پرتقالها رو پرپر ميكنه. وسطشون رو يك با كارد قاچ ميزنه و هسته هاش رو بيرون ميكشه. روي پوست زرد پرتقال يه برچسب هست كه روش نوشته : PARADISE. يك حس خوب بهم دست ميده كه اين پرتقال رو بخورم! يادم مي افته به صبح هاي كله بوق روزهاي مدرسه. تمام دبستان و راهنمايي و دبيرستان هر روز صبح بابا پشت ميز نشسته بود و لا به لاي ليوان هاي چايي و شير و اون نون سوخاري هاي عسل مالي شده و دست هاي چرب و چسبناك من پرتقال ها رو پرپر ميكرد و ميذاشت توي اون ظرف سبز رنگ و كنارش سيب هاي پوست كنده قاچ شده را ميگذاشت و من هميشه خدا زنگ آخر قوطي را خالي ميكردم توي سطل كلاس!
اين جور وقتها هست كه اشك توي چشمهاي آدم حلقه ميزند. كه كاش هنوز هم صبح از پشت جعبه كرنفلكس بابا نشسته باشد پرتقال ها را پرپر كند! بگذارد توي آن ظرف صورتي و تو تا ته همه اش را بخوري و لبخندهاي عميق بزني...