sun 219
اين زمستان لعنتي هم ول كن نيست.
نميدانم لبخند ميزند يا نه! فقط ميگويد تازه اولش است! پشت اين همه ريش هاي سفيد نميشود لبخند كسي را ديد.
نشسته ام توي اين ايوان سنگي و تكيه داده ام به يكي از همين ستونهاي يخ كرده و به آسمان ابري بالاي سرم نگاه ميكنم. گاهي هم نگاهم ميچرخد تا روي دستهاي چروك خورده اين پير مراد!
هنوز هم بعد از اين همه سال نفهميدم كي لبخند ميزند و كي نميزند. انگار اين انبوه سفيد نميخواهد روزگاري كم شود. يا حداقل محو شود. چميدانم. يك راهي كه بشود فهميد اين آدم هم بلد است گاهي لبهايش را از هم باز كند و يك چيزي توي مايه هاي لبخند نثار من كند!
صداي چرق چرق آتش از پشت باغ بلند ميشود. يك دود سفيد هم همراهش. تا آن بالا. از بيخ چوبهاي سر ديوار ميگذرد و انگار فضا همين دودها را كم داشته باشد، همه را يك جا ميبلعد.
دستانم را زير بغلم قايم ميكنم. نوك انگشتانم با يك فشار مختصر خيلي راحت ميشكند. حالا ايستاده اين رو به رو. ميگويد اگر همين زمستان نباشد كه ديگر ذوق كردنهاي بي انتهايت براي اين شكوفه هاي گيلاس معنا مي بازد!
من هنوز به نوك انگشتانم فكر ميكنم!
sun 217
حراج حراج!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟
اول زنداني بود!
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!
روشني روز آزارش ميداد
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!
اين بيرون سرما بود
سياه و سفيد و خاكستري!
در اولين مناقصه
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
نميدانستم
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!
حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است
پس
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!
sun 216
از آخرين باران ماه ژوئن تا همين حالا كه اين آسمان خشك و سرد شده انگار يك چيزهايي دارد در فضاي بالاي سر همه آدمها دورهاي ماورايي ميزند. چيزهايي كه ميشود دستت را دراز كني و همان قدر قد بكشي كه آن روز كه خودت را از روي پل آويزان كردي به آن پايين تا نوك انگشتان پاهايت بتواند لمس رودخانه اي را بفهمد!
انگار يك نفر نشسته باشد آن بالا و اخم كرده باشد و دانه دانه ريش هايش را كنده باشد و اين ريشها معلق مانده باشند توي اين هواي بالاي سر ما! ديگر هم از پل و رودخانه و قد كشيدن خبري نيست. عوضش شايد بشود يكي از اين پارچه هاي سفيد را برداشت و به علامت تسليم تكان داد تا شايد اين اخم تمام شود!
sun 215
Just Hanging Here by Pemelie
sun 214
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو...
sun 213
شبهاي يلدا خانم جان مينشست و با دستهاي چروك خورده اش تاج هاي انار را در مي آورد و نوه ها از سرو كول هم بالا ميرفتند تا ببينند آن عزيزدردانه خانم جان كه اين همه خاطرش را ميخواهند چه كسي ست! آخرش هم با لبهاي آويزان از اينكه اولين تاج انار نصيب پسر كوچك خانم جان ميشود، مينشستيم لب حوض و الكي ميخنديديم!
شايد هم شيطنت تا جايي رخنه ميكرد در وجود كوچكمان كه مدادهامان را از كيف مدرسه اي كه به بهانه درس خواندن تا در خانه خانم جان روي زمين كشيده بوديم، بيرون مي آورديم و براي هم روي ديوار دالان نامه مينوشتيم!
يكي از همين يلداها بود كه خانم جان داد ديوار دالان را رنگ زدند و هر چه نامه فدايت شوم بود دفن شد زير آوار رنگ ها!
ببين خانم جان. نميدانم الان روي كدام ابر نشسته اي و داري تاج اناري كه خدا داده دانه دانه ميكني و در دلت به اين همه كج سليقگي هايمان ميخندي، ولي يادت باشد خانه ات كه خالي ماند ديگر خانواده از هم براي هميشه پاشيد! ديگر شب يلدا شب رفيق بازيهايمان شد. اينكه به اين و آن تلفن كنيم بيايند و دور هم جايي جمع شويم و پك هاي عميق لابد به سيگارهايمان بزنيم و يكي بخواند و يكي مست و خمار شود!
خانم جان ... رسمش اين نبود
sun 212
حالا ديگر شب ها تكيه ميدهم به آن ديوار سيماني بلند كه ساخته بودند تا حرفهايمان را بنويسيم روي كاغذهاي خط دار آبي و تا كنيم و به زور جا دهيم بين درزهايش! يكي يكي همان كاغذهاي كذايي سالها پيش را بيرون ميكشم و دست خط هاي كج و معوجمان به جز خنده چيزي ندارد به من پيشكش كند!
چقدر آرزوهايمان آن روزها كودكانه بود. يك معصوميت تهوع آور! باورم نميشود اين نوشته ها مال من يا تو باشد. يعني اين قدر خام بوديم؟ اين قدر دنيا رنگي بود؟ اين قدر چشمهايمان نمي ديد؟
حالا انگار يك طوفان آمده باشد و همه رنگ دنيا را با خود برده باشد. انگار تمام شهر و تمام آدمها در سياه و سفيدي فرو رفته اند و ديگر به هيچ قميتي نميشود رويشان با مداد شمعي پروانه كشيد!
يكي نيست از ما بپرسد آن زمان كه چوب حراجي زديم به دلمان، عقلمان كجا بود؟ همان موقع هم جايش گذاشته بوديم پاي همين ديوار!
sun 211
قرار گذاشتيم بادكنك ها را يكي يكي باد كنيم و بيندازيم آن گوشه سرد! ميگفت هواي گرم بادكنك ها را كم باد ميكند. تا روز تولد دوام نمي آورد. بيشتر از آنكه ولع باد كردن بادكنك هاي نقره اي و بنفش را داشته باشيم در انتظار لحظه اي بوديم كه قرار است همگي با هم آرزو كنيم تا او تك نفره شمع هاي روي كيك اش را فوت كند!
ميداني چند سال گذشته؟ از اولين بادكنكهايي كه باد كرديم؟ من هنوز تفاله پاره پاره شده چندتايشان را دارم. تو بزرگ شده اي و دور. با اين فاصله اي سرد كه نميشود ديگر تولدي در كار باشد. يا آرزوهاي دسته جمعي كودكانه! لابد قرار گذاشته اي با خودت تا ته عمرت هيچ وقت تولد نگيري.
شمعي در كار نباشد يا كيكي! يا حتي آرزويي!
ولي من اينجا روزهاي تولدم را با يك كيك قد فنجان و يك شمع راه راه نقره اي بنفش جشن ميگيرم. به جاي همه آرزوي دسته جمعي ميكنم و ميگذارم شمع خودش آب شود. آخر ميداني!! فكر ميكنم همين فوتهاي محكم كار را خراب كرد!
sun 210
پنجره اتاقش ميله هاي ايمني دارد. مثل اينكه يك بار خودش را از اين بالا به بهانه گرفتن يك پروانه پرت كرده پايين. پروانه را خودش ميگويد. مادرش پچ پچ ميكند با بغل دستي اش كه ميخواسته خودش را دستي دستي بكشد!
پيش خودم فكر ميكنم چه كارش داشته اند؟ ميگذاشتند خودش را بكشد. كسي كه ميفهمد زندگي ارزش زيستن ندارد براي چه بايد ادامه دهد.با چه انگيزه اي دقيقا؟
نگاه كه ميكنم ميبينم اينها انگار دلشان نميخواهد بشنوند! از همان خدايي ميگويند كه درگيري اش هنوز با من ادامه دارد. اينكه نبايد نا اميد شد از درگاهش. اينكه آن كه خودش را ميكشد گناهش بخشيده نميشود! ولي باز هم ميدانم كه خدايي كه اين قدر بزرگ است كه گناهان به اين بزرگي را آفريده ميتوانسته يك انگيزه اي هرچند كوچك هم بيافريند براي هميني كه فهميده ديگر بهتر است ادامه ندهد و برود بميرد!
sun 209
خوابيده بود و من چمبره زده بودم در انحناي حلزوني اش! چشمانش را بسته نگه داشته بود تا من خيال كنم خواب است و من بلند بلند برايش كتاب ميخواندم!لبخند ميزدم و باز هم ميخواندم
" اين كه من گرسنگان را طعام ميدهم، توهيني را ميبخشم، و دشمنم را دوست ميدارم خصايصي است بسيار متعالي. ولي اگر دريابم كه فقيرترين فقرا و گستاخ ترين متجاوزان همگي در من حضور دارند و من نيازمند صدقات و محبت هاي خودم هستم، كه من خود دشمني هستم كه بايد دوستش داشت، آن زمان چه؟" *
حالا چشمانش را باز نگه داشته بود. واقعا بايد با من دشمن چه كرد؟ وقتي من همان دشمني باشم كه بايد دوستش داشت آن وقت چه؟
پ.ن: قسمت ستاره دار از C.G.Yung
sun 208
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانهء تو بی تو کجا رها شد
مپرس
مپرس
مرنجان دلــت را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نـــگارا
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...
مپرس
مپرس
گلچهره/ دلشدگان/ محمدرضا شجريان
sun 207
يكي اينجا مرد!
يكي هم راه ميرفت ميگفت ببين!مرگ از هر چيزي به آدم نزديك تر است. يكي هم بي صدا لابد اشك ميريخت. آنها داشتند جمله بندي هايشان را درست ميكردند تا به خانواده اش خبر دهند. آن ديگري هم آن گوشه آرام و بي صدا توي خلوت خودش لحظه هاي چشم در چشم شدن هايش را مرور ميكرد. يكي هم بود كه قرآن كوچكش را گرفته بود دستش و ميخواند.
بيشتر از هر چيز شوك برانگيز است. اينكه كسي كه هر روز از جلويت رد ميشده ديگر رد نشود. كسي كه هميشه صداي خنده ها و شوخي هايش توي گوشت بوده ديگر نباشد! همه با اين جاهاي خالي كنار مي آيند روزي ديگر، هفته اي ديگر،ماهي ديگر...
يكي اينجا مرد!
sun 206
دلم يكي از اين تپه هاي سبز را ميخواهد تا از همان بالا غلت بزنم تا آن پايين و بعد شلپ فرود بيايم توي يك رودخانه اي كه ماهي هاي قرمز دارد!
sun 205
از آن زمانهايي ست كه بايد كوله قرمزم را پر كنم از آت و آشغالهاي هميشه بزنم به راه. كجايش مهم نيست. مهم نيست اين پياده رو ها همه ته دارند! مهم اين نيست كه خط كشي هاي سفيد وسط اتوبان تا آخر دنيا امتداد ندارد! مهم اين است كه يك جايي قدم هاي من آهسته تر ميشود.
وقتي هم قدمهايت آهسته شد ديگر توان رفتن نميماند. انگيزه اش هم باشد،باشد. پايه هاي جورواجور اين گم شدنهاي پي در پي هم باشند، باشند! ولي توان كه نباشد انگار دنيا توي مردمك ات جا گرفته.آن وقت است كه تو خودت را وسط يك پياده رو منتهي به شلوغ ترين خيابان دنيا پيدا ميكني كه نگاهش گره خورده به گلهاي رنگ و رو رفته چادر پيرزني كه معلوم نيست با اين شتاب به كدام سو كشيده ميشود!
phto by: sunjoon
sun 204
85...84...83...82...
دارم ميشمارم. همه دارند ميشمارند. اين چراغ قرمزهاي لعنتي. انگار داري ثانيه هاي آخر عمرت را دانه دانه ميشماري! گندش بزنند اين آسمان را. اين همه خست را نميدانم از كجا به ارث برده. دريغ از يك قطره. همه اش ابري خالي! هي ابر بشود هي همه دل خوش كنند به باران و آن وقت اين لعنتي نبارد و فردا دوباره اين خورشيد لعنتي بيايد بيرون طنازي كند!
65...64...63...62...
آن خانم توي آن ماشين قرمز هم دارم مثل من ميشمارد. شايد هم دارد آواز ميخواند زير لبي! شايد هم دارد غرغرهايش را از بر ميكند!اينها مهم نيست مهم اين است كه الان دقيقا حس همين پايان يافتن زندگي كه من پشت اين چراغ قرمز هر بار تجربه ميكنم را او هم تجربه ميكند
43...42...41...40...
نرگس نميخرم. بوي نرگس بدون باران فايده ندارد. پسرك همچنان خيره مانده! شيشه را پايين ميكشم. ميخواهم از خودش از دستان يخ كرده اش و از آن نگاه نافذ بي بند و بارش عكس بگيرم! دوربين ام را درمي آورم. نرگسهايش را جلويم ميگيرد. ميگويم نرگس نميخواهم. ميگويد ميخواهي. يك دسته ميخرم. لابد او بهتر ميداند من چه ميخواهم!
13...11...10...9...
به آخرش نرسيده هنوز. همين الان است كه مسابقه ويراژهاي بعد چراغ قرمز شروع شود. نگاهم دنبال دسته نرگسي است كه در هوا ميدود خودش را برساند به پياده رو. من بودم لا به لاي همين ماشين ها ميماندم!
sun 203
چاره اش اين است كه يك ظرف گنده چيپس بگذاري جلويت ميخكوب شوي به صفحه پنجره و تمام فيلم هايي كه آن پشت توي خيابان در جريان است را زنده و يك جا با همه واقعي بودنش ببيني. مستند از اين بهتر كه عباس آقاي سر كوچه هر روز ميوه هايش را دستمال ميكشد و برق مي اندازد تا خانم همسايه برود ناز و عشوه بيايد و از پشت روسري سبز اش چشم و ابرو بيايد براي عباس آقا!؟
مستند از اين بهتر كه اين تخم سگ هاي همسايه ها به جان هم بيفتند و با دماغهاي شكسته و صورتهاي خونمالي شده هر روز راهي خانه شوند؟
مستند بهتر از اين كه تيركمان برديا گنجشك بخت برگشته سيم هاي تلفن را نشانه رود و پدر هر چه پالس آويزان هست در آورد؟
مستند از اين بهتر كه Flasher هاي اين همسايه رو به رويي شروع به كار كند و دلنگ دولونگ شان هر شب تا 4 صبح به راه باشد و صبح اين فاحشه هاي كوچك و خسته شالگردنهايشان را روي زمين بكشند تا در ماشينشان و بعد بروند تا هفته ديگر؟
مستند از اين بهتر كه من چيپس خوردنم يادم ميرود و همين طور خيره به پنچره و اتفاقات كوچه ميمانم؟
sun 202
بابا آن سالها يك كتاب خريده بود به اسم واروونه ها!بعد همه چيز اين كتاب هم از جهت واقعي اش هم از جهت واروونه اش معنا داشت. شكلهايي كه دو طرفه چيزهاي متفاوتي داشتند. امروز لا به لاي خرت و پرتهايم دوباره كتاب واروونه ها را پيدا كردم. دلم خواست همه دنيا شامل اين قانون واروونه ها ميشد. اينكه آدمها را واروونه كني تا به جاي قارقار چهچهه بزنند. يا گلنوش را واروونه كني تا به جاي اخم هاي هميشگي اش بخندد. يا من را واروونه كني تا هر چيزي كه توي اين كله ام قاطي پاتي بافته شده به هم يك جا بيرون بريزد و من باشم و يك ذهن خالي!
شايد بابا يادش رفته بود چوب جادوي كتاب را هم بخرد. نميدانست من به اين سن كه برسم تازه قانون واروونه ها را ميفهمم!
sun 201
If nothing else, we share the skies, the sun and the moon
sun 200

سلام مانو
نشسته بودم پشت پنجره داشتم آسمان را به همان آبي رنگ پريده اي كه هست نقاشي ميكردم! هميشه فكر ميكردم هر چقدر به چيزي نزديك تر باشم پررنگ تر و دلنوازتر ميشود. ولي همه نزديك شدن ها يك نتيجه ندارد. اينجا طبقه آخر يك ساختمان نيمه تمام است هنوز از لا به لاي شكاف آجرهايش نور ميزند بيرون! حتي ميشود تكه هاي آسمان را هم كنار هم چسباند تا شايد نقش يك چكاوك در حال پرواز را حك كرد وسط اين همه آبي بي پايان!
ولي از اين بالا چيزهاي ديگري هم هست كه ميشود توي مشت هاي كوچكمان جا دهيم. مثل آدمهايي كه آن زير ميروند و مي آيند. خطهاي موربي كه اسمشان را فراموش ميكنيم گاهي.
همانهايي كه بهانه ميشوند براي روزهايمان تا بگذرانيمشان حالا با خنده، يا اخم يا...
يا هر چيز مست كننده!
گفتم بيا با هم اينجا بنشينيم و تمام آن هيچهاي تو خالي را جمع كنيم و بگذاريم ته اين صندوق قديمي خانم جان. درش را با يكي از اين قفلهاي بي كليد ببنديم و بيندازيمش توي يكي از اين دره هاي بي ته! گوش نميكني مانو... من هر چقدر هم بگويم تو هنوز همان هيچ هاي تو خالي ات را ميخواهي كه صبح تا شب قاب كني بكوبي به ديوارهاي سبز اتاقت. نگاهشان كني و بگويي اينها همه اسمش زندگي ست... با همه تو خالي بودنش.
مانو!
آسماني كه ميكشم هم ته ندارد. مثل همان دره. شايد وقتش رسيده بيايي با هم به فكر بالهايي باشيم براي پريدن و رفتن...
sun 199
پاييز هم تمام ميشود ميرود پي كارش. اين كلاغهاي قارقاروي روي سيم تلفن رو به روي اين پنجره هم ميروند معلوم نيست كجا، اتراق ميكنند! آخرش ما ميمانيم و اين صداي خش خش برگهاي زرد و نارنجي كه يك زماني توي پياده رويي همين حوالي زير پاهايمان طنازي كرده اند!
فكر ميكردم بايد اين روزها معني بيشتري بدهند. يا آهنگي ديگر داشته باشند. حداقل پشت لنز دوربين رنگ ديگري باشند. ولي نبودند. همه چيز به همين كدري هست كه ميبينم!
sun 198
"آذر،ماه آخر پاييز"را در دست گرفته ام. ورق ميزنم. ميخوانم و آذر، ماه آخر پاييز را ميگذرانم! چقدر گذشته از روزي كه نوشتم:تابستان و بهار را براي من و تو نيافريده اند، آفريده اند كه دلخوش باشيم،به گذر روزها در صفحه هاي تقويم!