بابا آن سالها يك كتاب خريده بود به اسم واروونه ها!بعد همه چيز اين كتاب هم از جهت واقعي اش هم از جهت واروونه اش معنا داشت. شكلهايي كه دو طرفه چيزهاي متفاوتي داشتند. امروز لا به لاي خرت و پرتهايم دوباره كتاب واروونه ها را پيدا كردم. دلم خواست همه دنيا شامل اين قانون واروونه ها ميشد. اينكه آدمها را واروونه كني تا به جاي قارقار چهچهه بزنند. يا گلنوش را واروونه كني تا به جاي اخم هاي هميشگي اش بخندد. يا من را واروونه كني تا هر چيزي كه توي اين كله ام قاطي پاتي بافته شده به هم يك جا بيرون بريزد و من باشم و يك ذهن خالي!
شايد بابا يادش رفته بود چوب جادوي كتاب را هم بخرد. نميدانست من به اين سن كه برسم تازه قانون واروونه ها را ميفهمم!