sun 160
حالا ديگر نميزنم زير آواز. چه چه هايمان هنور بادم هست! دستانمان را كه باز ميكرديم و نفس هايمان را حبس ميكرديم و يك دفعه همه دنيا خالي ميشد توي چشمهايمان را هم يادم هست!
صدايت را ولي يادم نيست
شده اي پس زمينه اي كمرنگ از روزگار دلخوشي هاي بي پايان!
sun 159
اخراي شب وقتي كه بالشت پف كرده و سرت سنگينه كوله ات رو بغل ميكني از توش ميكشي بيرون دفترچه هاي رنگي ات رو روان نويس هات رو كيف پول خالي ات رو قبض كتابها و كافي شاپ رو پوست آدامس و چيپس رو
دوربينت رو اون وقت همه رو ميچيني جلوي چشماي خوابت بعد يادت مياد كه فردا هم هست فردايي كه درست رنگ همين امروز لعنتي ات هست با همون ادمها با همون حسها به همون كثيفي هميشگي غصه ات ميگيره اون وقت كه توي روزهات هيچي كم نداري كه حداقل به خاطر اون اين همه مزخرف به هم ببافي
sun 157
دست خدا را گرفته ام به يك والس دعوت اش كرده ام! پا به پاي من كه نه ولي ميرقصد. تبحرش را در چرخش پاهايش ميشود ديد. ولي چيزي نميگويد! سرش را بالا گرفته و هنوز هم با اين كه رو به رويم است مرا نمي بيند!
sun 155
مهر مهربان...
كيف صورتي اش را گذاشته جلويش، دستش را زده زير جانه هاي كوچكش بر و بر پايين كوچه را نگاه ميكند. گلنوش امسال چند ساله باشد خوب است!؟ نگاهش ميكنم و لبخند ميزنم. اخم ميكند و سرش رو باز ميچرخاند به سمت پايين كوچه!
- يك روز دلت براي همين انتظار كشيدن ها تنگ ميشود
ميدانم از خواب صبحش زده تا اول مهر سر موقع به كلاس برسد. نميتوانم برايش توضيح دهم دلم براي تك تك ثانيه هاي مدرسه لك زده. براي قهر و آشتي هايش. براي آن كلاس و آن هم كلاسي هاي 12 ساله. براي آن تخته سياهي كه هميشه سبز بود. براي انتظار كشيدن زنگ هاي تفريح.
كيف اش را باز ميكند تا دفترهاي فانتزي اش را نشانم دهد. مداد رنگي هايش را. جامدادي فلزي اش را. زيپ كيف را كه ميكشد دلم هوس بوي آن ساندويچ هاي نخورده را ميكند كه دور از چشم مامان هميشه راهي سطل زباله خانه ميشد. كيف ام هميشه بوي ساندويچ ميداد...
اين هم مهر مهربان. امسال پاييز جور ديگري ست. هنوز نه از برگ هاي خشك كف كوچه ها خبري هست و نه از كلاغهايي كه از مدرسه بر ميگردند!
sun 154
آقاي ابر آن بالا دلش را خوش كرده به نگاه هاي پرسشگر من به سمت آسمان هميشه بي لكه! من هم دلم را خوش ميكنم به دوش آب سرد!
sun 153
معشوقه من شده آن عروسك موطلايي كه تارا توي كالسكه كوچكي مينشاندش و مالكيت اش را نسبت به تمام طلايي موهايش يك جا به من فخر فروشي ميكند!
نميدانم تارا بزرگ شود باز هم عروسك موطلايي اش را دوست خواهد داشت يا نه!نميدانم كدام انگشت ها بين خرمن طلايي موهايش چنگ خواهد انداخت و نوازشش خواهد كرد تا عروسك اش را براي هميشه فرموش كند...
sun 151
پرده را كنار ميزنم نور مهتاب مستقيم و سيخ ميتابد اين بغل! روي اين عكسهاي فارغ التحصيلي! كلاهم كج است!مثل هميشه. همه چيز كج است. حتي لبخندها! ور رفتن با اين كتابها فايده اي ندارد. اين روزها يك چيزي كم است كه خلاء اش بد حس ميشود. يك خلاء سياه و عميق كه انگار آدم را ميكشاند به ته درك!
بلند بلند كه فكر ميكنم آخرش صداي انگشتان مامان است روي در تا ببيند اين پريشان حالي ها تا كجا ميخواهد كش بيايد هر شب!
جديدا چايي اش را برميدارد مي آيد اين بغل پايش را مي اندازد روي پايش و ميخواهد فكرهايم را تقسيم كنم با افكار دهه 40 او! مانده ام اين همه دلبري را چرا يك جا خرج نكرده روزگاري.
من هم پايم را ميگذارم روي ميز و به جاي خودش به عكسش خيره ميشوم! عجيب است كه بيشتر لحظه ها را با عكس آدمها زندگي كرده ام تا هر چيز ديگر. حتي نوستالوژي هاي كپك زده هم توي همين عكسهات. همه چيز روي ديوار است. توي قابلهاي رنگارنگ. توي چهارچوبهاي بي حد و مرز من!
كاش مهتاب نباشد تا اين قصه هاي تكراري تمام شود.
sun 150
از اينجا كه من نشسته ام تا آنجا كه تو ايستاده اي يك دنيا فكر و خيال دارد موج ميزند! حيف كه تيركمانهايمان را شكانده ايم وگرنه چقدر ميشد تلفات داد اين وسط!
sun 149
هنوز هم پاهايم را برهنه ميكنم تا "يخما" ي اين آب از همان نوك انگشت ها شروع كند به ريشه دواندن و رد كند همه پيچ هاي پيچيده وجودم را و برسد اين بالا روي مردمك سياه چشمهايم. آن وقت پلك هايم را ميبندم. هوش از سرم ميپرد و بال ميزند تا اوج تمام خيالات خام!
ميداني!هنوز هم در تاريكي مطلق پلك ها بيشتر ميتوان به آنچه ناميدمش زندگي، رنگ و لعاب داد!
سخت است ولي ميشود. تو اين ها را نميفهمي!آدمي كه پاي برهنه را نميشناسد زندگي را ميفهمد؟
sun 147
some dance to remember some dance to forget