" /> This Is Me: فوریه 2008 Archives

یکشنبه،25 فوریه 2008

sun 255
399136360_8bafbd7958_b.jpg


Enjoy your Coffee in our Cafe Canape

شنبه،24 فوریه 2008

sun 254
m65-20080118_00_08_10.jpg

دلم يكي از اين تيوب ها خواست!يكي باشه اونجا هل بده. يه بار دو بار سه بار... حتما سر از آسمون در ميارم به جاي رودخونه جلوم!
يكي باشه هل بده يه بار دو بار سه بار...
اين زنجيره بايد بچرخه يه بار دوبار سه بار... بعد هم ولش كني تا برگرده سر جاي اولش و تو هي بچرخي و بچرخي و بچرخي... يه بار دوبار سه بار... بعد هم از اون سرگيجه يا بيفتي توي آب يخ كرده رودخونه يا ولو شي روي چمنها. پيش هموني كه هل ات داده...يه بار دوبار سه بار...

Photo by: Ball Saal

جمعه،23 فوریه 2008

sun 253
125620225_9a75d884e8_b.jpg
More Cups Of Coffee In Our Lovely Cafe Canape

سه‌شنبه،20 فوریه 2008

sun 252

" من اصلا تنبل آفريده شدم. كار و كوشش مال مردم تو خاليس، به اين وسيله ميخوان چاله يي كه تو خودشونه پر بكنن مال اشخاص گدا گشنس كه از زير بته بيرون آمدن. اما پدران من كه تو خالي بودن، زياد كار كردنو و زياد زحمت كشيدنو، فكر كردنو، ديدنو،‌دقايق تنبلي گذروندن. اين چاله تو اونا ر شده بود و هميه ارث تنبلي شونو به من دادن.من افتخاري به اجدادم نميكنم. علاوه بر اينكه توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيش اونا دزد، يا گردنه گير، يا دلقك دربار و يا صراف بوده. وانگهي اگه زياد پاپي اجدادم بشيم بالاخره جد هر كسي گريل و شمپانزه هست."

تاريكخانه/ صادق هدايت

دوشنبه،19 فوریه 2008

sun 251
rogan8349.jpg

اي فارغ از حال من چون ياد آورم رو گرداندن تو را
ترسم سوز سرد من
آه سرد من
گيرد دامن تو را...

Photo By David Harry

یکشنبه،18 فوریه 2008

sun 250

انگشت اش را راست كرده توي چشم يكي از همين ستاره ها كه شبهاي زمستان به هزار زور و زحمت خودشان از از لا به لاي ابرهاي پنبه اي مي اندازند بيرون و طنازي شان آدم را ياد اين پتياره هاي كوچه هاي خلوت و تاريك مي اندازد كه ميني ‍ژوپشان را با لوندي اين سو و آن سو ميكشانند تا حسرت هم آغوشي توي دل هر عابر ديگري با هر قيمت پايين تري بماند!

شنبه،17 فوریه 2008

sun 249

از اين جا كه من نشسته ام و دارم انگشت هايم را يكي يكي ميشكنم تا صداي تق و توقش يه لذت خلسه واري رو ايجاد كنه تا اونجايي كه تو ايستادي و داري پاهات رو روي خاك اين ور و اون ور ميكشي اندازه يك كره زمين فاصله هاي دوار هست كه با هيچ چيز نميشه پرش كرد! نه با قاصدكهاي فوت شده نا با تخيل هاي قوي!

جمعه،16 فوریه 2008

sun 248

جلوي ساعت ايستاده تا به 7 صبح لعنتي سلامي بدهد و برود بندهاي كفش اش راه گره هاي كور بزند و براي خودش جلوي آينه قدي كنار در آرزوي موفقيت كند و خودش را بيندازد درست وسط شلوغي بي دليل هر روز صبح كه از اين سر اتوبان تا آن سر كشيده شده و او را مثل هميشه پشت تمام آدمهاي دنيا معطل نگه ميدارد!

سه‌شنبه،13 فوریه 2008

sun 247
633576729_448260dc35_o.jpg
One More Cup Of Coffee in our Lovely Cafe Canape

دوشنبه،12 فوریه 2008

sun 246

دوست داشتم يك دفعه بزند زير خنده و بگويد همه اش شوخي بوده. يك شوخي كوچك براي ترساندن همه مان! ولي نخنديد. دستش را نياورد جلوي لبهايش بگيرد و ريز ريز بخندد و آخرش با نگاه شيطان اش بگويد شوخي كردم! همه اش براي اين بود تا واكنش شما را ببينم!
ما هم لبخند نزديم و بگوييم چه شوخي بي مزه و زشتي! حرفش هم ميتواند آدم را داغان كند! چه برسد به واقعيت اش كه در لفاف شوخي گم شود!
وقتي هم داشتند مشت مشت خاك ميريختند داخل قبرش كسي دستش را نگرفت جلوي دهانش تا ريز ريز بخندد و بگويد همه اش از يك شوخي شروع شد!

شنبه،10 فوریه 2008

sun 245
300243819_06b8c3eba3_b.jpg
Just sit
Relax
and enjoy your coffee in our lovely Cafe Canape

جمعه، 9 فوریه 2008

sun 244
IMG_3565.JPG

من نمیبخشم که جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه!

"حسين پناهي"
پ.ن: photo by sunjoon

سه‌شنبه، 6 فوریه 2008

sun 243
snowroad.jpg


For one's self, life is certain. Afterlife is not. If the choice for immigrants like me is between a better life in the US and a sweeter death/afterlife in Iran, I choose life. It's harder to lose a loved one in the US, not that you become any less human, but there are more ways to help you cope in Iran. That perhaps is the biggest price you pay for your freedom

Life Goes On In Tehran

دوشنبه، 5 فوریه 2008

sun 242

كشوي اول رو باز كردم. اون دفترچه Miss Me Sometimes رو كنار زدم. دو هزاري هاي صاف را از توي پاكت كشيدم بيرون. گذاشتم توي كيف پولي ام. كيف پولي ام رو انداختم توي اون كيف FENDI ام. يه نگاه به در كمدم انداختم. هفته 37!‌ يه عطر جديد ميخوام.
" آينده ات مثل رو به روته!‌ نميدوني توش چه خبره"
يه لبخند كج زدم. اون كفش سفيده كه بغل اش يه ستاره سبز داره و يه خط سبز پايين ترش رو پوشيدم. بندهاش رو گره زدم. در رو كه باز كردم بيرون يخ بود. يخ...سرد...استخوان سوز...
خانم چتري جلوي در دستش روي بوق بود. پريدم بالا. رفتيم باروك. تابلوي Blue Dancers رو خريدم. هنوز چشم ام دنبال اون تابلو گنده هست. خانم چتري قول داده واسه تولد امسالم بخردش!
ميگه به يك شريك سخاوتمند براي خريدن اين كادو تولد نياز داره!
رفتم توي Lemoel. يه پيرهن صورتي و يك كراوات صورتي خريدم. گفتم آدم سالي يه بار آه ميكشه. اون هم بعد از سال تحويل. آقاي Lemoel چپ چپ نگاهم كرد. قبل از اينكه برم اون پشت چهار تا كشو كراوات هاش رو زير و رو كنم.
از سگهاي آقاي مغازه بغلي عكس ميگيرم. طيف طلايي است. يك جورهايي آدم دلش ميخواهد سگ را بچلاند. و محكم بغل اش كند!
برميگردم خانه. عطر نخريده ام. يك عطر جديد! هفته 37 روي در كمد به من دهن كجي ميكند. دو هزاري هاي تا نخورده را برميگردانم سر جايش. شايد هنوز وقت اش نشده يك عطر جديد بخرم!

یکشنبه، 4 فوریه 2008

sun 241

باد قامتش را خم كرده بود. مثل پروانه اي ميماند كه در سرخي خفه شقف اندام ظريف و خشك خود را بر لاشه صخره ها ميكوبد. شايد خواب ميديدم! خواب بال زدنهاي زني اثيري كه در معلق زدن دودهاي سيگار بي قرار مانده است!

شنبه، 3 فوریه 2008

sun 240

ميبافد،‌يكي زير، يكي رو... انگار دارد يك زندگي طولاني را به هم ميبافد. كامواي طوسي را دور انگشت اشاره اش ميچرخاند...ميچرخاند...ميچرخاند...حالا يكي زير يكي رو... در هر بار چرخيدن انگار هزاران آدم دور اين زندگي ميله وار ميچرخند...يكي زير...يكي رو...
نگاهش به ريتم يكنواخت اين بافتن پي در پي نيست. نگاهش ميخكوب مانده روي شيشه غبار گرفته و كدر رو به رويش كه انگار چيزي وراي زندگي بافته شده را به تصوير ميكشد

جمعه، 2 فوریه 2008

sun 239
92782922_8ac7fab93c_o.jpg
Enjoy Your Coffee in our lovely Cafe Canape