sun 130
يك شنبه* هاي بهشت!
گلنوش آن طرف ايستاده و روي درخت كنده كاري ميكند و هنوز معني دوست داشتن را نفهميده پنج هاي واروونه ميكشد، ميكشد كه نه! هك ميكند روي چنار پير!
هيچ وقت نفهميدم من كي شروع كردم به پنج هاي وارونه كشيدن و تب كردن!هرچه بود انگار يك هپروت خاكستري بود با ته رنگ هاي زرد!همان رنگ هميشگي! بگذريم از اين دلدادگي هاي شيرين كودكي! حساب آن روزها دو دوتا چهارتاي دوستي بود و اوج تمام خنده هاي دنيا!
حساب اين روزها چيست؟ همان شب زنده داري هاي هميشگي؟ يا واليوم ها؟ يا دودهاي معلق dunhill؟ حساب اين روزها ديگر از پنج هاي وارونه و چنار پير و بي خيالي هاي مطلق جداست!
حساب من است و من!
اينجا ديگر جايي نيست براي صيغه هاي جمع و مخاطب! اينجا فقط يك اول شخص مفرد هست و يك مشت دلتنگي هاي بي دليل!گاهي لبريز ميشود و گاهي قورت داده ميشود
فرقش ميداني چيست؟ وقتي لبريز ميشود پاي دوم شخص ها هم گير است!پاي تمام آنهايي كه يك قلمو گرفتند دستشان و سياه زدند به زردي روزهاي من! پاي دوم شخص هايي كه جا خوش كردند گوشه كنارهاي ذهن تارعنكبوت بسته من!
پاي تمام دوم شخص هايي كه حرمت دلتنگي هاي من را نگه نداشتند!فقط خواستند كه باشند!هرچه شد، شد! فقط باشند!مهم هم نبود لابد كه چه ميگذرد در اين وجود خالي!
سرم زير بالش گير ميكرد از بس كه اين هق هق ها تمام نميشد! تو هم نميفهميدي كه يك آدم خالي چيزي ندارد ببازد! ته مانده اش هم براي تو!برداشتي بردي و جا زدي! در تمام اين سالها فقط معني رفاقت را نميدانستم كه حالا تمام و كمال ميدانم!
ميدانم اگر به كسي بگويم بيا اين پنج هاي وارونه من براي تو، چشمانم را در مي آورد!به جرم اينكه خود خالي ام را نگه داشته ام براي خودم ولي تمام آن چيزي كه بايد در چنته داشت را داده ام!
....صبح يكشنبه
روزهاي تن طلايي است!
عاشق خودم ميشوم!
دنبال توجيه منطقي نباشيد
خودشيفتگي چرا نميخواهد!...
حالا من نشسته ام لبه بلندترين نگاه هاي دنيا. پاهايم را آويزان كرده ام و سرود سقوط ميخوانم!تا كجايش را نميدانم ولي اگر رد شدي اين بالا را نگاه نكن!من از شرم كردن هاي تو سرخ ميشوم!
*: SUNday
sun 129
پاهايم را جمع كرده بودم بالا و كلنجار ميرفتم با انار! ميداني ليلا!هنوز هم صداي خنده هايت توي گوشم ميپيچد هر وقت انار ميخورم. انار تابستان گس است. ته اين گس بودن يك ترشي ابدي حس ميكني. نميتواني از ذهنت بيرونش كني! نميدانم انار تابستان را هم ميشود آن طور كه تو ميخواهي قاچ كرد و گل انار را بيرون كشيد!
انار را از دستم گرفتي!
- تاج انار را ميخواهي در بياوري؟ تو داري پدر انار را در مي آوري! با انار مهربان باش.
- مهربان باشم؟ واژه هاي غريب را دوست ندارم. من با خودم هم مهربان نيستم. انار را بده! ميخواهم تاج اش را دربياورم!
انار را ندادي. نگاهم كه ميكردي انگار ميدانستي در دل انار چه خبر است. هياهوي من توي دانه هاي انار توي دستانت گم ميشد آن شب!
ميداني ليلا!ديگر كسي نيست تاج انار را دربياورد. كسي هم نيست به من واژه هاي غريب را ياداوري كند! تو كه رفتي اصلا انار از دايره لغت هايم حذف شد!
sun 128
بند بند خاطراتم از هم ميپاشد!
بي صدا
ناگهاني
درست مثل لحظه اي كه انگشتان دست راستم را بوسيدم، به طرفت گرفتم و ميدانستم اين تا هميشه باختن تازه اول بازي ست!
sun 127
ميرقصم!
با غزلپاره هايي كه ديگران سروده اند!نتهاي آويخته از سر انگشتانت ميدانند قصه من پاياني ندارد!
sun 126
كوچه پس كوچه هاي شب
بي خوابي مرا،چين هاي ملافه را،و رفتن تو را
ن
م
ي
ف
ه
م
ن
د
sun 125
ايستادم. لبهی هر چيز بُرنده. لبه ی هر چيز باز به پرتگاهی پُر از چيزهای بُرنده. ايستادم. هر چيز بُرنده ايستاده. از خود خم شدم. ايستادم روی بريدگی های خويش. ايستادم روی پرتگاه های خويش. و تکيه دادم بيرحمانه به برندگی های خويش. آفتاب نبود؛ نه ستاره نه ماه. شبنم های تاريک روی تيغِ برگ ها. آنجا زنی بود. آنجا زنی با گريه های خويش تاريکی را می بريد. آنجا گريه ای خيانت می کرد. آنجا کسی تف می کرد. با تمام بريدگی هايم کسی مرا تف می کرد. آنجا دامنی افتاده روی تاريکی. آنجا پدری تف می کند به زندگی خويش. آنجا راه می بريدم به تاريکی. کسی تاريکی را قطعه قطعه می کرد. کسی به تاريکی من تف می کرد. کسی مرا تف کرد به انتهای تاريکی. دامنت را بپوش. با بريدگی هايم برهنه ترم. بر لبه ی پرتگاه تاريک ترم. با هر چيز تيز، با لبه ی برنده ی هر چيز تيز راه می بُرم به تاريکی. دامنت را بپوش. قيمت هر چيز در تاريکی ارزانتر. صدايم نکن. بگذار بترسم. بر لبه ی اين همه بريدگی تنهاتر. قيمت ترس در انتهای تاريکی است. دامنت را بپوش. در روز برهنه تری تا به تاريکی. تو با دشنه زاده شدی، من با بريدگی. تمام شيشه های شکسته، تمام شيشه های نوک تيز راه می زنند بر من. آنجا کسی گريه می کند. دامنش را می پوشد و گريه می کند. مردی کنار شلوارش ايستاده. ترس روی لبه ی چاقو ايستاده. تاريکی از زيپ شلوار بالا می رود. من از پرتگاه پايين می روم. من از شيشه های لب تيز پايين می روم . آنجا کسی می خندد. دامن از خنده بالا می رود. زيپ از خنده بالا می رود. تاريکی پرت می شود. ته پرتگاه پر از بريدگی های تهِ هر چيز. صدايم را نمی شنويد.
پرتگاه.رضا قاسمي
sun 124
عاشقم!
آخر قصه را كه تو تسليمي!
پ.ن: Rizgul
sun 123
دخترك را ميبيني؟آويزان شده به آن تير چراغ برق. سنگ هايش را توي جيبش قايم كرده تا نشان برود آن زاغك هاي بخت برگشته روي كابلهاي تلفن را!نميداند اين زاغك ها حامل پالسهاي نا به هنگام شبانه امثال من و تو است كه بي خوابي هايمان را با ديگراني قسمت ميكنيم كه سهمي از روزهايشان ندارند!
sun 122
خط كشي ها تمامي ندارد از اين سر خيابان تا ته آن پيچ عاشق! من اين وسط ايستاده ام ، مقصدم را ميگويم و هيچ تنابنده اي مقصد مرا آن طور كه تو ميشناسي،نميشناسدهمه شانه بالا مي اندازندنگاهي ميكنند و ميگذرند!و من اينجا تا عبور دوباره تو منتظر ميمانم ميداني نگراني ام از چيست؟اينكه تو هم مقصدت را عوض كرده باشي
sun 121
من با گوشوار فيروزه ام بازي ميكنم تا تو با نگاهت تمام داستان من را به ابتذال بكشي!
بيا!
آخر قصه دست تو!
بباف ببينم بهتر از من چه نقشي ميزني بر اين صفحه هميشه سياه!
sun 120
وقتي ايمانت به ابتذالي بند است...
sun 119
خانه را دارند ميفروشند
گوشه گوشه اين خانه خاطره خاك خورده فراوان است. يك ذهن كنجكاو ميخواهد تا آجرهاي خسته را به حرف بياورد
توي قاب پنچره نشستن ديگر لطفي ندارد. سجاده خانم جان ديگر پهن نيست و در خانه هم تا ابد بسته مانده!از جا نامه اي هم كه نگاه كني شبح خانم جان ديگر ديده نميشود
شايد خانم جان هم مثل ما دلگير است. از اينكه خانه پرخاطره اش بشود مامن خانواده اي ديگر و خاطره هايي ديگر!
مادر اشك ميريزد. صورتش خيس است از تمام صداهايي كه ساليان سال است بين درختان نارنج باقي مانده
صورت من هم خيس است. دلم هوس شبهاي تابستاني را كرده كه مثل كله هاي خرما كنار هم دراز ميكشيديم از اين سر تا آن سر حياط و تا نيمه هاي شب شيطنت هاي نوه هاي خانم جان خواب از چشم تمام كوچه ميگرفت!
ديگر نه از شبهاي تابستان خبري هست
نه از پشه بندي كه هيچ وقت نبود و ما از نيش هيچ عقرب جراره اي هم نميترسيديم!
و نه از بزرگتري كه سايه اش تا ابد باقي بماند بر روي اين خاندان از هم پاشيده!
sun 118
خدا آن سوي پنجره دستانش را پشت سرش قلاب كرده و line هاي سفيد اتوبان را قدم به قدم گز ميكند! از يك بعد از ظهر تابستاني داغ لذت ميبرد و از اين همه شاهكار خلقتش به خود ميبالد!
نميداند شايد تمام تاولهاي چركين آفرينش اش اين بعد از ظهر دل انگيز پاييز را زير ملافه هاي سفيدشان با خيال خواب ميگذرانند!
sun 117
تقصير تو بود كه دستت رو كشيدي روي پوست اون هندونه و گفتي نگاه كن.سبزه. سبز مغز پسته اي رو ميخواي چي كار. سبز هندونه اي فلسفي تره. يه قرمزي پشتش داره كه تو با اون قرمزي ميتوني تمام نگاه هاي دنيا رو واسه خودت خط بزني
تقصير من نبود.
چاقويي نبود كه با لمس نقره اي دستاي ما بخوانه و بشه گلوي هندونه رو بيخ تا بيخ بريد و به روي مبارك هم نياورد كه آهاي اينجا يه نفر داره ذره ذره اب ميشه و هيچ كس عين خيالش نيست
تقصير تو بود كه بي هوا هندونه رو بغل كردي و گفتي چاقو نميخواد. ميتونيم بكوبونيمش روي زمين. بالاخره ميشكنه......گل هندونه مال من
تقصير من نبود كه گل هندونه پخش شد روي زمين و همه زمين رفع عطش شيطوني هاي بي در و پيكر ما شد
تقصير تو بود كه همه هندونه ها رو چهارچنگولي خورديم و دور دهنمون خيس بود و چسبناك و دستامون رو كشيديم روي شلوار سفيدمون و گفتيم به درك! يه روز كه بايد كثيف بشه
تقصير من نبود كه پياده تا خونه دويديم و يه دفعه يادمون افتاد كه نگاه خستمون رو در همون مغازه كنار دخل ميوه فروش پاي ترازو جا گذاشتيم
ولي تقصير من بود كه دلم جا موند توي دستاي چسبناك هندونه اي ت
sun 116
با تنهايي ام هم آغوش شده ام!اولين مستي ام را شايد با او تجربه كردم!ميداني!
او پك هاي عميق تري به سيگار برگش ميزند. من خنده هاي عميق تري را با نگاهش تجربه ميكنم. شايد دستش را گرفتم. او را به يك والس دعوت كردم
شايد هم عاشق اش شدم!
sun 115
Listen to the pouring rain
Listen to it pour
And with every drop of rain
You know I love you more
Let it rain all night long
Let my love for you go strong
As long as we're together
Who cares about the weather
....
p.s:listen to the falling rain
sun 114
برايش از اطلسي هاي بنفش كه ميگويم گوش اش را ميجسباند به شيشه يخ كرده و چشمانش را ميبندد. لمس هاي ناگهاني اش را نميفهمم! او هم اطسي هاي مرا نميفهمد!
فقط نشسته ايم رو به روي هم تا بگوييم بوده ايم هميشه براي حرفهايي كه رازهاي مگو شده اين روزها!
اين تا هميشه ها هم كسل كننده است! اينكه من درگير آطلسي ها باشم و او درگير شيشه يخ زده!
ها ميكند
انگشت ميكشد
و باز هم ها ميكند
من نگاه ميكنم و انگشتهايم را در هواي اطرافش ميرقصانم!
sun 113
كلاغ اخر قصه هم با ما سر ناسازگاري دارد.هميشه پيش از پايان قصه به خانه رسيده است و هر شب اين قصه لعنتي بي سرانجام ميماند!
sun 112
من نشسته ام اين بالا نامه اعمال خدا را گرفته ام دستم با يك ماژيك نارنجي تك تك اشتباهاتش را خط ميزنم!نهايت بزرگواري هم به خرج دهم آخرش ميدانم سر از جهنم درمي آورد!
آخر ميداني. اشتباهات جبران ناپذير زياد دارد.
مثل آفريدن من
مثل آفريدن تو!
اينها را به هيچ قيمتي نميشود بخشيد!
گيرم جهنمي هم در كار نباشد!
sun 111
بي من چه لبي بوسه زد از روي هوس بر رخت اي ماه جهانتاب....
پ.ن:عكس صرفا جنبه تزئيني دارد!
sun 110
شده ام پازلي
كه از دست كودكي ، در طبقه پنجم ساختماني
ناگاه ،
به داخل خيابان پرت ميشود . . .
و زير پاي عابران ، هر لحظه پراكنده تر ميگردد .
در اين هجوم وحشيانه ،
زير سايه سنگين عابران ،
من كجا تيكه هايم را پيدا كنم ؟
بامداد نوشت و من شدم پازلي در دست كودكي بي حواس! ارتفاع نيازي نبود. عابري هم! پراكندگي مرا تنها سايه هاي سنگين ميفهمند!
sun 109
دوباره تابستان
عطر چاقاله
عطر زالزالك...
پرده توري اتاق خانم جان در باد ميرقصد و بوي كهنگي آجر آب خورده در اين ظهر دم كرده تابستان امان همه را ميبرد! تسبيح خانم جان ميچرخد و ميچرخد و همه آنهايي كه از نگاه هاي خاكستري خانم جان قرار است رستگار شوند پشت سر هم رديف ميشوند تا شفاعت نوه هاي ناخلف خانم جان را در آن آتش قيامت به جا آورند!
ظهر تابستان گس است
مزه نگاه هاي خانم جان را ميدهد. مزه دستهاي چروك خورده اش را ميدهد
مزه تسيبح چرخاندنش را ميدهد
مزه تمام خاطره هاي ترك خورده را ميدهد
كاش خانم جان هنوز هم باشد تا نوه هاي ناخلف پاهاي شلي شده شان را از باغچه بكشانند توي دالان و جيغ هاي ممتد بكشند و خانم جان لبخند بزند از اين همه تنهايي پر شده
كاش خانم جان...