از خودم ماريونتي ميسازم با لبخندهاي عميق مغناطيسي .. وقت پكهاي آبي به دانهيل هاي قرمز سرم را با بيخيالي عقب ميدهم و يك طوري كه انگار هيچ ماتمي در دنيا زاده نشده دود را بيرون ميدهم ... ماگ بزرگ بلك كافي را به سلامتي تمام حماقت هاي ازلي ام سر ميكشم تا وقتي كه شب با همان noir la chanson هاي هميشه سر برسد ... عينك افتابي بزرگو سياه Versace از ظهر كه بيدار ميشوم تا فردا صبح كه باز بخوابم به چشمهايم چسبيده .. نور تنها چراغ كم نورهم انگاري كه نيزه باشند كورم ميكنند .. جلوي اينه ميشينم ... هيچ وقت ارايش نميكنم كه بخواهم با يك دنيا شيرپاكن پاكش كنم .. نگاه ميكنم به خودم خبري از لبخندهاي نارسيسمي و پكهاي نستالژيك نيست ... فقط يك دلقك لهيده با حالتي مسخره و ترسناك به چشمان پر از خشم و نفرت خود خيره شده و chandelier earring مزخرفشو تو دستش تكون ميده ...
نارين جان! روزهايم بد به هم گره خورده است!