" /> This Is Me: مارس 2008 Archives

یکشنبه،17 مارس 2008

sun 268
535717043_434a18bb46_b.jpg


پ.ن.1: اين حال تمام الان من است
پ.ن.2: ما كه هر چي خاطره تلخ داشتيم رو به رسم هفته 53 روي در كمدمون ريختيم توي يك جعبه! با همه حرفها و چيزهايي كه ديديم و دوست نداشتيم!‌با همه فكرها! با عطر قديمي! در جعبه رو بستيم و فرستاديمش يه جاي تاريك! حالا يك ذهن داريم كه پاك پاك هست! ميگن اول سال بايد بري رو به روي شهرت وايسي و بدوني كه آينده ات هم مثل رو به روت هست! معلوم نيست توش چه خبره! سال خوبي داشته باشين!

شنبه،16 مارس 2008

sun 267

مهين بانو تمام اين مدت نگاه کرده بود؛ بدون پرسش يا اعتراض يا ابراز وجود. ديده بود که دار و ندار اورا به فروش گذاشته‌اند و چيزي نگفته بود. ديده بود که مردمان غريبه در اتاق‌هاي خانه‌اش مي‌چرخند و لب تر نکرده بود. نشسته بود کنجي پاي ديوار، روي قالي بزرگ تبريز- يادگار اجدادي- و دستش را با حسرتي پنهان کشيده بود به گل‌هاي مخملي فرش و طرح‌هاي رنگين طلايي- ته ماندۀ روزهاي پيشين- آخرين تماس سر انگشتانش با آن جسم مأنوس قديمي، مثل دست کشيدن به بدني نيمه گرم در واپسين لحظات زندگي. و چنگ انداخته بود به ريشه‌هاي رو ميزي که يک آن نگهش دارد. و چشمش دويده بود دنبال کاسه‌هاي گل‌مرغي، که دست به دست مي‌گشت و چراغ‌هاي پايه بلند روسي که به فروش رفته بود؛ خواسته بود بگويد‌«نه! بقچه‌هاي ترمه و آينه عقدم را نمي‌دهم» يا چيزي را بردارد و پنهان کند و هيچ نگفته بود. نشسته بود يک گوشه، خاموش و نامريي، پر از زخم‌هاي دروني، شاهد رفتن ميزو صندلي و بشقاب‌هاي چيني و قاب‌هاي طلايي؛ مثل سفر غم‌انگيز بچه‌هاي مادري پير به شهرهاي اجنبي.

گلي ترقي/ خانه اي در آسمان

جمعه،15 مارس 2008

sun 266

خسته، مثل کسی که سالها زیر مشت و لگد مانده ، از این پهلو به آن پهلو میچرخید. سفتی و سختی زمین را به حساب کوفتگی بیش از حدی میگذاشت که سالهاست دارد روی دوشهایش سنگینی میکند. نگاهش به آینه که می افتاد از ورزیدگی عضلاتش دستخوش لذتی میشد که حتی با جرعه های پی در پی شراب هفت ساله و دست ساز آندريانيك قابل تاخت زدن نبود!
ذهنش را از پرسه های ناگهانی نمیتوانست بازدارد. باز هم از این دست به آن دست میغلتید و در خیال خود به گذشته هایی پرتاب میشد که انگار تلی از خاکستر بر رویش پاشیده شده تا آن را برای همیشه زیر سردی خود دفن کند.

دوشنبه،11 مارس 2008

sun 265
c8f1e13e235f40fe.jpg
sun 264

انگشتم را ميكشيدم روي شيشه تازه تميز شده مغازه اي توي يكي از همين خيابانهاي سنگفرش! از اينكه جاي انگشتم ميماند روي شيشه و تا فردا كه باز هم هزارتا جاي انگشت ديگر كنارش بنشيند و نفس مغازه دار را در سينه حبس نگه دارد تا بالاخره با عصبانيت هر چه تمامتر شيشه شورش را تنظيم كند روي جاي انگشت ها و با يك پيس كوچك همه گناهكاريهايمان را پاك كند،‌خوشحال بودم!
بيشتر از اينكه به شالگردن راه راه سبز و بنفش پشت ويترين فكر كنم به انگشت ديگري كه درست كنار انگشت من، نه درست روي انگشت من قرار ميگيرد و يك سري مارپيچ هاي كج و معوج احمقانه ميسازد مال چه كسي ميتواند باشد، فكر ميكردم!
آخرش هم به زور چشم غره هاي فروشنده رفتم اين آخر زمستاني شالگردن را خريدم. چند دور پيچاندمش دور گردنم و اين بار از سر تا ته شيشه را با انگشت رفتم و برگشتم تا بالاخره يكي پيدا شود مسير منحني انگشت هاي من منزجرش كند لااقل!
هنوز سر كوچه نرسيده بودم صداي پيس پيس شيشه پاك كن...

یکشنبه،10 مارس 2008

sun 263
disarmed_by_brambura33.jpg

شنبه، 9 مارس 2008

sun 262

آتش زیر دیگ را تنظیم میکردند. همه دور دیگ جمع میشدند و صدای خنده ها گوش دالان و حیاط و اتاقهای تو در تو و آسمان و همه دنیا را پر میکرد... بوی سبزه های تازه جوانه زده دیوانه مان میکرد. شاید برای همین بود که افسارگسیختگی هامان هر سال یک شب به اوج خودش میرسید. روی طاقچه کنار حمام کوزه های سبز شده مان را نشان هم میدادیم و فکر میکردیم چیزی که بزرگترها آن را عید میخوانند فقط مال خودمان است. با آن اسکناس های تا نخورده اش!
باز هم صدای خنده ها میپیچید و از این سر محل تا آن سر همه میدانستند یک امشب خانم جان در عرش است! یک محله میدانستند باید حضور تمام نوه ها و نتیجه ها را یک جا تحمل کنند. آخر فقط یک شب بود که تا صبح هیچ کس پلک نمیزد تا مبادا دیگ ته بگیرد و سمنو به سفره های هفت سین نرسد.
مزه اش را فقط ما نوه های ناخلف میدانستیم. وقتی سپیده میزد و بزرگتر ها خسته سرشان را به دیوار تکیه میدادند و ما گردوهای هر ظرفی را بیرون میکشیدیم و مغزش را میخوردیم و به ریش سال نو و دیگ بزرگی که تا صبح جوشیده بود میخندیدیم
خانم جان نزدیک عید که میشود...نافرم جایت خالی است!
ما هنوز دستهایمان این قدر کوچک است که اسکناس های تا نخورده ات اولین دشت هر سالمان باشد!

سه‌شنبه، 5 مارس 2008

sun 261
12-transform.jpg


On the Iran Air flight back to Tehran you are witness to an episode

of Transformers! As the plane inches closer to Tehran, women start to

look less and less Western and more and more Islamic. By the time the

door opens in Tehran they are born-again-muslims! A bearded moral

police officer standing immediately outside the plane makes sure of

that. He reminds them with his grumpy look that they are indeed back

in the Islamic Republic of Iran.


Life Goes On In Tehran

sun 260

از خودم ماريونتي ميسازم با لبخندهاي عميق مغناطيسي .. وقت پكهاي آبي به دانهيل هاي قرمز سرم را با بيخيالي عقب ميدهم و يك طوري كه انگار هيچ ماتمي در دنيا زاده نشده دود را بيرون ميدهم ... ماگ بزرگ بلك كافي را به سلامتي تمام حماقت هاي ازلي ام سر ميكشم تا وقتي كه شب با همان noir la chanson هاي هميشه سر برسد ... عينك افتابي بزرگو سياه Versace از ظهر كه بيدار ميشوم تا فردا صبح كه باز بخوابم به چشمهايم چسبيده .. نور تنها چراغ كم نورهم انگاري كه نيزه باشند كورم ميكنند .. جلوي اينه ميشينم ... هيچ وقت ارايش نميكنم كه بخواهم با يك دنيا شيرپاكن پاكش كنم .. نگاه ميكنم به خودم خبري از لبخندهاي نارسيسمي و پكهاي نستالژيك نيست ... فقط يك دلقك لهيده با حالتي مسخره و ترسناك به چشمان پر از خشم و نفرت خود خيره شده و chandelier earring مزخرفشو تو دستش تكون ميده ...

نارين جان! روزهايم بد به هم گره خورده است!

یکشنبه، 3 مارس 2008

sun 259
Pictures_of_You_by_petitescargot.jpg
Another cup Of Coffee In Our Lovely Cafe Canape
sun 258

به سيگارش پك ميزند. دودش را پخش ميكند توي صورت خيالي رو به رويش. دودها ميرقصند و در شعاع هاي خسته آفتاب عصر دلگير گم ميشوند. شايد هم ميروند سرك ميكشند لا به لاي كتابهاي قفسه هاي چوبي و نم كشيده و بين كلمه ها مينشينند و رازهاي مگويشان را در دل كتابها جا ميگذارند.
يك پك ديگر. اين بار عميق تر از قبل. هنوز خورشيد برهنگي اش را از پشت شيشه با طنازي بر جاي ميگذارد و هنوز هم دودها معلق ميمانند بين بيرون و درون آدمي كه انگشت هايش را بر روي شيشه سالها قبل جا گذاشته است وقتي دستانش را مماس ميگرفت با دستان آن طرف شيشه در يكي از همين شبهاي پر شور و حال جواني. چند سال گذشته باشد خوب است؟
از همان روزهايي كه دانهيل هايشان را ته جيب هايشان مخفي ميكردند و بدمستي هايشان را پشت نگاه هاي خواب! از همان روزهاي سردي كه ميشد با يك كلمه با يك حرف با يك نگاه به اون گرمايي رسيد كه هيچ كس انتظارش را در سياه كش هاي زمستاني ندارد.
چند سال گذشته باشد خوب است؟
اين را فقط دودهاي معلق و بازيگوش ميدانند كه بين درون و بيرون آدمي كه انگشت اش را سالها پيش بر شيشه رو به رويش جا گذاشت تا خداحافظي هايش هم رنگ ديگري باشد،‌جدا از قرمزي و خاكستري روزهاي تلخ، سرگردانند!

شنبه، 2 مارس 2008

sun 257

من كيفم را مي اندازم روي كولم و هي از اين خيابان به آن خيابان پاهايم را ميكشم روي سنگفرشهاي خاكي و خاكستري و هي نگاهم را ميچسبانم به طاق آسمان كه اين قدر بي حيا خودش را پهن كرده در دل كهكشاني كه خدايش معلوم نيست كجاي دنيا پنهان شده براي اين همه زير زيري نگاه كردن و پوزخند زدن!
بعد هي اين كولي سنگيني ميكند روي دوشم و من مينشيم زير يكي از همين درخت هاي تازه جوانه زده آخر سال و باز هم نگاهم مي افتد به آسمان. اين دفعه خدا را ميبينم كه از لابه لاي يكي از همين ابرهاي پنبه اي دارد سرك ميكشد و ما را ديد ميزند كه اين پايين حتي در خيالاتمان هم به جان هم افتاده ايم!
بعد هم بلند ميشوم پاهايم را ميكشم روي سنگفرشها و با خودم عهد ميبندم كه ديگر چشم ام به آسمان نيفتد!

جمعه، 1 مارس 2008

sun 256

Empty spaces fill me up with holes