
" />

دلم يكي از اين تيوب ها خواست!يكي باشه اونجا هل بده. يه بار دو بار سه بار... حتما سر از آسمون در ميارم به جاي رودخونه جلوم!
يكي باشه هل بده يه بار دو بار سه بار...
اين زنجيره بايد بچرخه يه بار دوبار سه بار... بعد هم ولش كني تا برگرده سر جاي اولش و تو هي بچرخي و بچرخي و بچرخي... يه بار دوبار سه بار... بعد هم از اون سرگيجه يا بيفتي توي آب يخ كرده رودخونه يا ولو شي روي چمنها. پيش هموني كه هل ات داده...يه بار دوبار سه بار...
Photo by: Ball Saal
" من اصلا تنبل آفريده شدم. كار و كوشش مال مردم تو خاليس، به اين وسيله ميخوان چاله يي كه تو خودشونه پر بكنن مال اشخاص گدا گشنس كه از زير بته بيرون آمدن. اما پدران من كه تو خالي بودن، زياد كار كردنو و زياد زحمت كشيدنو، فكر كردنو، ديدنو،دقايق تنبلي گذروندن. اين چاله تو اونا ر شده بود و هميه ارث تنبلي شونو به من دادن.من افتخاري به اجدادم نميكنم. علاوه بر اينكه توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيش اونا دزد، يا گردنه گير، يا دلقك دربار و يا صراف بوده. وانگهي اگه زياد پاپي اجدادم بشيم بالاخره جد هر كسي گريل و شمپانزه هست."
تاريكخانه/ صادق هدايت

اي فارغ از حال من چون ياد آورم رو گرداندن تو را
ترسم سوز سرد من
آه سرد من
گيرد دامن تو را...
Photo By David Harry
انگشت اش را راست كرده توي چشم يكي از همين ستاره ها كه شبهاي زمستان به هزار زور و زحمت خودشان از از لا به لاي ابرهاي پنبه اي مي اندازند بيرون و طنازي شان آدم را ياد اين پتياره هاي كوچه هاي خلوت و تاريك مي اندازد كه ميني ژوپشان را با لوندي اين سو و آن سو ميكشانند تا حسرت هم آغوشي توي دل هر عابر ديگري با هر قيمت پايين تري بماند!
از اين جا كه من نشسته ام و دارم انگشت هايم را يكي يكي ميشكنم تا صداي تق و توقش يه لذت خلسه واري رو ايجاد كنه تا اونجايي كه تو ايستادي و داري پاهات رو روي خاك اين ور و اون ور ميكشي اندازه يك كره زمين فاصله هاي دوار هست كه با هيچ چيز نميشه پرش كرد! نه با قاصدكهاي فوت شده نا با تخيل هاي قوي!
جلوي ساعت ايستاده تا به 7 صبح لعنتي سلامي بدهد و برود بندهاي كفش اش راه گره هاي كور بزند و براي خودش جلوي آينه قدي كنار در آرزوي موفقيت كند و خودش را بيندازد درست وسط شلوغي بي دليل هر روز صبح كه از اين سر اتوبان تا آن سر كشيده شده و او را مثل هميشه پشت تمام آدمهاي دنيا معطل نگه ميدارد!
دوست داشتم يك دفعه بزند زير خنده و بگويد همه اش شوخي بوده. يك شوخي كوچك براي ترساندن همه مان! ولي نخنديد. دستش را نياورد جلوي لبهايش بگيرد و ريز ريز بخندد و آخرش با نگاه شيطان اش بگويد شوخي كردم! همه اش براي اين بود تا واكنش شما را ببينم!
ما هم لبخند نزديم و بگوييم چه شوخي بي مزه و زشتي! حرفش هم ميتواند آدم را داغان كند! چه برسد به واقعيت اش كه در لفاف شوخي گم شود!
وقتي هم داشتند مشت مشت خاك ميريختند داخل قبرش كسي دستش را نگرفت جلوي دهانش تا ريز ريز بخندد و بگويد همه اش از يك شوخي شروع شد!

كشوي اول رو باز كردم. اون دفترچه Miss Me Sometimes رو كنار زدم. دو هزاري هاي صاف را از توي پاكت كشيدم بيرون. گذاشتم توي كيف پولي ام. كيف پولي ام رو انداختم توي اون كيف FENDI ام. يه نگاه به در كمدم انداختم. هفته 37! يه عطر جديد ميخوام.
" آينده ات مثل رو به روته! نميدوني توش چه خبره"
يه لبخند كج زدم. اون كفش سفيده كه بغل اش يه ستاره سبز داره و يه خط سبز پايين ترش رو پوشيدم. بندهاش رو گره زدم. در رو كه باز كردم بيرون يخ بود. يخ...سرد...استخوان سوز...
خانم چتري جلوي در دستش روي بوق بود. پريدم بالا. رفتيم باروك. تابلوي Blue Dancers رو خريدم. هنوز چشم ام دنبال اون تابلو گنده هست. خانم چتري قول داده واسه تولد امسالم بخردش!
ميگه به يك شريك سخاوتمند براي خريدن اين كادو تولد نياز داره!
رفتم توي Lemoel. يه پيرهن صورتي و يك كراوات صورتي خريدم. گفتم آدم سالي يه بار آه ميكشه. اون هم بعد از سال تحويل. آقاي Lemoel چپ چپ نگاهم كرد. قبل از اينكه برم اون پشت چهار تا كشو كراوات هاش رو زير و رو كنم.
از سگهاي آقاي مغازه بغلي عكس ميگيرم. طيف طلايي است. يك جورهايي آدم دلش ميخواهد سگ را بچلاند. و محكم بغل اش كند!
برميگردم خانه. عطر نخريده ام. يك عطر جديد! هفته 37 روي در كمد به من دهن كجي ميكند. دو هزاري هاي تا نخورده را برميگردانم سر جايش. شايد هنوز وقت اش نشده يك عطر جديد بخرم!
باد قامتش را خم كرده بود. مثل پروانه اي ميماند كه در سرخي خفه شقف اندام ظريف و خشك خود را بر لاشه صخره ها ميكوبد. شايد خواب ميديدم! خواب بال زدنهاي زني اثيري كه در معلق زدن دودهاي سيگار بي قرار مانده است!
ميبافد،يكي زير، يكي رو... انگار دارد يك زندگي طولاني را به هم ميبافد. كامواي طوسي را دور انگشت اشاره اش ميچرخاند...ميچرخاند...ميچرخاند...حالا يكي زير يكي رو... در هر بار چرخيدن انگار هزاران آدم دور اين زندگي ميله وار ميچرخند...يكي زير...يكي رو...
نگاهش به ريتم يكنواخت اين بافتن پي در پي نيست. نگاهش ميخكوب مانده روي شيشه غبار گرفته و كدر رو به رويش كه انگار چيزي وراي زندگي بافته شده را به تصوير ميكشد