sun 216

از آخرين باران ماه ژوئن تا همين حالا كه اين آسمان خشك و سرد شده انگار يك چيزهايي دارد در فضاي بالاي سر همه آدمها دورهاي ماورايي ميزند. چيزهايي كه ميشود دستت را دراز كني و همان قدر قد بكشي كه آن روز كه خودت را از روي پل آويزان كردي به آن پايين تا نوك انگشتان پاهايت بتواند لمس رودخانه اي را بفهمد!
انگار يك نفر نشسته باشد آن بالا و اخم كرده باشد و دانه دانه ريش هايش را كنده باشد و اين ريشها معلق مانده باشند توي اين هواي بالاي سر ما! ديگر هم از پل و رودخانه و قد كشيدن خبري نيست. عوضش شايد بشود يكي از اين پارچه هاي سفيد را برداشت و به علامت تسليم تكان داد تا شايد اين اخم تمام شود!