شبهاي يلدا خانم جان مينشست و با دستهاي چروك خورده اش تاج هاي انار را در مي آورد و نوه ها از سرو كول هم بالا ميرفتند تا ببينند آن عزيزدردانه خانم جان كه اين همه خاطرش را ميخواهند چه كسي ست! آخرش هم با لبهاي آويزان از اينكه اولين تاج انار نصيب پسر كوچك خانم جان ميشود، مينشستيم لب حوض و الكي ميخنديديم!
شايد هم شيطنت تا جايي رخنه ميكرد در وجود كوچكمان كه مدادهامان را از كيف مدرسه اي كه به بهانه درس خواندن تا در خانه خانم جان روي زمين كشيده بوديم، بيرون مي آورديم و براي هم روي ديوار دالان نامه مينوشتيم!
يكي از همين يلداها بود كه خانم جان داد ديوار دالان را رنگ زدند و هر چه نامه فدايت شوم بود دفن شد زير آوار رنگ ها!
ببين خانم جان. نميدانم الان روي كدام ابر نشسته اي و داري تاج اناري كه خدا داده دانه دانه ميكني و در دلت به اين همه كج سليقگي هايمان ميخندي، ولي يادت باشد خانه ات كه خالي ماند ديگر خانواده از هم براي هميشه پاشيد! ديگر شب يلدا شب رفيق بازيهايمان شد. اينكه به اين و آن تلفن كنيم بيايند و دور هم جايي جمع شويم و پك هاي عميق لابد به سيگارهايمان بزنيم و يكي بخواند و يكي مست و خمار شود!
خانم جان ... رسمش اين نبود