sun 219

اين زمستان لعنتي هم ول كن نيست.
نميدانم لبخند ميزند يا نه! فقط ميگويد تازه اولش است! پشت اين همه ريش هاي سفيد نميشود لبخند كسي را ديد.
نشسته ام توي اين ايوان سنگي و تكيه داده ام به يكي از همين ستونهاي يخ كرده و به آسمان ابري بالاي سرم نگاه ميكنم. گاهي هم نگاهم ميچرخد تا روي دستهاي چروك خورده اين پير مراد!
هنوز هم بعد از اين همه سال نفهميدم كي لبخند ميزند و كي نميزند. انگار اين انبوه سفيد نميخواهد روزگاري كم شود. يا حداقل محو شود. چميدانم. يك راهي كه بشود فهميد اين آدم هم بلد است گاهي لبهايش را از هم باز كند و يك چيزي توي مايه هاي لبخند نثار من كند!
صداي چرق چرق آتش از پشت باغ بلند ميشود. يك دود سفيد هم همراهش. تا آن بالا. از بيخ چوبهاي سر ديوار ميگذرد و انگار فضا همين دودها را كم داشته باشد، همه را يك جا ميبلعد.
دستانم را زير بغلم قايم ميكنم. نوك انگشتانم با يك فشار مختصر خيلي راحت ميشكند. حالا ايستاده اين رو به رو. ميگويد اگر همين زمستان نباشد كه ديگر ذوق كردنهاي بي انتهايت براي اين شكوفه هاي گيلاس معنا مي بازد!
من هنوز به نوك انگشتانم فكر ميكنم!