به سيگارش پك ميزند. دودش را پخش ميكند توي صورت خيالي رو به رويش. دودها ميرقصند و در شعاع هاي خسته آفتاب عصر دلگير گم ميشوند. شايد هم ميروند سرك ميكشند لا به لاي كتابهاي قفسه هاي چوبي و نم كشيده و بين كلمه ها مينشينند و رازهاي مگويشان را در دل كتابها جا ميگذارند.
يك پك ديگر. اين بار عميق تر از قبل. هنوز خورشيد برهنگي اش را از پشت شيشه با طنازي بر جاي ميگذارد و هنوز هم دودها معلق ميمانند بين بيرون و درون آدمي كه انگشت هايش را بر روي شيشه سالها قبل جا گذاشته است وقتي دستانش را مماس ميگرفت با دستان آن طرف شيشه در يكي از همين شبهاي پر شور و حال جواني. چند سال گذشته باشد خوب است؟
از همان روزهايي كه دانهيل هايشان را ته جيب هايشان مخفي ميكردند و بدمستي هايشان را پشت نگاه هاي خواب! از همان روزهاي سردي كه ميشد با يك كلمه با يك حرف با يك نگاه به اون گرمايي رسيد كه هيچ كس انتظارش را در سياه كش هاي زمستاني ندارد.
چند سال گذشته باشد خوب است؟
اين را فقط دودهاي معلق و بازيگوش ميدانند كه بين درون و بيرون آدمي كه انگشت اش را سالها پيش بر شيشه رو به رويش جا گذاشت تا خداحافظي هايش هم رنگ ديگري باشد،جدا از قرمزي و خاكستري روزهاي تلخ، سرگردانند!