- بهترين لحظه ها وقتي است كه آسمان ديلمان وسط تابستان گرفته باشد و اين نم هاي باران ذهن آدم را سوراخ كند!
سيم تلفن را دور دستش ميچرخاند.
دلش هوس بوي چوب باران خورده را كرده. اينكه آسمان ديلمان بدون هيچ ساختمان و برجي اين قدر واضح و نزديك است. تا همان اندازه كه بار آخر دستانش را دراز كرد و انگار يك تكه از اين آسمان را كند و توي جيبش گذاشت!
همش تقصير اين اگرهاي لعنتي است. هميشه وسط راه كار را خراب ميكند. اگر برنگشته بودم... اگر مانده بودم... اگر يك روز ديگر فرصت داشتم... اگر....
- گوشت با منه؟
گوشش با توست. از اول و آخر حرفهايت نميزند. فقط نشسته در ذهنش ويلاي ييلاقي را مجسم ميكند و بالا رفتن از درخت فندق را! آخر سر گم شدن با اين پسرهاي تخس ويلاي بغل لابد!
- اين همه خيال بافي ميكني آخرش كه چي؟ عوض همه اينها باراني ات را بردار زيپش را ته تا بكش بالا، بيا زير اين شرشر باران و بگذار اين قطره هاي ناپاك دود گرفته از روي پوستت سر بخورد و به سمت گردنت نشانه برود.
يك خيس شدن دوست داشتني!