تكيه داده به تخت چوبي، با هر تكان قژ قژ تخت را درمي آورد. شادمان از تك صدايي كه سكوت سنگين فضا را ميشكند باز موضع نشستن اش را تغيير ميدهد. چشم ها به سمت اش ميچرخد. به جاي اين همه نگاه خيره ترجيح ميدهد همهمه اي در فضا معلق بماند.
آرام سرش را ميچرخاند تا روي عكس مات و رنگ پريده بالاي طاقچه، تا شمعهاي مشكي روشن، تا قرآن خاك گرفته رو به روي عكس تا خارات ترك خورده كنار ترمه پهن شده روي طاقچه...
لابد بعدش بايد غوطه ور بماند در گذشته اي كه چندان هم پر رنگ نيست...