sun 146
تاب بسته ايم. از اين سر تا آن سر. اين درخت بيچاره گناهي نكرده بود! ولي ما تاب را بستيم. رويش بالش گذاشتيم تا خط طناب نيفتد و جايش سرخ نشود و به خارش بيفتد و ما زمين و زمان را به پاس اين همه شور بازي لعنت كنيم.
تابستان هم بگذرد اين تاب ميماند. ديگر كسي نيست زيركي هاي كودكانه اش را با بريدن طناب ها نشان دهد. كسي هم نيست از اين طناب هاي پاره شده به هق هق بيفتد و خيال خواب را حرام كند بر تمام خانه!
آخر يك سر اين بازي هميشه لنگ است. لنگ مانده است. از وقتي گفتند دختر كه با پسرها بازي نميكند. ميرود عروسك دستش ميگيرد مينشيند آن بغل قابلمه بازي ميكند! براي مهمان خيالي اش چاي ميريزد و ميشود يك خانم تمام عيار!
موهايم عروسكم رو ميكندم و باز هم وسط هرم تابستان من را از بالاي درخت ميكشيدند پايين و بايد ميخوابيدم تا عصر كه شد باز هم همان خانم تمام عيار باشم كه خميازه نميكشد!
ولي من همان خميازه ها را دوست داشتم. رسيدن به آن بالاترين شاخه را دوست داشتم. جلوي باد نشستن را دوست داشتم.
رقص باد و انگشت هاي تو را لا به لاي موهايم دوست داشتم.
هميشه يك سر اين بازي لنگ است.
حالا من همان خانم تمام عيارم كه ظهرهاي تابستان ميرود روي آن آخرين شاخه بالش اش را ميگذارد و موهايش را پريشان ميكند براي برگها. تاب هم آن پايين با باد بازي ميكند و هم ريتم با پاهاي من اين طرف آن طرف ميشود! ديگر كسي نمي آيد من را پايين بياورد و خميازه هاي عصر را يادم بيندازد.
آخر مهمان خيالي ام خيلي وقت است اين تاب مرا هل نداده!
sun 145
ما عوض شديم يا دور و برمان؟ شده ايم شكل اين سايه هاي خيال كه صلاه ظهر از سر كاج پير سر خيابان ميگذرد! خورشيد هم تا ته تابستان بتابد باز هم رنگ روزها همين است! سفيد پريده رنگ! فرقش در نفس هاي آخرمان است وقتي از سر كوچه تا هره ي اين خانه آجري ميدويم!
sun 143
من چشم گذاشتم
تو براي هميشه گم شدي!
چشمانم را بسته نگه داشته ام! شايد بعد از سالها سايه خيالي ات رنگ واقعيت بگيرد
اين بار با هم گم ميشويم!
sun 142
اسیر مویه میشود مخالف سه گاه من
sun 141
بيا!لالايي ها هم براي تو! ما كه خيال خواب دنيايمان را پر نميكند. مجبوريم بيدار بمانيم!بنشينيم لبه پنجرهو سرود باران بخوانيم براي شاپرك هاي خيس كه بالهايشان چون ما چسبيده به سقف آسمان!
آن هم اين آسمان خالي كه حتي خورشيدش را اين روزها دريغ ميكند!
sun 140
خدا هم آن بالا شوخي اش گرفته! با من پريشان حال سر ناسازگاري دارد
sun 139
راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزهگیست. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا.
رضا قاسمي/ وردي كه بره ها ميخوانند
sun 138
نشسته ام و نظاره گر زمين شده ام از پنچره كپك زده خداوند!انگشت به دهنا ميمانم گاهي كه اين همه غبار روي انسانها حاصل گردگيري هاي فراموش شده فرشته هاست يا ريزه كاري هاي ظريف خداوند!
sun 137
Remind Me The Story That I Won't Get Insane
sun 135
كولي وارانه خطوط نگاهم را كف دستانت جا ميگذارم .فالم را نخوانده ميداني آخر تمام اين روزها به هيچ ختم ميشود.
به هيچي بي پايان و هميشگي
sun 134
خنجر از پشت ميزنه اونكه همراه منه...
sun 133
مثل من نبودي!وقتي ميرفتي پشت سرت را نگاه نميكردي. ميرفتي تا ته همين جاده كه معلوم نيست سر كدام پيچ عاشق شكسته ميشد هميشه تا تو را محو كند. هرچقدر هم كه چشم تيز ميكردم حتي غبار سايه ات هم ديده نميشد!
من كه ميرفتم همه چيز خلاصه ميشد در آن تك نگاه آخر كه بايد به پشت سر مي انداختم تا مطمئن شوم آني كه دارد ميرود من هستم و تو ثابت مانده اي سرجايت و دستهايت را زيربغلت پنهان كرده اي كه نكند وسوسه شوي و درازشان كني و بگوئي بمان!
حالا از كنار هم رد ميشويم گاهي!هر دو در حال رفتن!
من هنوز هم پشت سرم را نگاه ميكنم و تو هنوز هم دستهايت زيربغلت پنهان است!
sun 132
چه خوش آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش...
sun 131
تنهايي كليشه وار
تنها سهمي كه گم نميشود
كم نميشود
هرز نميرود!