انگشت اش را راست كرده توي چشم يكي از همين ستاره ها كه شبهاي زمستان به هزار زور و زحمت خودشان از از لا به لاي ابرهاي پنبه اي مي اندازند بيرون و طنازي شان آدم را ياد اين پتياره هاي كوچه هاي خلوت و تاريك مي اندازد كه ميني ژوپشان را با لوندي اين سو و آن سو ميكشانند تا حسرت هم آغوشي توي دل هر عابر ديگري با هر قيمت پايين تري بماند!