شايد ميخواست دستهايش را بكارد. گل و لاي باغچه را آرام كنار ميزد، ريتم آرام كاوش اش ضرباهنگي به خود گرفت ناگهان. ناخن هايش را ميكشيد توي گودال. انگار يك چيزي بايد از توي اين ريشه هاي در هم تنيده با چاشني خاك آب خورده بيرون بيايد!
سرش را كه بالا آورد اولين قطره هاي باران روي گونه هايش ميلغزيدند! آرام پلك ميزد. انگار ميخواست روزهايي را به ياد بياورد كه خودش هم توي همين باغچه در كنار همين امين الدوله ها ريشه دوانده بود!
نميدانم دستانش را كاشت يا نه! ولي امروز جاي همان چاله اي كه كنده بود يكي از اين سنبل هاي وحشي را ديدم!