حالا ديگر شب ها تكيه ميدهم به آن ديوار سيماني بلند كه ساخته بودند تا حرفهايمان را بنويسيم روي كاغذهاي خط دار آبي و تا كنيم و به زور جا دهيم بين درزهايش! يكي يكي همان كاغذهاي كذايي سالها پيش را بيرون ميكشم و دست خط هاي كج و معوجمان به جز خنده چيزي ندارد به من پيشكش كند!
چقدر آرزوهايمان آن روزها كودكانه بود. يك معصوميت تهوع آور! باورم نميشود اين نوشته ها مال من يا تو باشد. يعني اين قدر خام بوديم؟ اين قدر دنيا رنگي بود؟ اين قدر چشمهايمان نمي ديد؟
حالا انگار يك طوفان آمده باشد و همه رنگ دنيا را با خود برده باشد. انگار تمام شهر و تمام آدمها در سياه و سفيدي فرو رفته اند و ديگر به هيچ قميتي نميشود رويشان با مداد شمعي پروانه كشيد!
يكي نيست از ما بپرسد آن زمان كه چوب حراجي زديم به دلمان، عقلمان كجا بود؟ همان موقع هم جايش گذاشته بوديم پاي همين ديوار!