sun 238

ژورنال را از روي ميز برداشت. سرش را به پشتي كاناپه تكيه داد و پاهايش را روي شيشه ميز جا به جا كرد. انگار توي كاناپه جا افتاده باشد آرام تكاني به خودش داد. لكه هاي قهوه شب پيش روي جلد ژورنال خودنمايي ميكردند!
هنوز هم تصميم اش براي رفتن به مهماني هفته بعد قطعي نبود.
آرام سرش را چرخاند تا لكه هاي قهوه را واضح تر ببيند. صداي زنگ تلفن از جا پراندش. حاضر نبود حتي يك قدم بردارد و اين جاي دلچسب را ترك كند.
تلفن روي پيغام گير رفت. صداي تارا در فضاي سرد خانه پيچيد.
- نيستي؟ بردار لعنتي... دوباره زنگ ميزنم!
توي ذهنش صداي بوق بعد از پيام را تكرار ميكرد. بوق...بوق...بوق...
ژورنال را ورق زد. هنوز هم نميدانست ميرود يا نه! فقط ميخواست يك لباس سفارش بدهد. شايد يك لباس سبز. از همان سبزهاي جراحي. با يك چكمه بنفش!
شايد هم...
دلش يك شالگردن راه راه ميخواست. هيچ مناسبتي نداشت. دلش ميخواست به جاي مهماني برود يك جايي كه بشود يك شالگردن راه راه سبز و قرمز پوشيد و اين قدر دور گردن پيچش داد كه احساس خفگي همه دنيا را پر كند!
بالاي صفحه را تا زد. خودش را كشاند تا گوشي تلفن
لباس صورتي صفحه 15 را سفارش داد. با همان رز صورتي دور مچ دست.