" /> This Is Me: ژانویه 2008 Archives

سه‌شنبه،30 ژانویه 2008

sun 238

ژورنال را از روي ميز برداشت. سرش را به پشتي كاناپه تكيه داد و پاهايش را روي شيشه ميز جا به جا كرد. انگار توي كاناپه جا افتاده باشد آرام تكاني به خودش داد. لكه هاي قهوه شب پيش روي جلد ژورنال خودنمايي ميكردند!
هنوز هم تصميم اش براي رفتن به مهماني هفته بعد قطعي نبود.
آرام سرش را چرخاند تا لكه هاي قهوه را واضح تر ببيند. صداي زنگ تلفن از جا پراندش. حاضر نبود حتي يك قدم بردارد و اين جاي دلچسب را ترك كند.
تلفن روي پيغام گير رفت. صداي تارا در فضاي سرد خانه پيچيد.
- نيستي؟ بردار لعنتي... دوباره زنگ ميزنم!
توي ذهنش صداي بوق بعد از پيام را تكرار ميكرد. بوق...بوق...بوق...
ژورنال را ورق زد. هنوز هم نميدانست ميرود يا نه! فقط ميخواست يك لباس سفارش بدهد. شايد يك لباس سبز. از همان سبزهاي جراحي. با يك چكمه بنفش!
شايد هم...
دلش يك شالگردن راه راه ميخواست. هيچ مناسبتي نداشت. دلش ميخواست به جاي مهماني برود يك جايي كه بشود يك شالگردن راه راه سبز و قرمز پوشيد و اين قدر دور گردن پيچش داد كه احساس خفگي همه دنيا را پر كند!
بالاي صفحه را تا زد. خودش را كشاند تا گوشي تلفن
لباس صورتي صفحه 15 را سفارش داد. با همان رز صورتي دور مچ دست.

دوشنبه،29 ژانویه 2008

sun 237

" وقتی یک ساعت به تو هدیه میکنند در واقع یک جهنم کوچک غرقه در گل برایت هدیه آورده اند. یک کند و زنجیر است جنس گل سرخ، یک سلول زندان از جنس هوا. فقط ساعت را به تو نمیدهند. همراه آن بهترین آرزوها را هم ارزانی ات میکنند و اینکه امیدواریم یک عالمه وقت برایت کار کند چون یک مارک سویسی است. فقط این وسیله ظریف کاری شده را که به مچ دست ات ببندی و با خودت به گردش ببری به تو هدیه نمیکنند. خودشان هم نمیدانند و عمق فاجعه همین جاست که نمیدانند، که به تو یک قطعه شکننده و متزلزل از خودت را هدیه میکنند. چیزی که پاره ای از توست ولی جسمت نیست.
به تو ضرورت کوک کردن هر روزه اش را هدیه میکنند. به تو وسواس توجه کردن به زمان دقیق در ویترین جواهر فوروشی ها، اخبار رادیو و ساعت گویا را هدیه میکنند. هراس از اینکه آن را از تو بدزدند یا از دستت به زمین بیفتد و بشکند. به تو مارکش را هدیه میکنند. به تو دغدغه مقایسه ساعتت با بقیه ساعتها را هدیه میکنند. به تو یک ساعت هدیه نمیدهند. تو خودت هدیه هستی. تو را برای جشن تولد ساعت به او هدیه میدهند."

قصه هاي قرو قاطي/ كورتاسار

یکشنبه،28 ژانویه 2008

sun 236

شايد ميخواست دستهايش را بكارد. گل و لاي باغچه را آرام كنار ميزد، ريتم آرام كاوش اش ضرباهنگي به خود گرفت ناگهان. ناخن هايش را ميكشيد توي گودال. انگار يك چيزي بايد از توي اين ريشه هاي در هم تنيده با چاشني خاك آب خورده بيرون بيايد!
سرش را كه بالا آورد اولين قطره هاي باران روي گونه هايش ميلغزيدند! آرام پلك ميزد. انگار ميخواست روزهايي را به ياد بياورد كه خودش هم توي همين باغچه در كنار همين امين الدوله ها ريشه دوانده بود!

نميدانم دستانش را كاشت يا نه! ولي امروز جاي همان چاله اي كه كنده بود يكي از اين سنبل هاي وحشي را ديدم!

شنبه،27 ژانویه 2008

sun 235

بهمن كه ميرسد انگار يك چيزي همه را زنجير ميكند به ستون دالان خانه خانم جان. به وقتي كه بوي حلوا همه خانه را برداشت. نه به قصد جمعه شبهايي كه رسم بود تا حلوا پزاني در كار باشد و ما يواشكي ناخنك بزنيم به سيني هاي حلوا كه قطار شده روي هره!
انگار صداي هميشگي لا الله الا الله ميپيچد توي گوش همه! انگار تمام دنيا سياه پوش ميشود تا پيكر نحيف خانم جان از توي دالان بگذرد و صداي آژير آمبولانس توي كوچه چرخ بخورد و ما بمانيم با يك دنيا خاطره اي كه نميشود جايي چالش كرد!

جمعه،26 ژانویه 2008

sun 234
cafe.jpg
One More Cup Of Coffe in our lovely Cafe Canape

یکشنبه،21 ژانویه 2008

sun 233

شكرا را سرازير ميكند، دانه هاي شكر روي ميز چوبي پخش ميشود. ميتوان غرق شدن دانه هاي شيرين را در چربي به جا مانده روي ميز تماشا كرد. قاشق را از آن طرف برميداد. خودش را در گودي براق قاشق ورانداز ميكند. قاشق را آرام روي بيني اش ميكشد و دسته قاشق را رها ميكند. قاشق براي چند لحظه بر روي بيني استخواني اش باقي ميماند و با يك نفس ساده تاب ميخورد و با سرعت در فنجان قهوه فرود مي آيد.
لكه هاي قهوه بر روي ميز پاشيده ميشود تا دانه هاي شكر راحت تر در چربي روي ميز حل شوند. انگشت اشاره اش را در لكه هاي قهوه فرو ميبرد و طعم گس قهوه را با انگشت بر روي لبانش مينشاند.

شنبه،20 ژانویه 2008

sun 232

تكيه داده به تخت چوبي، با هر تكان قژ قژ تخت را درمي آورد. شادمان از تك صدايي كه سكوت سنگين فضا را ميشكند باز موضع نشستن اش را تغيير ميدهد. چشم ها به سمت اش ميچرخد. به جاي اين همه نگاه خيره ترجيح ميدهد همهمه اي در فضا معلق بماند.
آرام سرش را ميچرخاند تا روي عكس مات و رنگ پريده بالاي طاقچه، تا شمعهاي مشكي روشن، تا قرآن خاك گرفته رو به روي عكس تا خارات ترك خورده كنار ترمه پهن شده روي طاقچه...
لابد بعدش بايد غوطه ور بماند در گذشته اي كه چندان هم پر رنگ نيست...

سه‌شنبه،16 ژانویه 2008

sun 231

اين شبهاي زمستان پر از دلخوشي هاي كوچك است. مثل همين بالكن خانه اروشا. ميشود رفت نشست روي اين صندلي هاي فلزي يخ كرده و هر از گاهي يكي از انگشت ها را فرو برد توي خاك گلدانهاي گل كاغذي و چند تا كرم ريز بيرون كشيد و انداخت توي آكواريوم. شايد هم بهتر باشد دو تا پاهايت را بگذاري روي شيشه ميز رو به رويت. خودت را جمع و جور كني توي يخي صندلي ها و تا بالاي ابرويت را فرو كني در يقه لباست و ها كني!
شايد هم بهتر است يكي از چشمهايت را هر از گاهي بيرون بياوري سوسوي اين چراغها را نگاه كني و به هيچ چيز فكر نكني. نه روز بعد. نه چند ساعت بعد. نه هر چه گذشته...

دوشنبه،15 ژانویه 2008

sun 230

ميلزد و لرزه هاي خنده اش تن مرا ميجنباند.

شنبه،13 ژانویه 2008

sun 229
2053844815_e0c9ed7906_b.jpg


Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring

My summer wine is really made from all these things

Take off your silver spurs and help me pass the time

And I will give to you.....summer wine

sun 228

ليوان شيرش را همان طور كه زير لب را زمزمه ميكرد از ماكروفر بيرون آورد. پله ها را دو تا يكي بالا رفت. كف پاهايش يخ كرده بود. زنگ صداي مادر هنوز توي گوشش است:‌ باز هم بدون كفش...
ليوان شير داغ بود. اين دست و آن دستش كرد.
لب پنجره نشست. گلنوش را در چهارچوب پنجره آخرين طبقه ديد. آن رو به رو. برايش دست تكان داد. شيرداغ را سر كشيد. آن پايين صداي چند پسر نابالغ حواسي را كه پيش گلنوش بود پاره كرد.
فقط قرمزي ته سيگارهايشان را ميديد.
از لب پنجره پايين آمد. سرش را در بالش اش فرو برد. به دودهاي معلقي كه از پنجره سرك ميكشيدند خيره ماند تا خوابش برد.
- آقا فندك داريد؟

سه‌شنبه، 9 ژانویه 2008

sun 227
asdfa.jpg


Let's share our time in Cafe Canape

sun 226
this is me.jpg
Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and I was helpless
Because the things you say and the things you do surround me

دوشنبه، 8 ژانویه 2008

sun 225

گلنوش نشسته توی چهارچوب پنجره طبقه بیست و یک جنوبی. من توی چهارچوب پنجره خانه مان از لابه لای شاخه های لخت زمستان چشمان کودکانه و کنجکاوش را دید میزنم. نگاهش می افتد این پایین. درست فرود می آید لب پنجره اتاق من. همان جایی که دارم انگشت های پای راستم را میرقصانم.
یک ساعت گذشته. گلنوش رفته است. من هنوز توی چهارچوب پنجره ام چمباتمه زده ام. انگشت های پایم را هم ثابت نگه داشته ام. فقط گاهی دستم را فرو میکنم لا به لای موهایم و بیشتر به هم میریزمشان.
آقای اتو کشیده همسایه ماشین اش را کج پارک میکند. پیاده میشود. در عقب را باز میکند. کیف اش را بیرون میکشد و میرود. چند دقیقه بعد با عجله برمیگردد و از توی داشبورد یک جعبه کادو پیچی شده بیرون میکشد. نگاهش به من می افتد. میگویم بیست و یک جنوبی یک پری دریایی دارد که عصرها سرش را بالا میگرید و لب پنجره موهایش را افشان میکند!
میخندد و میرود.
چند دقیقه بعد سر آقای اتو کشیده را میبینم که از پنجره طبقه بیست و یک جنوبی بیرون آمده و به موهایی که افشان نیست فکر میکند!

یکشنبه، 7 ژانویه 2008

sun 224

انگشت اش را توی لیوان چای اش میچرخاند. زنی از آن طرف خودش را از سینک ظرف شویی دور نگه میدارد تا قطره های آب جلوی لباسش را خیس نکند. سر میچرخاند و آرام چیزی زیر لب زمزمه میکند. انگشت اش هنوز توی لیوان چای میچرخد.
از ظرفها دست کشیده و حالا درست رو به رویش است. انگشت را از لیوان بیرون میکشد و به قاشق کوچک کنار گلدان اشاره میکند. گلدان درست وسط میز است. بعضی شاخه ها تا کمر گلدان خم شده اند. یک گلبرگ افتاده روی قاشق کوچک.
انگشت قرمز شده اش را جلو می آورد و گلبرگ را پس میزند و قاشق را میکشد طرف لیوان.
زن میرود و با ظرفها مشغول میشود.
انگشت قرمزش را جلوی چشمانش میگیرد و نگاهش را میچرخاند سمت پنجره. آن بیرون باران است. لحظه های زنده پر از رنگ و حرکت.
انگشت اش را برمیگرداند داخل لیوان. قاشق را سر میدهد تا لب گلدان. قاشق به گلدان میخورد و یک گلبرگ دیگر پایین می افتد.
کنار سینک ظرفها زن هنوز مشغول زمزه است و خودش را از قطره های آب دور نگه میدارد!

شنبه، 6 ژانویه 2008

sun 223

- بهترين لحظه ها وقتي است كه آسمان ديلمان وسط تابستان گرفته باشد و اين نم هاي باران ذهن آدم را سوراخ كند!
سيم تلفن را دور دستش ميچرخاند.
دلش هوس بوي چوب باران خورده را كرده. اينكه آسمان ديلمان بدون هيچ ساختمان و برجي اين قدر واضح و نزديك است. تا همان اندازه كه بار آخر دستانش را دراز كرد و انگار يك تكه از اين آسمان را كند و توي جيبش گذاشت!
همش تقصير اين اگرهاي لعنتي است. هميشه وسط راه كار را خراب ميكند. اگر برنگشته بودم... اگر مانده بودم... اگر يك روز ديگر فرصت داشتم... اگر....
- گوشت با منه؟
گوشش با توست. از اول و آخر حرفهايت نميزند. فقط نشسته در ذهنش ويلاي ييلاقي را مجسم ميكند و بالا رفتن از درخت فندق را! آخر سر گم شدن با اين پسرهاي تخس ويلاي بغل لابد!
- اين همه خيال بافي ميكني آخرش كه چي؟ عوض همه اينها باراني ات را بردار زيپش را ته تا بكش بالا، بيا زير اين شرشر باران و بگذار اين قطره هاي ناپاك دود گرفته از روي پوستت سر بخورد و به سمت گردنت نشانه برود.
يك خيس شدن دوست داشتني!

جمعه، 5 ژانویه 2008

sun 222
___Coffee_Scent____by_estellamestella.jpg


One More Cup Of Coffee In Our Lovely Cafe Canape

سه‌شنبه، 2 ژانویه 2008

sun 221

از زير دامن چين چين اش، بقاياي يك رداي سفيد پاره پاره بيرون زده بود، راه كه ميرفت به پروپايش ميپيچيد. كنار پنجره اتاق، چند درخت قد و نيم قد سيب، جا خوش كرده بود. انگار چيزي او را ميكشيد تا شانه هاي درخت. دستش را دراز كرد تا نغمه باد را بين شكوفه ها برقصاند. آن وقت بود كه شكوفه ها ميچرخيدند و پيش پاهاي پيرش فرود مي آمدند.
انگار زمان ايستاده بود تا در برابر عظمت دستانش سر فرود آورد!

دوشنبه، 1 ژانویه 2008

sun 220

امروز This Is Me يك ساله ميشود و وبلاگ نويسي هاي من 6 ساله! 6 سال زندگي كردن بين آدمهاي مجازي سخت نبود!‌آسان هم!
تو به من اين جمله از "كمال الملك" رو هديه دادي:
" مرحبا استاد نقاش! بارك الله! مرحبا! ذيجودي كه آزادي را به اين خوبي مصور كند، از بند تن رهاست. چه رسد به محبس! طوطيك پرواز كن..."
و من به خاطر اين شش سال ميخوام به خودم يكي از عكسهايي كه چند روز پيش گرفتم رو هديه كنم! هم عكس رو. هم همه اون شور و هيجان و جيغهاي توي عكس رو.

IMG_3557.JPG