نميدونم ظهر كدوم روز بود كه تكيه داده بودم به تخت يلدا، اون زير پتوي آبي اش قايم شده بود و من دفترچه اش رو از روي زمين برداشتم و خواندم:
اگر آدم به سرش بيارزد ميفهمد بايد خواب آلوده تر از اين حرفها باشد. آن قدر خواب آلوده كه نه توي كلاس اظهار نظر كند، نه توي تخت اظهار علاقه، نه از ترس تنهايي اظهار تاسف و نه توي جمعهاي بيش از دو نفر اظهار وجود!
برويم بخوابيم همگي
تا صبح تر از اين نشده!