sun 178
بال پروانه سفيدي كه وسط آن قاب بزرگ كنار پروانه هاي آبي و ناياب بود را كندم. باز كردن قاب و در آوردن شيشه اش كار سختي نبود. ولي بيرون كشيدن آن سوزن از عمق وجود پروانه سفيد سخت بود! وسط آن بالهاي خالدار و رنگهاي درخشان آبي و زرد، سفيدي اش بد توي ذوق ميزد
بالهايش را كندم. گذاشتمش همان وسط. سوزن را هم! قاب را سر هم كردم. حالا پدربزرگ ميماند و قاب دست خورده اش و بالهاي سفيدي كه من به باد وسط پاييز سپرده ام
sun 177
دلم اين روزها چيزهاي خنده دار ميخواهد! ديروز لا به لاي كوچه باغي هاي خنك ، وقتي پريا سرش را گرفته بود بالا و ميخواست تكه هاي آبي رنگ و رو رفته آسمان را از بين شاخه هاي پاييز زده پيدا كند، گفتم دلم هوس بوي كيف مدرسه ام را كرده!
وقتي هميشه بوي ساندويچ و ميوه ميداد. بويي كه قاطي ميشد با بوي كاغذهاي كتاب و پاك كن هاي ميوه اي!قاطي ميشد با بوي مداد و خط هاي آبي دفتر. قاطي ميشد با هر چيزي كه آن جا بود و آخرش در كيف را كه باز ميكردي دلهره مشقهاي فردا يك جا سرازير ميشد ته دلت!
دلم عجيب هوس اين بو را دارد!
sun 176
Delilah I can promise you
That by the time we get through
The world will never ever be the same
And you're to blame
sun 175
من اين جا مينشينم تا تمام قاصدكهاي دنيا جمع شوند اين بغل كنار قوزك پاي راستم!
مطمئن باش اولين كاري كه ميكنم اين است كه پايم را بالا ميبرم و با تمام توان بر روي قاصدكها ميكوبم تا طمع فوت درشان جاوداني شود!
sun 174
از اين پسرهاي كچل دبستاني اول مهر كه بگذريم، پاييز ما از امروز شروع شد وقتي مچاله شده زير پتوي نرم خودم را پيدا كردم كه حتي حاضر نبود پنجره بالاي سرش را ببندد!
يا همان وقت كه بندهاي كفشم را داشتم به پايه صندلي هاي توي تراس گره ميزدم تا بابا بيشتر معطل شود و صبح شنبه اش با عجله تر شروع شود!
يا همان وقت كه شيشه ماشين را يك ميليمتر پايين كشيدم و آن سرماي ملوس پاييز آمد قلقلك داد همه روحم را از روي اين همه لباس!
:)
sun 173
پرتقالها رو پرپر ميكنه. وسطشون رو يك با كارد قاچ ميزنه و هسته هاش رو بيرون ميكشه. روي پوست زرد پرتقال يه برچسب هست كه روش نوشته : PARADISE. يك حس خوب بهم دست ميده كه اين پرتقال رو بخورم! يادم مي افته به صبح هاي كله بوق روزهاي مدرسه. تمام دبستان و راهنمايي و دبيرستان هر روز صبح بابا پشت ميز نشسته بود و لا به لاي ليوان هاي چايي و شير و اون نون سوخاري هاي عسل مالي شده و دست هاي چرب و چسبناك من پرتقال ها رو پرپر ميكرد و ميذاشت توي اون ظرف سبز رنگ و كنارش سيب هاي پوست كنده قاچ شده را ميگذاشت و من هميشه خدا زنگ آخر قوطي را خالي ميكردم توي سطل كلاس!
اين جور وقتها هست كه اشك توي چشمهاي آدم حلقه ميزند. كه كاش هنوز هم صبح از پشت جعبه كرنفلكس بابا نشسته باشد پرتقال ها را پرپر كند! بگذارد توي آن ظرف صورتي و تو تا ته همه اش را بخوري و لبخندهاي عميق بزني...
sun 172
نميدونم ظهر كدوم روز بود كه تكيه داده بودم به تخت يلدا، اون زير پتوي آبي اش قايم شده بود و من دفترچه اش رو از روي زمين برداشتم و خواندم:
اگر آدم به سرش بيارزد ميفهمد بايد خواب آلوده تر از اين حرفها باشد. آن قدر خواب آلوده كه نه توي كلاس اظهار نظر كند، نه توي تخت اظهار علاقه، نه از ترس تنهايي اظهار تاسف و نه توي جمعهاي بيش از دو نفر اظهار وجود!
برويم بخوابيم همگي
تا صبح تر از اين نشده!
youve got everybody fooled

اول فكر كردم بهتره كه درش رو تخته كنم و تمومش كنم. تمام مدتي كه مينوشتم اين حس و فكر رو داشتم كه مينويسم به كسي هم ربطي نداره. يه روز نوشت هست حالا يكي ميگه ك..شعره. يكي ميگه چرت و مزخرفه. يكي ميگه معركه هست. يكي مياد فحش ميده. يكي پيشنهاد ميده.
هر كسي يه اظهار نظري ميكنه بالاخره درمورد روزمرگي هات كه فقط مال خودت هست
يه عوضي هم پيدا ميشه عكسهات رو دودر كنه بره توي پروفايل 360 اش جاي عكسهاي خودش بيذاره تا عقده اي بودنش رو بيشتر ثابت كنه!
راستش خسته شدم.
از اينكه جواب كامنتهايي رو بدم. جواب كامنتهايي رو ندم. جايي رو بخوانم .جايي رو نخوانم. يه جا رو بخوانم و نتونم كامنت بذارم. يك جا رو نخوانده هم بذارم باز فكر ميكنن رفتم خواندم!
دلم ميخواد واسه تمام اين جمله ها لينك بذارم
لينك شماها رو!
مثل واقعيت هاي تحميل شده هست. گند داره از سر و هيكلم ميره بالا. انگار افتاده باشم توي لجن و هي دست و پا بزنم تا خودم رو بيشتر توي كثافت غرق كنم!
اون لجني رو هم كه ميگم لينك داره!
كلا همه چيز توي دنياي من الان لينك داره. نه از آدمهايي كه لمسشون ميشه كرد و اسم و رسم دار هستن چيزي ديدم و نه از يه مشت آدم مجازي كه زر و زورشون رو، همخوابگي هاشون رو، اشك هاي تمساحشون رو، خوشي هاي مزخرفشون رو ميان ميريزن اين ور اون ور!
شدم پر از تناقض. خودم هم ديگه با خودم كنار نميام
حالا دست به سينه بشين و لبخند فاتحانه بزن كه ببين!اين قدر بچه هست كه عشق رو ميخوانه عجق! يا چميدونم ببين اين قدر ضعيفه كه بعد از 6 سال وبلاگ نوشتن بين يه مشت رواني تر از خودش حالا ديگه كم آورده!
من همون بچه هستم. همون ضعيفه هستم كه بعد از 6 سال نوشتن تازه ديدم كه دارم روي تخت آهني رواني بغل دستي ام كنده كاري ميكنم!
نه بيشتر!
به قول يكي: ولی بعضی ها تون واقعا آشغالید به خصوص اون دسته تون که حتی خ*ایه ندارید اسمتونو بنویسید
به لجن کشیدین این فضایی رو که قرار بود سالم و دوس داشتنی باشه
به کثافت کشیدین
کاش میشد شما رو پاک سازی کرد
کاش میفهمیدین چه زباله هایی هستین که بو تون تمام وب رو برداشته و گورتونو گم میکردین.
حالا خوشحال باش!
واسه اين هم بايد لينك بدم؟
عكس ميذارم زر و زور يه عده درمياد. عكس نميذارم يه عده ديگه! درمورد كتاب مينويسم ميشم دلقك درباراقدس خانم، درمورد فيلم مينويسم ميشم سوژه قمر خانم!
بابا مارك شورت من رو هم كردين سوژه تون بس نيست؟
راستش خسته شدم... نميدونم كي دوباره مينويسم. فقط ميدونم كه به جز اين آدمهاي دور و برم كه هر روز ميبينمشون به زور بهشون لبخند ميزنم، شما هم حالم رو به هم ميزنيد.
براي اونها راه حل پيدا كردم. مسيرهام رو عوض كردم، شماره و خونه و همه چيزم رو عوض كردم! آخرش هم سرم رو ميكنم زيربالش و هدفن و ميچپونم توي گوشم تا به جاي شب به خيركوچولو، با صداي عربده هاي اين و اون خوابم ببره!
ولي جلوي شماها كم آوردم!
واقعا كم آوردم!
حاضر هم نيستم خودم رو از چيزي محروم كنم كه شماها لياقتش رو ندارين!شما آدم رو تبديل ميكنين به يه لاشه گنديده مثل خودتون
What shall it profit a girl who win the whole world and she lost her own soul
sun 170
همه ما سرخورده يك زمستانيم
sun 169
دلم كشيد يك شال گردن بلند راه راه رنگي رنگي داشته باشم با يك كلاه پشمي. قيچي مامان را بردارم گيس هايم را بچينم و ته مانده تيز تيز موهايم را زير كلاه پشمي قايم كنم. آخر سر هم شالگردن را چند دور بپيچم دور گردنم تا طوري گرم شوم كه تا ته عمر هرچقدر درزير اين سرماي استخوان سوز نگاه ها بمانم خم به ابرويم نيايد!
sun 168
خانم جان مي نشست آن گوشه چادرش را برميداشت و ضرب المثل هايش ما را به خنده مي انداخت. فكر ميكرديم دنيا محدود به همين ستون هاي سنگي حياط است و لق خوردن آب توي پاشويه!
نميدانستيم خان جان همان است كه اين روزها "دنيا ديده " اش ميخوانند. و بايد حرفهايش را با آب طلا نوشت و گذاشت لبه طاقچه دل تا گاهي بداني تنها تو نيستي كه پشت سر گذاشتي همه پرتگاه هاي دنيا را!
حالا كه خانم جاني در كار نيست معلوم نيست چادر گل گلي اش را كدام دخترش ميپوشد هنگام جانماز آب كشيدن! ولي هنوز صدايش ميپيچد توي گوش نوه هاي ناخلف اش! وقتي آخر شبها دور هم نشسته ايم و پاي كودكي هايمان را وسط ميكشيم تا از دغدغه هاي جواني مان دور باشيم!
sun 167
كاش ميفهميدم خداي ساخته شده از گم شده ها و از دست رفته هايم ، نيايش مرا نميفهمد
sun 165
لاي پنجره را باز ميگذارم. دلم رقص پرده هاي سفيد را ميخواهد لابه لاي باد آشفته! اين پرده هاي لعنتي هم همه قرمزند. قرمز و كدر. باد تكانشان نميدهد.
پنجره را چهارطاق باز بگذارم هم ثابت ميمانند و دل آدم را ريش ريش ميكنند از اين سكون هميشگي!
sun 165
تمام بودن هايت شده مثل خط هاي عمودي كه سيخ سيخ مينشيند توي اين افق لحظه ها!
sun 164
Bygones of self indulgence
sun 163
خدا همين بغل نشسته است. اين روزها نزديك تر از قبل به نظر ميرسد. شايد اگر شيشه را وقت عيد از اين همه غبار شسته بوديم ميشد صورتش را به وضوح ديد. ميدانم غمگين است. من هم بودم ديگر به اين همه آفريده نميباليدم!
آن هم اين آفرينشي كه بوي لاشه اش همه دنيا را برداشته!
شايد وقتش رسيده به يك فنجان چاي دعوت اش كنم. با هم گپ بزنيم و بفهميم كجاي كارش لنگ بوده كه حالا ما لنگ لنگان سقوط ميكنيم تا هميشه!
sun 162
دل ساده
برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است
پ.ن.1: شعر از حسين پناهي
پ.ن.2: عكس از ريزگول
sun 161
حالا آخر لالايي كه ميرسد ميخوابم. ديگر گذشت آن شبهايي كه لالايي ميخواندند و ما چشم هايمان را باز باز نگه ميداشتيم كه نكند تا آخرش را نخوانند و سرمان شيره ماليده سنگين خواب شود!
حالا اگر هم كسي باشد كه لالايي بخواند، همان ثانيه هاي اول خيال خواب همه ذهن را برميداد و ما ميمانيم با سيلاب هي آخر لالايي كه توي خواب نغمه آهنگين ميشود تا كابوس واره ها را شيرين تر كند!