sun 207

يكي اينجا مرد!
يكي هم راه ميرفت ميگفت ببين!‌مرگ از هر چيزي به آدم نزديك تر است. يكي هم بي صدا لابد اشك ميريخت. آنها داشتند جمله بندي هايشان را درست ميكردند تا به خانواده اش خبر دهند. آن ديگري هم آن گوشه آرام و بي صدا توي خلوت خودش لحظه هاي چشم در چشم شدن هايش را مرور ميكرد. يكي هم بود كه قرآن كوچكش را گرفته بود دستش و ميخواند.
بيشتر از هر چيز شوك برانگيز است. اينكه كسي كه هر روز از جلويت رد ميشده ديگر رد نشود. كسي كه هميشه صداي خنده ها و شوخي هايش توي گوشت بوده ديگر نباشد! همه با اين جاهاي خالي كنار مي آيند روزي ديگر،‌ هفته اي ديگر،‌ماهي ديگر...
يكي اينجا مرد!