حراج حراج!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟
اول زنداني بود!
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!
روشني روز آزارش ميداد
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!
اين بيرون سرما بود
سياه و سفيد و خاكستري!
در اولين مناقصه
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
نميدانستم
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!
حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است
پس
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!