sun 240

ميبافد،‌يكي زير، يكي رو... انگار دارد يك زندگي طولاني را به هم ميبافد. كامواي طوسي را دور انگشت اشاره اش ميچرخاند...ميچرخاند...ميچرخاند...حالا يكي زير يكي رو... در هر بار چرخيدن انگار هزاران آدم دور اين زندگي ميله وار ميچرخند...يكي زير...يكي رو...
نگاهش به ريتم يكنواخت اين بافتن پي در پي نيست. نگاهش ميخكوب مانده روي شيشه غبار گرفته و كدر رو به رويش كه انگار چيزي وراي زندگي بافته شده را به تصوير ميكشد