sun 200
in_between_I_by_SeaFairy.jpg

سلام مانو
نشسته بودم پشت پنجره داشتم آسمان را به همان آبي رنگ پريده اي كه هست نقاشي ميكردم! هميشه فكر ميكردم هر چقدر به چيزي نزديك تر باشم پررنگ تر و دلنوازتر ميشود. ولي همه نزديك شدن ها يك نتيجه ندارد. اينجا طبقه آخر يك ساختمان نيمه تمام است هنوز از لا به لاي شكاف آجرهايش نور ميزند بيرون! حتي ميشود تكه هاي آسمان را هم كنار هم چسباند تا شايد نقش يك چكاوك در حال پرواز را حك كرد وسط اين همه آبي بي پايان!
ولي از اين بالا چيزهاي ديگري هم هست كه ميشود توي مشت هاي كوچكمان جا دهيم. مثل آدمهايي كه آن زير ميروند و مي آيند. خطهاي موربي كه اسمشان را فراموش ميكنيم گاهي.
همانهايي كه بهانه ميشوند براي روزهايمان تا بگذرانيمشان حالا با خنده، يا اخم يا...
يا هر چيز مست كننده!
گفتم بيا با هم اينجا بنشينيم و تمام آن هيچهاي تو خالي را جمع كنيم و بگذاريم ته اين صندوق قديمي خانم جان. درش را با يكي از اين قفلهاي بي كليد ببنديم و بيندازيمش توي يكي از اين دره هاي بي ته! گوش نميكني مانو... من هر چقدر هم بگويم تو هنوز همان هيچ هاي تو خالي ات را ميخواهي كه صبح تا شب قاب كني بكوبي به ديوارهاي سبز اتاقت. نگاهشان كني و بگويي اينها همه اسمش زندگي ست... با همه تو خالي بودنش.
مانو!
آسماني كه ميكشم هم ته ندارد. مثل همان دره. شايد وقتش رسيده بيايي با هم به فكر بالهايي باشيم براي پريدن و رفتن...