پنجره اتاقش ميله هاي ايمني دارد. مثل اينكه يك بار خودش را از اين بالا به بهانه گرفتن يك پروانه پرت كرده پايين. پروانه را خودش ميگويد. مادرش پچ پچ ميكند با بغل دستي اش كه ميخواسته خودش را دستي دستي بكشد!
پيش خودم فكر ميكنم چه كارش داشته اند؟ ميگذاشتند خودش را بكشد. كسي كه ميفهمد زندگي ارزش زيستن ندارد براي چه بايد ادامه دهد.با چه انگيزه اي دقيقا؟
نگاه كه ميكنم ميبينم اينها انگار دلشان نميخواهد بشنوند! از همان خدايي ميگويند كه درگيري اش هنوز با من ادامه دارد. اينكه نبايد نا اميد شد از درگاهش. اينكه آن كه خودش را ميكشد گناهش بخشيده نميشود! ولي باز هم ميدانم كه خدايي كه اين قدر بزرگ است كه گناهان به اين بزرگي را آفريده ميتوانسته يك انگيزه اي هرچند كوچك هم بيافريند براي هميني كه فهميده ديگر بهتر است ادامه ندهد و برود بميرد!