حالا من هي مينشينم روي اين صندلي هاي سنگي پشت كتابخانه و هي هوا ابر ميشود هي باز ميشود هي ابر ميشود هي خانم ساندويچ رو به خدا ميكند و كلي فحش هاي خواب آور رديف ميكند براي چند قطره ناقابل باران. آسمان هم بازيگوشي اش اين روزها ديگر زبانزد خاص و عام شده. دوباره هي ابر ميشود هي باز ميشود هي ابر ميشود هي باز ميشود
من پاهايم را تا لب بلند باغچه اين وسط بالا مي آوردم و سرم را تكيه ميدهم به صندلي سنگي و سرما از آن عمق تا اين عمق من خلاصه ميشود و باز هم آسمان است كه بي باران هي ابري ميشود و هي باز ميشود.