رفته فال گرفته. فال قهوه. ميگويد ماريا كارش حرف ندارد. هر چه ميگويد همان ميشود! چند سال پيش بود يعني؟ شايد 5 سال. آن طرف پر از هياهو بود و از بالاي سنگ اپن آشپزخانه ميشد تمام نگاه هاي معلق در هوا مانده را حس كرد. قهوه اش تلخ بود. مثل زهرمار ميمانست. درست مثل آن زهرماري كه تويش افتاده بود. يك عدد هشت ناقابل. كي ميدانست همين عدد هشت همه چيز را به هم ميريزد. 8 روز..8 ماه...8 سال! سر 8 ماه آنچه كه نبايد ميشد شد! انگار يك چيزي از توي آسمان آمده باشد و با تمام نيرويش خورده باشد پس كله ات! و تو هنوز كه هنوز است، با اينكه بلند شده اي، با اينكه خاك لباست را تكانده اي،ولي هنوز دستت را ميكشي روي جايش كه تا ابد قرار است بماند و دردش حتي ذره اي كم نشود!