بال پروانه سفيدي كه وسط آن قاب بزرگ كنار پروانه هاي آبي و ناياب بود را كندم. باز كردن قاب و در آوردن شيشه اش كار سختي نبود. ولي بيرون كشيدن آن سوزن از عمق وجود پروانه سفيد سخت بود! وسط آن بالهاي خالدار و رنگهاي درخشان آبي و زرد، سفيدي اش بد توي ذوق ميزد
بالهايش را كندم. گذاشتمش همان وسط. سوزن را هم! قاب را سر هم كردم. حالا پدربزرگ ميماند و قاب دست خورده اش و بالهاي سفيدي كه من به باد وسط پاييز سپرده ام