
ما يه كافه داريم، يه فنجون مهمون ما باشيد، شايد مشتري شيد، شايد پاتوق شه، شايد هم درش تخته شه!
" />

ما يه كافه داريم، يه فنجون مهمون ما باشيد، شايد مشتري شيد، شايد پاتوق شه، شايد هم درش تخته شه!
گلنوش نشسته لبه جدول. پاهايش را تكان ميدهد. كيف صورتي اول مهرش ديگر جيغ هاي پر رنگ نميكشد. انگار يك نفر يك لايه غبار را ماليده باشد روي تمام كيف! گلنوش خسته و خوابالود پاهايش را تكان ميدهد و من از اين طرف پنجره برايش دست تكان ميدهم. سرش را بالا نگه ميداد ولي انگار من را نمي بيند. دلم ميخواهد من هم كنارش آن لبه جدول نشسته باشم و پاهايم را هم ريتم با پاهايش تكان دهم. شايد هم دلم هوس مقنعه كج اش را كرده كه تمام موهايم سيخ سيخ بزند بيرون و حوصله صاف و صوف كردنش را نداشته باشم. ولي من اين طرف شيشه ايستاده ام دارم هنوز هم دست تكان ميدهم و گلنوش سرش را بالا گرفته هنوز هم انگشتان رقصنده من را نميبيند!
حالا من هي مينشينم روي اين صندلي هاي سنگي پشت كتابخانه و هي هوا ابر ميشود هي باز ميشود هي ابر ميشود هي خانم ساندويچ رو به خدا ميكند و كلي فحش هاي خواب آور رديف ميكند براي چند قطره ناقابل باران. آسمان هم بازيگوشي اش اين روزها ديگر زبانزد خاص و عام شده. دوباره هي ابر ميشود هي باز ميشود هي ابر ميشود هي باز ميشود
من پاهايم را تا لب بلند باغچه اين وسط بالا مي آوردم و سرم را تكيه ميدهم به صندلي سنگي و سرما از آن عمق تا اين عمق من خلاصه ميشود و باز هم آسمان است كه بي باران هي ابري ميشود و هي باز ميشود.
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
رفته فال گرفته. فال قهوه. ميگويد ماريا كارش حرف ندارد. هر چه ميگويد همان ميشود! چند سال پيش بود يعني؟ شايد 5 سال. آن طرف پر از هياهو بود و از بالاي سنگ اپن آشپزخانه ميشد تمام نگاه هاي معلق در هوا مانده را حس كرد. قهوه اش تلخ بود. مثل زهرمار ميمانست. درست مثل آن زهرماري كه تويش افتاده بود. يك عدد هشت ناقابل. كي ميدانست همين عدد هشت همه چيز را به هم ميريزد. 8 روز..8 ماه...8 سال! سر 8 ماه آنچه كه نبايد ميشد شد! انگار يك چيزي از توي آسمان آمده باشد و با تمام نيرويش خورده باشد پس كله ات! و تو هنوز كه هنوز است، با اينكه بلند شده اي، با اينكه خاك لباست را تكانده اي،ولي هنوز دستت را ميكشي روي جايش كه تا ابد قرار است بماند و دردش حتي ذره اي كم نشود!
فقط كافي ست يكي از نخ هاي موهايم را بكشي. آن وقت مثل آن شال گردن راه راه بنفش رج به رج در ميروم! ادامه كه بدهي تمام ميشوم! آخرش حتي يك گره هم نميماند.
دلم يك ساز دهني ميخواهد. شايد خودم را بنوازم. من اما ريتم ندارم. معلوم نيست خدا آن بالا در خوابش لالايي كدام مادر خسته را زمزمه وار ميشنيده كه مرا اين چنين نواخته است!
تو يا میتوانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشقات ساب رفته است فقط میتوانی خيره شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لالهی گوش؛ و آرام، با صدايی که انگار از تهِ يک سردابِِ ظلمانی میآيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته میشی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را ميخوانی. همان وردی که برهها میخوانند وقتی به پيشانيشان حنا میبندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من هميشه میخوانم. چون هميشه هی تکهای از مرا میبرند و میاندازند جلوی سگ. چون هميشه چيزی در من هست که اضافیست. مطلقاٌ اضافی.
وردي كه بره ها ميخوانند/ رضا قاسمي
اين روزها قاطي و بي برنامه و قرمز است! انگار ايستاده باشم درست وسط يك اتوبان كه حتي يك ماشين هم ازش رد نميشود!عوض اش من اين خط هاي سفيد وسط اتوبان را ميگيرم ميروم دنبال آن دستمال قرمزي كه معلوم نيست از كجا يك دفعه افتاده وسط آسمان و دارد با باد قل ميخورد و من را اين چنين مشتاقانه دنبال خود ميكشاند!
تا كجايش مهم نيست. بيچارگي اش مال وقتي است كه اتوبان تمام ميشود. خط كشي ها كم رنگ ميشوند و من ثابت ميمانم در حالي كه آن دستمال قرمز هنوز دارد آن بالا با باد ميرقصد و ميرود!

همه كتابها رو چيدم روي هم. به اين فكر ميكنم كه چقدر خوب ميشد اين قدر وقت داشتم كه بتونم همه رو توي يك ماه تموم كنم و دوباره كوله قرمزم رو بردارم برم از پله هاي شهركتاب پايين و زير يكي از ميزها قايم شم و يه بسته سيب زميني سرخ كرده و يه ليوان گنده نوشابه بغل دستم باشه و كتابها رو يكي يكي از روي ميزها كش برم و ببرمشون زير ميز و تا ته ته ته همشون رو بخوانم. بعد هم چندتاش رو بدارم برم جلوي صندوق و زل بزنم توي چشم خانمه بي فرهنگه بگم اينها رو ميخوام، در ضمن چند ساعت نشستن من زيري ميز سالن دومتون رو هم حساب كنيد!
توي روزهاي ما چيزي براي قيچي كردن نمانده است. سعي ميكنم اين را بفهمم!
شب های پاییز این قدر بلند است که میشود تمام فصل را توی تاریکی های مطلق بدون ماه گذراند. ما هم که شب نشینان ابدی دنیاییم. تازگی ها شب هایمان را شاهنامه خوانی ها پر میکند. نه از نقال خبری هست و نه از پرده های نقاشی شده. ولی دلمان هوس چایخانه های سنتی میکند. هوس دود قلیان و قل قلهایش را. هوس آدمهای قدیمی با سبیل های از بناگوش در رفته را.
گفتم که... دلمان این روزها هوس چیزهای عجیب میکند!
دوستان و بازدید کنندگان عزیز باید بدانند، اگر بنا باشد که یک شیر با اصل و نسب و با آبرو، با ورود هر آدم بی کاری یک غرّش بکند تا خودش را به اثبات برساند، باید روزی هزاربار از ته دل بغرّد و به این ترتیب نه تنها چیزی ثابت نمی شود- چون تأیید آدم های سطحی هیچ جا به حساب نمی آید- بلکه خیلی زود باد فتق هم می گیرد!
پ.ن: توكاي مقدس
دار قالي را كه برپا كرد همه اين طرف ايستاده بوديم به خوش خيالي هاي مسموم خود ميخنديديم. آسمان بالاي سرمان خاكستري براق بود!نخ ها را به هم ميتابيدند و هر چه رنگ بود در لاجورد ته غروب گم ميشد. ما برگشتيم و دار قالي كنار خاطره هاي شب نشيني هايمان محو شد. چند سال گذشته باشد خوب است؟
دار قالي را ديروز باز كردند. ابريشم مسي رنگ بته جقه ها انگار با چشمهايمان آشنايي ديرينه دارد. قالي تمام شده. اين را از دار خالي يا خودش كه آن گوشه افتاده نميشد فهميد. اين را فقط وقتي فهميديم كه ترك هاي نوك انگشتان جيران را لمس كرديم و خوش خيالي هاي آن سالمان را پس گرفتيم!
ما تماشاچياني هستيم كه پشت درهاي بسته مانده ايم
دير آمده ايم!
خيلي دير...
پس به ناچار حدس ميزنيم، شرط ميبنديم، شك ميكنيم
و آن سوتر در صحنه بازي به گونه اي ديگر در جريان است
حسين پناهي
Photo by me