" /> This Is Me: 2007 Archives

30, 2007

sun 108

اصلا میدونی چیه؟ من خوابهام رو جا گذاشتم اونجا! بین همون گرمای تابسون و اون همه تب و فین فین! من به جز خوابهام یه چیز دیگه رو هم جا گذاشتم
ولی هیچ کس نمیدونه! خودم هم تازه فهمیدم. وقتی داشتم دستام رو میکاشتم پیش پامچالهای عید یه هو دیدم که دیگه ریشه نمیزنم. دیدم که وقتی ریشه نزنی یعنی از سبز شدن هم خبری نیست. و بعد از این همه مدت تازه فهمیدم که یه چیزی نیست
حتی وقتی که انگشتای پاهام رو میکشیدم روی ریشه های قالی هم فکر کردم. موقع ماری پاپینز و ماست و چیپس هم فکر کردم. موقع مسواک و حوله صورتی هم فکر کردم
ولی صبح توی استکان چایی ام پیدا کردم که من خودم رو هم جا گذاشته بودم
برام پستش میکنی؟ بیمه نمیخواد! میدونی. فک کنم قیمت نمیشه روش گذاشت. پیشتاز نفرست. من از اون خطهای نارنجی روی پاکت پیشتاز خوشم نمیاد
بذارش توی یه پاکت بنفش
نه! شاید بهتره صبر کنیم تا خودم برگردم ورش دارم
ولی اگه دیگه من رو نشناسه؟؟؟

nothing compares to u
:* tanx lutus

27, 2007

sun 107

روزگارمان شده روزگار هستي هاي بي پايان!
هنوز هم سوسوي چراغها توي ذوق ميزند. سه بامداد گذشته و ماه هنوز نشسته ايم و فلسفه هاي پوست كنده مان را قاچ قاچ ميكنيم و قسمت ميكنيم!
پارس سگها هم تمامي ندارد در اين روزگار هست هاي بي پايان تو!
لبخندهاي كج مينشيند گوشه لبهاي خسته و خواب آلود!‌آخرش ليوان آب بايد واژگون شود تا اين جماعت شب نشين از صندلي هاشان كنده شوند و سر بسپارند به بالهاش يخ كرده شان!
سرم را قايم ميكنم در خنكاي بالش، نگاهش ميكنم:
خيال خواب هم نميرسد در اين روزگار هستي هاي بي پايان!

26, 2007

sun 106


Tinderbox طنين انداخته! صداي بلز تارا هم تمامي ندارد. روزهاي كودكي ما به گيس و گيس كشي و خمير بازي ميگذشت و حالا هر شب بايد تمرينهاي شعر five little monkey بشود لالايي من!
دلم تنگ مشود براي تمام سرخوشي هاي 5 سلاگي. وقتي همه دنيا توي جيبم جا نميشد و دنبال قاصدكها تا آخر خيابان كه ميدويدم ترس گم شدن هميشگي در خانه مان تمام دنياي لبخندهاي قرمز را تاريك ميكرد!
اخرش هم دست بابا بود كه حلقه مشد دورمن
آن پناهگاه امن را با هيچ چيز دنيا نميشد عوض كرد!
حالا اين طرف خيابان كه ايستاده ام،‌ نه دستان بابا تسكين دهنده هست و نه خانه گم ميشود! قاصدك ها هم ميرقصند و بي خيال تر من كودكي هايم را ميرقصانند!
كافي ست دستهايم را كنار هم بگذارم تا همه دنيا تويش جا شود و مچاله اش كنم بگذارمش كنار رژ لب صورتي،‌ته جيبم!

25, 2007

sun 105

شده ام همان دخترك كرنفلكس به دستي كه صبح ها كابوس هايش را در ظرف شير جا ميگذارد و هم ميزند!
آخرش هم با روياهاي فيلتر شده اش سر از مسيرهاي ماورائي در مي آورد و اين قدر ميرود تا به آن جهنم دره اي كه صبح هضم اش كرده برسد!

24, 2007

sun 104
the apple(akkasee-com).jpg

هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز...

photo by : RiZgUl

23, 2007

sun 103

حربه اي ميخواهم كه ذاتا پتياره كش باشد
پ
ت
ي
ا
ر
ه
ك
ش


20, 2007

sun 102
farfarak.JPG

عزيز دلك، فروو خوشكلك، گنجيشك دلت، ميزنه پرك

تولدت مبارك :*

19, 2007

sun 101

من هارموني رنگ و قلم را نميشناسم. تو را ميشناسم كه قلم به دست تمام زردي روزهايم را به تاريكي سياه winsor بخشيدي

17, 2007

sun 100
IMG_1824.JPG

و من دیدم چقدر حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت و ریا و دروغ در هم آمیخته بود

16, 2007

sun 99

وقتي جهان در كرشمه نگاهي زاده شود، من ميمانم با تمام قصه هاي نيمه تمام ام كه ته اين دفترچه هاي رنگي پر از خط خوردگي ست! نگاه و كرشمه همانهاست كه بود. دفترچه ها و خط خوردگي ها نيز
ولي جهان من همان جهان نيست!
براي رستاخيزش چيزي بيشتر از نگاه لازم است!

13, 2007

sun 98

آنچه ته فنجان افتاده يك ماديان است
رها
سرخوش!

12, 2007

sun 97

گاهي تبديل ميشوم به نعشي گنديده!‌ وقتي تمام فكرهاي دنيا توي سرم ميچرخند و ميچرخند و آخرش هم هيچ درزي نيست تا خود را از لابه لاي آن بيرون بكشند!‌احساس سنگيني تمام فضا را پر ميكند و من ميمانم با تمام فكرهايي كه بوي تعفن گرفته اند!
اينجاست كه بوي cloe تمام فضاي نم گرفته حمام را پر ميكند و من خودم را كشان كشان ميسپارم به سكون آب و بخار. حل شدن افكارم را حس ميكنم. ذره ذره اش حل ميشود.
من حل ميشوم
با تمام چيزهايي كه ارزش اش را از دست داده است!
هميشه ميدانم تعفن و گنديدگي ميرود و بازميگردد. چيزي كه هيچگاه عوض نميشود من هستم!

11, 2007

sun 96

ميداني چه چيز اين روزها جديد است؟ اينكه من همان پله اول كفشهاي پاشنه دارم را در مي آورم تا از تصوير خودم جلوي آينه قدي پشت در به خنده نيفتم!‌
زمين اين روزها هم خيس است!‌خيس باران شايد. فكر كن در دل تابستان باران ببارد و من پابرهنه روي سنگها سر بخورم و خيسي اش را مديون آن خداي فرني خور باشم!
آخرش هم خودم را جمع كنم توي تاب،‌و دنيا تاب بخورد...تاب بخورد... تاب بخورد
تا
من
تاب خوردنش را
تاب
نياورم!

10, 2007

sun 95

ميچرخيدم. نميدانم كجاي اين سقف داشت دور ماورائي ميزد. چشم كه برميداشتم تمام آدمكها رقصان تر از من در فاصله هاي خيالي ريشه دوانده بودند. من هنوز هم ميچرخم!
از آدمهاي ماورائي خبري نيست!
ديگر مست و پاتيل شدن هم دنيا را آن طور كه ساعتهاي كشدار با هم بودنهايمان ميچرخاند،‌نميچرخاند!

9, 2007

sun 94

شب نشيني ميكنيم! دور هم كه جمع ميشويم هر چه سعي ميكنم ارتباطي حداقل بين رنگ شلوارهايمان كه جزئي ترين وسادهترين چيز ممكن است پيدا كنم باز هم تمام ذهنم پر از علامت سوال ميشود!‌به خودم كه نگاه مينكنم PJ راه راه سبزم يك لبخند گشاد مينشاند روي لبم. لب من و لب آن اروشاي هميشه لبخند!
بعد دوباره سعي ميكنم به اين فكر نكنم كه از نظر فكري و روحي هيچ چيزمان مثل هم نيست. بين اين جمع ده نفره هر شب كه روي صندلي هاي آن تراس كذايي رو به شهر كذايي تر ولو شده ايم هيچ چيز نيست كه محض خاطر هيچ كداممان سبب دلخوشي هاي مدام باشد!
بغل دستي من آدم سرسختي است. هميشه قهوه اي را طوري هم ميزند كه آن تفاله هايش هم باقي نماند. همه حل شود تا خداي ناكرده چشمش نيفتد به ته فنجان تا ته هورت كشيده و ناگواري روزهايمان اين قدر توي ذوق بزند!
آن هم كجا؟ ته فنجان لب پريده اش!
بعد يكي ميخواند. زير لب. هر چه در ذهن بيايد. شعرها را سر هم ميزند و ملودي ميسازد و اين همه نت هاي اضافه را نميدانم از كجا مي آورد كه اين چنين اشك در چشمان آن طرفي حلقه ميزند و آخرش ميكوبد روي ميز و ميگويد امروز هم تمام شد
ساعتم را نگاه ميكنم
12 گذشته است. ميدانم كسي دلش هواي من را نكرده است اين موقع شب!‌سرم را تكيه ميدهم به پشت صندلي و راه هاي سبزو سفيد PJ ام را ميشمارم.

6, 2007

sun 93

خط هاي سفيد وسط اتوبان طاقت يك قدم اضافه تر از اين گام هاي سنگين را نداشت!‌ نميدانستم ميشود بين اين آهن قراضه ها هم ردي از زندگي پيدا كرد و دو دستي آن را چسبيد.
آخرش هم دليل اين پرسه هاي سرظهر را نفهميدم.
پرسه هاي تك نفره اي كه جايشان را به پياده روي هاي دونفره دادند و حالا من ماندم و همين خط ها آهن قراضه ها و گل فروش سر چهار راه!‌
مسير آن زندگي را كه يافتي دايره نبود.
به من ختم شد!

3, 2007

sun 92
503801211_820d670d8b.jpg

I am free:)

photo by my lovely lara jade
:*

sun 91

ميرفت. از اين سر اتاق تا آن سر. Ritardando! اين تنها چيزي بود كه مشنيدم. باز هم حركت پاندول وارانه اش از اين سر تا آن سر. آت و آشغالهاي كف اتاق مانع اين راهپيمايي خودخواسته نبود ديگر. راستش همه را لگد ميكرد. از ليوان با آن آب ته مانده اش گرفته تا مارسالاد كه آن گوشه افتاده بود و خيره شده بود به من!‌ بين زمزمه هايش همين بود كه به گوش من ميرسيد:Ritardando ! و باز هم سرگيجه و همه اتاق كه ميچرخد و مارسالاد خيره و مبهوت
آخرش قرار نبود به جايي برسد!‌ ايستاد بازوانم رو گرفت و تكان داد. تكان داد تا شايد اين حركت دوارش از ذهنم به بيرون بپاشد. ولي تمام حس من پاشيده شدن تيكه هاي اتاق به اين طرف و آن طرف بود!‌
داد زد: Ritardando! اين تنها كلمه اي ست كه ميتونم باهاش تو رو توصيف كنم!
سكرآور است در ذهن كسي قطعه اي باشي كه به تدريج از سرعت اش كاسته ميشود!

2, 2007

sun 90

پرهاي بالش توي هوا معلق مانده بود. ريسه رفتنم را خوب يادم هست. نميدانستم روزي ميرسد كه براي ذره اي از آن خنده هاي بي هوا و بي دغدغه اين همه دلتنگ باشم و ندانم از كجا يادم رفت چطور بخندم آن هم از ته دل. ايستاده بودي آن ته. هنوز هم پرهاي بالش معلق بود و من پشت همه اين سفيدي ها دنبال چه بودم خدا ميداند!
كودكي هايم پايان نداشت. پايان ندارد.
هنوز هم پرهاي بالش در هوا معلق مانده اند و تنها كسري اين روزها تو هستي كه ديگر تصويرت در چهارچوب در نيست!‌آن ته. چسبيده به مغناطيس نگاه هايم!
حالا نياز به يك فرشته ملبس دارم. پرها را از توي هوا بگيرد. همه را جمع كند. سرم را از روي اين بالش لعنتي بلند كند و همه را يكجا پيشكش كند به ثانيه هاي كشدار آخر شب!