sun 165

لاي پنجره را باز ميگذارم. دلم رقص پرده هاي سفيد را ميخواهد لابه لاي باد آشفته! اين پرده هاي لعنتي هم همه قرمزند. قرمز و كدر. باد تكانشان نميدهد.
پنجره را چهارطاق باز بگذارم هم ثابت ميمانند و دل آدم را ريش ريش ميكنند از اين سكون هميشگي!

نظرات

اِاِاِ!‌من هميشه پرده هاي رنگي رو بيشتر دوست داشتم ولي الان که اين پست رو خوندم من هم دلم پرده سفيد آغشته به بوي تميزي خواست :)

اين نظر از طرف: سحر در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

آروم یه لنگهً پنجره رو باز کردم
باد پرده های توری رو از هم باز کرد و از لابلای موهام رد شد و یه چرخی تو اتاق زد
پشت قاب این پنجره
بعد از این چند تا درخت
تا پای اون تپه
گندم زاره
باد روبرو
با خودش بوی عطر خیس خوشه های سبز گندم میاره
اون بالا
تو صفحه کبود شب
انگار هر لحظه یه ستاره داره با یه چشمک متولد میشه
امشب میخوام تا صبح از پشت پشه بند ستاره ها رو بشمارم
صدای مدام شرشر آب جوی پشتی
و صدای نوازش نسیم
تنهای صدای اینجاست
این آرامش رو هیج جای شهر نمیشه پیدا کرد

اين نظر از طرف: فرهاد123 در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

پرده های سفید در رقص باد...وسوسه انگیزه!وسوسه ی گم شدن میاره

اين نظر از طرف: Anonymous در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

پرده های سفیدی که در رقص باد میچرند و باز میشوند و می روند و می آیند...وسوسه ی گم شدن هستند و بس! اینم فال امروزت ننه!!!

اين نظر از طرف: Anonymous در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

تلخه...

اين نظر از طرف: banoyeordibehesht در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

پرده ها را به کل دوست نداشتم.
میان من و آسمان مهتابی فاصله می انداختند.
وای که آن روزها ماه واقعا آسمانی بود.
اما خیابانها پائیزی شدند و پاییز هم خیابانی... و مجبور شدم پرده روی پنجره بکشم... پرده ای سرخ و آتشین. خوب است! جلوی مهتاب خیابانی را هم میگیرد!

اين نظر از طرف: فری ناز در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

I feel dizzy just to think about them... I feel like sailing away with the white of their skins, the soft of their dance & the unsteadiness of their music

اين نظر از طرف: proshat در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

S I L E N T W A R R I O R

I N

W H I T E F O C U S

اين نظر از طرف: توان ِ کشیدن ِ شک در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

نوشته هات خوبه،قشنگه،جالبه.. اما یه ایراد کوچیک اونم فقط به نظر من
اینکه تو نوشتن یه جورایی سردرگمی، منتهی از نظرادبیات -سوءتفاهم نشه,منظورم سردرگمی افکار یا اعتقادات نبود، نه چنین جسارتی نمبکنم-
راستش تو یه نوشتت, تو هم داری به زبون عامیونه و خودمونی می نویسی وهم به زبان اصطلاحاً کتابی
نه زیاد جالب از کار در نمیاد،حتی خیلی از وقت ها زننده میشه
همین باعث شده که در کل نثر سخن یا به یه عبارت ساده تر ادبیات نوشته هات یه کوچولو ضعیفه باشه
فُر اِگزَمپل همین مطلب بالا
باز هم میگم فقط نظرمو گفتم و به هیچ وجه قصد توهین، اشکال گرفتن و... عین آدمهایی که به راحتی به خودشون اجازه دخالت و تصمیم گیری تو زندگی دیگران ویا از اون بدترارواح امه شون نقد کارها تو،میدن؛ ندارم

اين نظر از طرف: یه چی بگم, دیوونه... در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

خوب پرده ها رو در بیار ...فردا برو پرده سفید بنداز :دی

اين نظر از طرف: mohammad در تاريخ: دوشنبه، 9 اکتبر 2007 پست شده.

Hmmmmm

اين نظر از طرف: niloufar در تاريخ: سه‌شنبه،10 اکتبر 2007 پست شده.

aZiZam RaSme Roozegare Mikhad hamE chiZo Bid Bezane ;)!

اين نظر از طرف: مری.م در تاريخ: سه‌شنبه،10 اکتبر 2007 پست شده.

پنجره ی تو هم شده مثل پلک صبحانه ی من که هر روز پتیارهی بیهودگی و تکرار و ورق می زنه.!!!!!!!!!!!!

اين نظر از طرف: سوگل در تاريخ: چهارشنبه،11 اکتبر 2007 پست شده.

نظر شما

(اگر پيش از اين در اين وبلاگ نظري نداده‌ايد، نظر شما قبل از نمايش براي تاييد منتظر ميماند. قبل از تاييد امكان نمايش وجود ندارد. از اينكه منتظر ميمانيد متشكرم.)