اين روزها قاطي و بي برنامه و قرمز است! انگار ايستاده باشم درست وسط يك اتوبان كه حتي يك ماشين هم ازش رد نميشود!عوض اش من اين خط هاي سفيد وسط اتوبان را ميگيرم ميروم دنبال آن دستمال قرمزي كه معلوم نيست از كجا يك دفعه افتاده وسط آسمان و دارد با باد قل ميخورد و من را اين چنين مشتاقانه دنبال خود ميكشاند!
تا كجايش مهم نيست. بيچارگي اش مال وقتي است كه اتوبان تمام ميشود. خط كشي ها كم رنگ ميشوند و من ثابت ميمانم در حالي كه آن دستمال قرمز هنوز دارد آن بالا با باد ميرقصد و ميرود!