من كيفم را مي اندازم روي كولم و هي از اين خيابان به آن خيابان پاهايم را ميكشم روي سنگفرشهاي خاكي و خاكستري و هي نگاهم را ميچسبانم به طاق آسمان كه اين قدر بي حيا خودش را پهن كرده در دل كهكشاني كه خدايش معلوم نيست كجاي دنيا پنهان شده براي اين همه زير زيري نگاه كردن و پوزخند زدن!
بعد هي اين كولي سنگيني ميكند روي دوشم و من مينشيم زير يكي از همين درخت هاي تازه جوانه زده آخر سال و باز هم نگاهم مي افتد به آسمان. اين دفعه خدا را ميبينم كه از لابه لاي يكي از همين ابرهاي پنبه اي دارد سرك ميكشد و ما را ديد ميزند كه اين پايين حتي در خيالاتمان هم به جان هم افتاده ايم!
بعد هم بلند ميشوم پاهايم را ميكشم روي سنگفرشها و با خودم عهد ميبندم كه ديگر چشم ام به آسمان نيفتد!