين و زمان و من ساده!
من توي دلم از هم ميپاشم از اين همه بي خيالي!
ميشيني و ليوان رو از دستم ميگيري و بقيه آبش رو تا ته سر ميكشي!من نگاه ميكنم ببينم لباي تو روي كدوم جاي لب،روي كدوم رنگ قفل ميشه!
دستام يخ كرده!ها ميكني توي دستام!دستام بيشتر يخ ميكنه!
ميدوني!بودنت مثل نبودنت شده! نبودنت فاجعه است!بودنت هم! اينها توي ذهنم ميگذره!
ليوان رو ميذاري روي ميز!همون جاي قبلي!
من ميرم چون ديگه حوصله شمردن جاي ماتيك رو روي در و ديوار و لباس و ليوان و بالش و ملافه و دستاي تو ندارم!
من اين طرف ديوار پاهايم را جمع كردم پشت تير چراغ برق
خواستم كلاغ ها لالايي بخوانند تا خوابت آشفته شود
بفهمي!
بفهمي وقتي ريتم دلنواز جايش را خراش هاي چرك آلود ميدهد
تمام روياها از هم فرو ميپاشد!
تو خوابي ! مثل هميشه
هر روز صبح كه من پا پس ميكشم
پاورچين پاورچين تا كمد و شير دستشويي
و حتي آن قهوه جوش!
تو خوابي!
توي زرده تخم مرغ هم خوابي!
توي يادداشت هاي روي در يخچال هم خوابي!
توي پيچاندن دستگيره درهم!
ولي وقتي سر كوچه من را،
دست در دست پسركي كه
تمام شب را براي همين چند لحظه كوتاه
پا به ديوار كوبيده
ميبيني!
بوي تعفن بيداريت تمام محله را برميدارد!
همين است كه دلم ميخواد تا هميشه بالشم را بغل كنم...بخوابم!
پ.ن.1: هنوزم ميشه قرباني اين وحشت منحوس نشد...
پ.ن.2: بخوابيم كورش جان؟ تو هنوز بيداري؟
كسي بال اضافي سراغ ندارد؟
ميخواهم لاين هاي اتوبان را از بالا نگاه كنم
بال كنده شده ام روزي
وسط يكي از همين خط هاي كج و معوج
به دست ملعونت، زير چرخهاي اولين تريلي جا ماند!
ميخواهم بگردم
از بين تمام بالها
بال خال دارم را پيدا كنم
با احترام به ديوار اتاقم بياويزم
و هر شب وسوسه هاي سرخ شنيدنت را دور سازم
خط كشي ها تمامي ندارد
از اين سر خيابان تا ته آن پيچ عاشق!
من اين وسط ايستاده ام ، مقصدم را ميگويم
و هيچ تنابنده اي مقصد مرا آن طور كه تو ميشناسي،نميشناسد
همه شانه بالا مي اندازند
نگاهي ميكنند و ميگذرند!
و من اينجا تا عبور دوباره تو منتظر ميمانم
ميداني نگراني ام از چيست؟
اينكه تو هم مقصدت را عوض كرده باشي!