sun 119

خانه را دارند ميفروشند
گوشه گوشه اين خانه خاطره خاك خورده فراوان است. يك ذهن كنجكاو ميخواهد تا آجرهاي خسته را به حرف بياورد
توي قاب پنچره نشستن ديگر لطفي ندارد. سجاده خانم جان ديگر پهن نيست و در خانه هم تا ابد بسته مانده!‌از جا نامه اي هم كه نگاه كني شبح خانم جان ديگر ديده نميشود
شايد خانم جان هم مثل ما دلگير است. از اينكه خانه پرخاطره اش بشود مامن خانواده اي ديگر و خاطره هايي ديگر!
مادر اشك ميريزد. صورتش خيس است از تمام صداهايي كه ساليان سال است بين درختان نارنج باقي مانده
صورت من هم خيس است. دلم هوس شبهاي تابستاني را كرده كه مثل كله هاي خرما كنار هم دراز ميكشيديم از اين سر تا آن سر حياط و تا نيمه هاي شب شيطنت هاي نوه هاي خانم جان خواب از چشم تمام كوچه ميگرفت!
ديگر نه از شبهاي تابستان خبري هست
نه از پشه بندي كه هيچ وقت نبود و ما از نيش هيچ عقرب جراره اي هم نميترسيديم!
و نه از بزرگتري كه سايه اش تا ابد باقي بماند بر روي اين خاندان از هم پاشيده!

نظرات

درودي سبز
چقدر خاطره ها شبيه هم هستند وقتي خانه آكنده از عشق باشد ... اين روزها پي بهانه اي مي گردم براي باريدن همراه باران كه رفت تا با خزان دوباره اين تن را شستشو دهد ... يادم آمد ... مي تواند بهانه ام نبود باران باشد و شايد اشك هاي مادر تو كه عشقش را لابه لاي نارنج ها جا مي گذارد ... و شايد ...

اين نظر از طرف: يك پيرو از جنس احساس در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

و روحم بین ترک ها جا می ماند
می دانم

اين نظر از طرف: free thinker در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

كاش عكسي از خونه هم مي ذاشتي

اين نظر از طرف: . در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

گوشه گوشه اين خانه خاطرات ترك خورده فراوان است ، يك دست مبارك ميخواهد تا آجرهاي خسته را جلا دهد .
قابي ديگر نيست براي نشستن ، پنجره را كور كردند ، همسايه جديدمان مان حكم دادگاه داشت ، پنجره به حياط آنها مشرف بود .
جيغ ميكشيدم و صدائي نميشنيدم ، شايد كر بودم
ولي كور نبودم ،
ميديدم .
سجاده خانم جان نيز ديگر بي او لطف پهن كردن نداشت ، تصوير مه آلودش ميرفت كه رنگ ببازد از خاطر كودكي هايم .
خانم جان هم ميدانست كه ديگر نبايد بماند ، حتي در خاطر ما . بايد سجاده اش را با همه خرت و پرتهاي بجا مانده اش كه هر كدام نقش خاطره اي ميزند ، جمع كند و در آن يخدان قديمي بگذارد براي كوچ .
مادر هم دريافته كه اشك ريختن ديگر عطر بهارنارنج ها را زنده نميكند .
من هم اشك ميريزم ، نه براي عطر بهارنارنج ، و نه حتي براي گم شدن صداهاي كودكيم لابلاي آنها ، كه براي بغض ها و اشكهاي مادرم .
ديگر حتي هوس باهم بودن هم ندارم ، كه ميدانم عبث است .
از شيطنتهاي نيمه شب هم خبري نيست ، سر شب كه ميشود ميخوابيم ، آخر، اينجا چهارديواري اختياري نيست .
دلم لك زده براي حياط ، براي پارچين ، عطر درختان ، نيش خزندگان ، سفره شلوغ ، خانم جان ، خان دائي جان ، . . . .
خانه را دارند ميفروشند ، ميفهمي . !

اين نظر از طرف: bamdad در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

تو متخصص در آوردن اشک من هستی در روزهای غیر معمولی پیچیده!

اين نظر از طرف: Proshat در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

خیلی بده آدم چیزهایی رو که عادت بهشون عادت کرده رو از دست رفته ببینه!

اين نظر از طرف: ماکان در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

همه چیز تمتم می شود. به همین سادگی . کسی به فکر اصوات به جا مانده و اشباح در گذر از ترکهای دیوار نیست . مادربزرگها زودتر از آنچه باید میمیرند

اين نظر از طرف: sarah در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

می فهمم

اين نظر از طرف: شقایق در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

خونه خونه،جای بازی
برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری
پر سایه واسه خواب بود
سیل غارتگر اومد...

اين نظر از طرف: فرهاد123 در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

..........
..... ....
..........
..........
..........
..........

اين نظر از طرف: ریزگول در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

خوشحال باش كه خاطرات تو فروختني نيست و تو مالك خاطرات نقش بسته در ذهنت هستي. خانه خانه توست هنوز دختر...

اين نظر از طرف: اسماعيل در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

salam khoobi?webloget ghashange
tarahisham jalebe
faghat mikhastamm bedoonam az nazare grammero ina
this is me
dorosttare ya
it is me
dar har soorat jaleb bood
khoob minevisi
pish manam bia

اين نظر از طرف: M@ry@M در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

mifamamet...

اين نظر از طرف: لاغر در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

mage chi mondanie ke in bemone?khone,adama,fahnaga,eshga,neveshte ha,zabona,kodomesh?

اين نظر از طرف: hafez در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

وقتي كم كم روزا مي گذرن بزرگ ميشي خاطراتت كمرنگتر مي شه يهو مي بيني خودتم شدي جزو خاطرات و يكي اينجوري داره برات حرف مي زنه.سالها قبل منم خونمو ترك كردم ولي هنوز تمام خوابهام توي همون خونه ي بچهگيمو اين تنها يادگارم از اون خونه ي كه برام مونده.

اين نظر از طرف: مهناز در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

گذشته ها گذشته دیگه به فکر گذشته هایی که می خوان بیان باش و توپرتر بسازشون .. مبارکه ..

اين نظر از طرف: مشت ممد در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

بيچاره خانم جان ! ديگر هيچ کس شوکران نگاه هايش را در ياد ندارد

اين نظر از طرف: narbanoo در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

میگذره مثل چی ؟حتی آب هم تو تشبیه گذشتن اش عاجزه

اين نظر از طرف: مریم بانو در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

انقدر تلخیش آشنا بود که بجز اشکهام برای خاطرهء تلخ خودم و دود شدن تمام تصاویر کودکیم هیچ چیز دیگه ای باقی نماند...

اين نظر از طرف: banoyeordibehesht در تاريخ: شنبه،15 ژوئیه 2007 پست شده.

hargez avalin bohtamo az in vazyat az yad nemibaram, vaghty varede khouneyee shodam ke dar oun be donya oumade boudam va dydam do ta derakhte toute vahshy-ye motegharene hayat nistan, va hoz nist.... ehsas kardam ye tyke az khodam boride shode... baad ha shod ye zakhme kohne... tou khyabouna ... sakhtemounayee ke dyge naboudan, va engaar hame chy shode boud makety az zendegy... hanouz nemitounam hazmesh konam...hatta agar say konam khodaye pragmatism besham!! ... na eftezahe!

اين نظر از طرف: down the mountain در تاريخ: یکشنبه،16 ژوئیه 2007 پست شده.

خانه ها فروخته مي‌شوند، آدمها مي‌ميرند، كوچه ها خيابان مي شوند و...
تنها خاطره ها هستند كه روح من و تو را مي‌سايند واز بين نمي‌روند.

اين نظر از طرف: nazli در تاريخ: دوشنبه،17 ژوئیه 2007 پست شده.

akhey che ghamgin.;(

اين نظر از طرف: sogol در تاريخ: پنجشنبه،20 ژوئیه 2007 پست شده.

نظر شما

(اگر پيش از اين در اين وبلاگ نظري نداده‌ايد، نظر شما قبل از نمايش براي تاييد منتظر ميماند. قبل از تاييد امكان نمايش وجود ندارد. از اينكه منتظر ميمانيد متشكرم.)