sun 221

از زير دامن چين چين اش، بقاياي يك رداي سفيد پاره پاره بيرون زده بود، راه كه ميرفت به پروپايش ميپيچيد. كنار پنجره اتاق، چند درخت قد و نيم قد سيب، جا خوش كرده بود. انگار چيزي او را ميكشيد تا شانه هاي درخت. دستش را دراز كرد تا نغمه باد را بين شكوفه ها برقصاند. آن وقت بود كه شكوفه ها ميچرخيدند و پيش پاهاي پيرش فرود مي آمدند.
انگار زمان ايستاده بود تا در برابر عظمت دستانش سر فرود آورد!