خوابيده بود و من چمبره زده بودم در انحناي حلزوني اش! چشمانش را بسته نگه داشته بود تا من خيال كنم خواب است و من بلند بلند برايش كتاب ميخواندم!لبخند ميزدم و باز هم ميخواندم
" اين كه من گرسنگان را طعام ميدهم، توهيني را ميبخشم، و دشمنم را دوست ميدارم خصايصي است بسيار متعالي. ولي اگر دريابم كه فقيرترين فقرا و گستاخ ترين متجاوزان همگي در من حضور دارند و من نيازمند صدقات و محبت هاي خودم هستم، كه من خود دشمني هستم كه بايد دوستش داشت، آن زمان چه؟" *
حالا چشمانش را باز نگه داشته بود. واقعا بايد با من دشمن چه كرد؟ وقتي من همان دشمني باشم كه بايد دوستش داشت آن وقت چه؟
پ.ن: قسمت ستاره دار از C.G.Yung