ليوان شيرش را همان طور كه زير لب را زمزمه ميكرد از ماكروفر بيرون آورد. پله ها را دو تا يكي بالا رفت. كف پاهايش يخ كرده بود. زنگ صداي مادر هنوز توي گوشش است: باز هم بدون كفش...
ليوان شير داغ بود. اين دست و آن دستش كرد.
لب پنجره نشست. گلنوش را در چهارچوب پنجره آخرين طبقه ديد. آن رو به رو. برايش دست تكان داد. شيرداغ را سر كشيد. آن پايين صداي چند پسر نابالغ حواسي را كه پيش گلنوش بود پاره كرد.
فقط قرمزي ته سيگارهايشان را ميديد.
از لب پنجره پايين آمد. سرش را در بالش اش فرو برد. به دودهاي معلقي كه از پنجره سرك ميكشيدند خيره ماند تا خوابش برد.
- آقا فندك داريد؟