sun 204

85...84...83...82...
دارم ميشمارم. همه دارند ميشمارند. اين چراغ قرمزهاي لعنتي. انگار داري ثانيه هاي آخر عمرت را دانه دانه ميشماري! گندش بزنند اين آسمان را. اين همه خست را نميدانم از كجا به ارث برده. دريغ از يك قطره. همه اش ابري خالي! هي ابر بشود هي همه دل خوش كنند به باران و آن وقت اين لعنتي نبارد و فردا دوباره اين خورشيد لعنتي بيايد بيرون طنازي كند!
65...64...63...62...
آن خانم توي آن ماشين قرمز هم دارم مثل من ميشمارد. شايد هم دارد آواز ميخواند زير لبي! شايد هم دارد غرغرهايش را از بر ميكند!‌اينها مهم نيست مهم اين است كه الان دقيقا حس همين پايان يافتن زندگي كه من پشت اين چراغ قرمز هر بار تجربه ميكنم را او هم تجربه ميكند
43...42...41...40...
نرگس نميخرم. بوي نرگس بدون باران فايده ندارد. پسرك همچنان خيره مانده! شيشه را پايين ميكشم. ميخواهم از خودش از دستان يخ كرده اش و از آن نگاه نافذ بي بند و بارش عكس بگيرم! دوربين ام را درمي آورم. نرگسهايش را جلويم ميگيرد. ميگويم نرگس نميخواهم. ميگويد ميخواهي. يك دسته ميخرم. لابد او بهتر ميداند من چه ميخواهم!
13...11...10...9...
به آخرش نرسيده هنوز. همين الان است كه مسابقه ويراژهاي بعد چراغ قرمز شروع شود. نگاهم دنبال دسته نرگسي است كه در هوا ميدود خودش را برساند به پياده رو. من بودم لا به لاي همين ماشين ها ميماندم!