sun 231

اين شبهاي زمستان پر از دلخوشي هاي كوچك است. مثل همين بالكن خانه اروشا. ميشود رفت نشست روي اين صندلي هاي فلزي يخ كرده و هر از گاهي يكي از انگشت ها را فرو برد توي خاك گلدانهاي گل كاغذي و چند تا كرم ريز بيرون كشيد و انداخت توي آكواريوم. شايد هم بهتر باشد دو تا پاهايت را بگذاري روي شيشه ميز رو به رويت. خودت را جمع و جور كني توي يخي صندلي ها و تا بالاي ابرويت را فرو كني در يقه لباست و ها كني!
شايد هم بهتر است يكي از چشمهايت را هر از گاهي بيرون بياوري سوسوي اين چراغها را نگاه كني و به هيچ چيز فكر نكني. نه روز بعد. نه چند ساعت بعد. نه هر چه گذشته...