sun 237

" وقتی یک ساعت به تو هدیه میکنند در واقع یک جهنم کوچک غرقه در گل برایت هدیه آورده اند. یک کند و زنجیر است جنس گل سرخ، یک سلول زندان از جنس هوا. فقط ساعت را به تو نمیدهند. همراه آن بهترین آرزوها را هم ارزانی ات میکنند و اینکه امیدواریم یک عالمه وقت برایت کار کند چون یک مارک سویسی است. فقط این وسیله ظریف کاری شده را که به مچ دست ات ببندی و با خودت به گردش ببری به تو هدیه نمیکنند. خودشان هم نمیدانند و عمق فاجعه همین جاست که نمیدانند، که به تو یک قطعه شکننده و متزلزل از خودت را هدیه میکنند. چیزی که پاره ای از توست ولی جسمت نیست.
به تو ضرورت کوک کردن هر روزه اش را هدیه میکنند. به تو وسواس توجه کردن به زمان دقیق در ویترین جواهر فوروشی ها، اخبار رادیو و ساعت گویا را هدیه میکنند. هراس از اینکه آن را از تو بدزدند یا از دستت به زمین بیفتد و بشکند. به تو مارکش را هدیه میکنند. به تو دغدغه مقایسه ساعتت با بقیه ساعتها را هدیه میکنند. به تو یک ساعت هدیه نمیدهند. تو خودت هدیه هستی. تو را برای جشن تولد ساعت به او هدیه میدهند."

قصه هاي قرو قاطي/ كورتاسار