sun 89
عينك اش را برنميداشت. هرچه اين پا و آن پا ميكردم هنوز ايستاده بود و نگاه اش را دوخته بود به ديوار رو به رو. نميدانستم يك قاب عكس خالي اين همه حرف دارد براي گفتن. آن هم براي چشمهايي كه پشت شيشه هاي تيره عينك معلوم نيست دنبال كدام بهانه اند!
آخرش هم معلوم نشد اين همه قطره هاي اشك كه ميغلتيد اين قدر نرم و سبك روي گونه هايش از سر دلتنگي هاي كدام شب زنده داري بوده!
حالا كه نشسته ام اينجا و عينك ام را برنميدارم و تمام افكارم را متمركز ميكنم به جاي خالي آن قاب خالي، تمام خيالات آن ظهرپر التهاب يك جا مينشيند در چله گاه چشمانم
بي هوا ميريزند پايين اين اشك هاي لعنتي، نميدانستم جاهاي خالي اين قدر دردناك ميشوند گاهي!
sun 88
لبه پنجره ايستاده بودم فكر ميكردم همه دنيا همين قوطي كبريت هاي كوچك است كه خلاصه ميشود اين زير. زير اين پنجره لعنتي! آخرش هم نفهميدم من كجاي اين دنياي وامانده ذهنم را از پرسه هاي نابهنگام پركرده بودم كه حالا بايد براي پيدا كردن تك تك آن خوش خيالي ها چشم ام را بدوزم به اين نقاشي سياه و سفيد پشت شيشه!
هوس آن بالهاي پولكي رنگي هيچ وقت نميگذارد يك بار وسوسه پريدنم را برسانم به پايان هميشگي اش!
من ميمانم و اين لبه كه تاريك است.
تاريك و سياه و گاهي هاشورهاي سفيدش توي ذوق ميزند...
sun 87
كتاب هاي eye را باز ميكنم. به صفحه دوم نميكشد. هر شب اين قصه تكرار ميشود تا خود صبح. برميگردم پشت جلد را نگاه ميكنم. آدمكهاي رقصان را كه در تاريكي و سياه و سفيدي فركانس ها مخفي شده اند. خودم را جا مي اندازم. بين تك تك نگاه هايم كه خيره ميماند روي جلدهاي سياه و سفيد!
" اين مجموعه براي بالا بردن سطح توقع مخاطب از هنر است"
چشم
گوش
دهان
چشمانم را ميبندم گوشم را كيپ ميگيرم و دهانم را تا آخر باز ميكنم ولي هنري در كار نيست. توي آينه هم نيست. زير بالش هم نيست. هيچ كجا نيست. حتي روي ميز صبحانه كنار ليوان شير هر روزه. باز هم روي جلد را دست ميكشم
ميدانم من مخاطب اين هنر نيستم
هنر زندگي!
sun 86
براي من هميشه نگاه ها در يك چيز خلاصه ميشد!در يك چيز خاص كه تنها در تاريكي هاي مطلق ديده ميشد
تاريكي مثل كوچه پس كوچه هاي شبزده!وقتي دستانمان را روي ديوارهاي كاه گلي ميكشيديم صدايمان گوش فلك را كر ميكرد
" غم ميون دو تا چشمون قشنگ خونه كرده" ميخوانديم
من جيغ هاي ممتد ميكشيدم تا خدا هم انگشتانش را در گوشش فرو كند و بگويد:
بس است
ديگر نخوان!
sun 85
تلخ ام. تلخ و بي مايه. بي مايه و بي محتوا!ذهنم همزمان با خودم پرسه ميزند. از اين سر اتاق تا آن سر. تا به حال شده با سرعت تمام بدوي و با وجود نفس هايي كه براي ادامه دادن داري، بايستي. يك مكث كوتاه. و نفهمي از كجا شروع كردي و قرار است آن ته چه چيزي در انتظار اين همه دست و پا زدن ها باشد!
آن مكث كوتاه براي من سالهاست اتفاق افتاده
ولي ديگر كوتاه نيست. اين قدر طول كشيده تا حافظه نوه هايم هم اين احساس خفگي را از ياد نبرند*
پ.ن: تيكه ستاره دار را نميدانم از كجا در ذهنم مانده!
sun 84
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست...
sun 83
پاهايم را آويزان كرده بودم از پنجره. پنجره اي كه ميگويم نه حفاظ دارد نه ميله هاي آهني سفيد. پاهايم را كه آويزان ميكنم به جز انگشتانم تك تك part هاي حس دار وجودم معلق ميماند در فضاي خالي زير پنجره. دستانم را حلقه كردم پشت سرم تا باد كه ميوزد تمام اتفاق هاي دنيا در ذهنم يك جا بيفتد!
از باد خبري نشد.
ولي تمام آن اتفاقهايي كه ميخواستم افتاد
يك جا
نه در ذهنم
بر آسفالت داغ خيابان!
آن پايين
زير پاهاي آويزانم!
اتفاق تو بودي!اتفاقي كه ميتوانست رنگي تر از اين باشد يا شايد گس تر!مثل آن زالزالك هاي نرسيده كه آويزانش ميشديم تا دلبري هايمان را كامل تر كنيم!
sun 82
" چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست. ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟چرا هر كسي چند نفر است، چهرهايي تماما گوناگون؟چرا عاشق كسي ميشويم اما با كسي ديگر به بستر ميرويم؟ چرا عشق جماعي ست دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گ.ا.ي.د جز من كه هميشه گ.ا.ئ.ي.د.ه ميشوم؟ "
وردي كه بره ها ميخوانند.رضا قاسمي
sun 81
چهارچوب در را نديدم
چشمهام مثل هميشه باز بودن
اون طرف در هم چيزي منتظر نبود
ولي من باز چهارچوب در رو نديدم
الان 2 ساعته كه دستم روي پيشونيمه و زير دستم يه نقطه بزرگ هست كه ميسوزه و خيسه
از 2 ساعت پيش تا حالا دنياي جلوي چشمام شده پر از قاصدك!
نميدونستم چهارچوب يه در ميتونه من رو بكشونه بيرون از اون همه وهم!
sun 80
آنچه باختم بيش از هويت بود
حاشيه نميروم
اينجا پايان داستان من
به ابتذال كشيده شده
sun 79
تمام تفريح من اين روزها منحصر به رفتن به كافه اي موزيك دار شده است ميان جماعتي كه دوستشان دارم و ندارم. ازشان بدم مي آيد و نمي آيد. تمام كيف من از زندگي اين روزها منحصر شده به گوش دادن به گلچهره و نوشيدن قهوه ترك بي آن كه حتي نيم نگاهي به ته فنجان بيندازم
من خودم هستم
اين روزها فقط شايد كمي تلخ تر ميان زرورقي رنگين تر
اين روزها كمتر مينويسم تا كمتر كثافت كاري كرده باشم
با realite ي چندش آوري دست و پنچه نرم ميكنم. خدا را چه ديدي. شايد رفيق شديم. روشهايي كه تا به حال استعمال ميكردم براي بهبودي اين وضع خراب اندر خراب تا كنون موثر واقع نشده است. همه اتفاقات اينجا به طرز باور نكردني خنده دار شده است آنقدرد كه آب دماغ آدم راه مي افتد. ادم ها هر كدام به سهم خود bete noire هاي وحشتناكي هستند كه با هيچ وسيله اي خيال كنده شدن ندارند!به هر حال با اين همه هنوز هيچ تغييري در خلق و خوي من رخ نداده!
ورطه وحشتناكي است. حرف هم را نميفهميم!و ديگر حتي وانمود به فهميدن هم نميكنيم
و اين يعني:سيم آخر!
عجالتا احتياج به يك بالشت دارم و دنيايي فراموشي و شنيدن صدايي آشنا!
*****************
هنوز هم روزهامون رنگ هم هستند نازنين...
sun 78
كسوف نوشته بود:
امروز با میرزا گپ میزدیم که چرا وبلاگرها به جان هم افتادند؟
گفتم درین شهر دیوانه بسیارست... در فضای وب هم بیشتر...
کدام یکی از ما به تیمارستان میرویم و با مجانین به بحث مینشینیم؟
گفت در شهر فاصلهها زیاد است و احتمال برخورد کم، اما در وب فاصلهها کوچک و به اندازه یک کلیک.این کلیکها وسوسه بزرگیست.... لطفا فاصله خود را حفظ کنید تا وبلاگستان به جنون کشیده نشود!
......
من دكتر ح را بيشتر ميشناسم!اگر تو دو ماه است كه ميشناسيش. بيمارهاي رواني چون تو را به او معرفي ميكنم گاهي! نميدانم ميتواند درمانشان كند يا نه! ولي براي تو چند متخصص لازم است خانم عزيز!
فاصله ات را با من حفظ كن. تا جايي كه ميتواني.دفعه بد فحش هاي چهارواداري ات را بسته بندي ميكنم يه كارت hallmark هم رويش ميگذارم با يك پاپيون قرمز گنده شخصا تقديم ات ميكنم!
نيازي به ثابت كردن خودم به تو و امثال تو ندارم. وقت و حوصله اش را هم ندارم.ارزشش را هم نداري!از اين ماتم كه نديده و نشناخته معلوم نيست روي چه حسابي لگد پراكني ميكني! فشاري كه به تو وارد شده از كجاي زندگي من است؟ همين وبلاگ مسخره و يخ؟ يا شخص من؟
بيشتر از اين هم ارزش ندارد وقتم را تلف ماليخولياهايي چون تو كنم. شب شيريني داشته باشي همچون شب هاي ديگرت!
sun 77
ديگر اهل هيچ كجا نيستم
هويتم را
بر رف اولين خانه جا گذاشتم
بيرون كه ميزدم
آسمان دلگير بود
حالا ديگر
حتي نگاهم هم نميكند!
رفتم تا بدانم
تنها چيزي كه از آن من است
جاي خالي پاهايي ست
كه ازمن
تا ابديت بي انتهاي تو كشيده شده!
رفتم تا بدانم
تنها چيزي كه از آن توست
انتظار هاي بي پايان من است
براي دستاويزي نگاهم
به پلكهاي هميشه خسته ات!
sun 76
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!
sun 75
دقت كردم
ديدم خيلي وقت است چيزي جز لبخندهاي بي معني براي هم نداريم
اين كه من سرم را كج كنم انگشتم دور فنجان بچرخانم
لبخند بزنم
و تو
دود سيگارت را حلقه حلقه كني
لبخند بزني و انگشتانت را دور حجم كر كننده فضاي بينمان بلغزاني!
sun 74
I want to hold you closer, closer, closer, closer
sun 73
خوب نيستم!دروغ نميگويم. نه خودم رو گول ميزنم نه تو رو!نه تمام آنهايي كه منتظر بد بودن من اند!رسيده ام به نقطه اي كه تو بهش ميگفتي تاريكي مطلق! پلك ميزنم ولي راستش رو بخواي مردمك من از اين گشادتر نميشود تا چيزهايي كه توي اين تاريكي مطلق هم ميشود ديد را ديد بزند!
sun 72
Hello, Im the lie living for you so you can hide...
pendando
sun 71
فكر ميكرديم زندگي ميدان جنگ است
سينه سپر ميكرديم
پرچم هاي رنگي مان را در مسير باد ميگرفتيم
اما حالا
يك نگاه به پشت سر كافي ست
تا بفهماند
ما مسيرمان را اشتباه آمديم
به پشت سر هم نگاه نكنيم اين پرچم سفيد،
خامي خيالاتمان را ثابت خواهد كرد!
sun 70
آسمان كلاهش را برداشته
به احترام تمام رژه هاي تك نفره ام!
چاله چوله هاي پر آب قدمهايم را فرا ميخوانند
كوچه خاطره ترك خورده ايست
از گذشته اي دور!
ذهنم را ميكاوم
شخم ميزنم
تيشه برميدارم و تكه تكه اش ميكنم
باز هم همان است!
كوچه تاريك است
بن بست است
و خسته
ولي من نور را بهانه كرده ام براي پرسه هاي شبانه!
آسمان هنوز كلاه به دست ايستاده
Blue
غمگيني اش را به من ميبخشد
و من و كوچه ، در آغوش هم،اين غمگيني ابدي را فرياد ميزنيم!
sun 69
من رو به من يادآوري كردن چه سخت شده اين روزها!