
خاطراتم تكه تكه شده اند
نه به افكارم اطمينان دارم
نه به موجوديت خاطرات ام
فقط ميدانم آن ته
چند شاپرك بي نفس، بالهايشان را بيهوده بر هم ميكوبند
شايد باز شود
اين قفل هميشه!
" />

خاطراتم تكه تكه شده اند
نه به افكارم اطمينان دارم
نه به موجوديت خاطرات ام
فقط ميدانم آن ته
چند شاپرك بي نفس، بالهايشان را بيهوده بر هم ميكوبند
شايد باز شود
اين قفل هميشه!
ملافه ات را چنگ ميزني،خيال خواب همه ذهنت رو پر كرده و اين قدر تنت خسته هست كه حتي توانايي بستن پلك هاي لعنتي ات رو هم از دست دادي! اين خستگي نميذاره! نميذاره يه دل سير بخوابي و خواب نبيني! خيره ميشي به ديوار رو به روت!جايي كه پر از نوستالوژي هاي كپك زده هست!عكسهايي كه پشت هم رنگي و سياه و سفيد رديف كردي توي قاب! قاب ذهنت ولي خاليه! خالي از هر تصويري!خالي از هر دلخوشي و خالي از هر حسي!
ببين تا كجا وفادار مانده ام!؟!

پشت اين كوچه باغي ها
هنوز هم زاغك كتاب فارسي قالب پنيرش را به روباه صفت هايي چون تو ميبخشد!
اين طرف
اما
زاغك ها جايشان را به قناري هاي زرد داده اند
دستات كه ميرقصن روي كليد هاي پيانو، آروم، سفيد سفيد سفيد سياه سياه سفيد سياه!
من ريتم دلنواز بند بند انگشت هات رو زمزمه ميكنم... دو دو دو فا......
تو هنوز ميرقصوني!من هنوز زمزمه ميكنم! تو نرم و آروم، خيال من رو،حواس من رو، تمام ذهنيات من رو ميكشوني توي يه مشت نت روي سه خطي هاي رو به روت!
من توي ذهنم سي بمل ها رو به آغوش ميكشم،بي صدا، ناگهاني!
تو هنوز ميرقصوني انگشت هات رو! ولي من انگشت هام رو گچ گرفته ام كه حتي ننويسن!
نه از من!نه از تو!نه از اون نتهاي دلنواز كه تمام لحظه هاي من رو به يك تراژدي ريتميك تبديل كردن!

ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
يه تيكه مونده
اين ته
از دلت!
اونم مي اندازم جلو سگ!
سگه بو ميكشه! نگاه ميكنه به من! به جاي خالي دلت!
راهش رو كج ميكنه
ميره

Hey you, don’t tell me there’s no hope at all
Together we stand, divided we fall
ديگر يادم نيست. آخرين كلمه ها همين بود ديگر؟ بعد تو پيچيدي همراه كوچه كه ميپيچيد و تمام خاطره هاي كودكانه مرا پشت همان ياس بنفش با آن عطر كر كننده اش تا ابد دفن ميكرد.
اين جور وقتها كه خوابهاي شبانه از 7 صبح شروع ميشه تا ناكجاي بعداز ظهر! تنها بهونه يه دوش آب گرم هست و يه حوله پيچي حسابي! همون طوري خيس با همون موهايي كه از نوكش آب ميچكه با همون حوله اي كه سفت پيچونديش به خودت كه يه وقت امنيت ات به خطر نيفته! ميري خودت رو گم و گور ميكني زير ملافه! شروع ميكني به لرزيدن. يواش يواش كم ميشه!گم ميشه!محو ميشه! اين مهم نيست كه تن خسته ات رو دادي دست بالش! اين مهمه كه خود خسته ات رو نميتوني به كسي بسپري!
تولدم مبارك!
:)

من هنوزم دستام رو پشت سرم حلقه ميكنم تا يه وقت يه قهرمان ديگه به قصه هاي من اضافه نشه!
خش خش اش تمام نشده
از 5 صبح دارد بهار را بر خلاف جهت هميشگي اش
در اين سراشيبي كوچه
پايين ميراند!
رفتگر محله ما شايد نميداند
بهار سهم من است
از تمام نبودن هاي مكرر ام!

خواب ديدم
كوير را
با رگه هاي عطش اش
بوي خاك
وسوسه باران
و خودم را
پابرهنه
كشان كشان
در پي هيچ هاي هميشه!
سوفلور* هم ديگه به كار من نمياد!
من اين وسط واسادم
جلوي اين همه چشم
همه ديالوگ هام رو فراموش كردم، سالهاست كه ساكتم
خفه ام
محوام
ولي متعجب!
چون هنوز از تعداد چشمهاي خيره به من بازيگر بازيگوش بازيگردون حناق گرفته چيزي كم نشده!
" ميدانستند دندان براي تبسم نيز هست
و تنها
بردريدند "
شاملو

عزيز دلك، فرووو خوشكلك، گنجيشك دلت، ميزنه پرك...
پ.ن: :*

زندگي را دزديديم ولي جايي براي پنهان كردنش نداشتيم
گذاشتيمش سر چهار راه
به كمين نشستيم
ديديم كسي حتي نگاهش هم نميكند!
اين بار هم به كاه دان زده بوديم

بين من و گلهاي آبشار طلايي آويزان شده از اين درخت كاج
تيركمانت آن گنجشك بخت برگشته را نشانه ميرود
هنوز هم
مثل ديروزها
مثل هر روزها!
فقط نميدانم چرا وقتي سنگت به بال كوچك اش ميخورد
دستان من از درد ذق ذق ميكند

پنجره بازه. پرده ها ميچرخن و ميرقصن و من بين سفيدي هاشون دنبال اشباح خيالي ميگردم تا اين چند دقيقه باقي مونده تا صبح رو با قصه هاي هزار و يك شب دست سازم ، با خيال خواب بگذرونم. پرده ها ميچرخن و ثابت ميشن و باز هم يه نسيم مياد تا به يه والس ديگه دعوتشون كنه!
من نگاهم رو ميچرخونم بين چين هاي پرده و ميدونم كه اون طرف پشت پنجره زندگي به گونه اي ديگه در جريانه! شايد باز هم بابا بزرگ تارا نون سنگك به دست داره رد ميشه يا گلنوش چكمه هاي قرمزش رو توي چاله هاي آب امتحان ميكنه! شايد هم مهراد پاي تير چراغ برق منتظر ايستاده و شايد تو مثل هميشه از اين كوچه رد نميشي!
كاش ميدونستي من خيلي وقته خودم رو به رقص پرده ها ميسپارم..

دود سيگار ميپيچه! اين آكواريوم كوچيك تر از اوني هست كه تحمل دو تا پك عميق ديگه رو از تو داشته باشه! نفس هاي من خيلي وقته كه كم آمدن! تو دنبال يه چاره باش واسه اين ماهي هاي باقي مونده كه بي فلس هاي رنگيشون دارن اين ته با اين همه دود له له ميزنن!
چشمات رو ميبندي و يه پك ديگه!
هي تو!ببين! من ديگه نفس ندارم.... ميشه پات رو از روي ريه هاي من برداري؟

بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميروي مستانه شو مستانه شو!