آتش زیر دیگ را تنظیم میکردند. همه دور دیگ جمع میشدند و صدای خنده ها گوش دالان و حیاط و اتاقهای تو در تو و آسمان و همه دنیا را پر میکرد... بوی سبزه های تازه جوانه زده دیوانه مان میکرد. شاید برای همین بود که افسارگسیختگی هامان هر سال یک شب به اوج خودش میرسید. روی طاقچه کنار حمام کوزه های سبز شده مان را نشان هم میدادیم و فکر میکردیم چیزی که بزرگترها آن را عید میخوانند فقط مال خودمان است. با آن اسکناس های تا نخورده اش!
باز هم صدای خنده ها میپیچید و از این سر محل تا آن سر همه میدانستند یک امشب خانم جان در عرش است! یک محله میدانستند باید حضور تمام نوه ها و نتیجه ها را یک جا تحمل کنند. آخر فقط یک شب بود که تا صبح هیچ کس پلک نمیزد تا مبادا دیگ ته بگیرد و سمنو به سفره های هفت سین نرسد.
مزه اش را فقط ما نوه های ناخلف میدانستیم. وقتی سپیده میزد و بزرگتر ها خسته سرشان را به دیوار تکیه میدادند و ما گردوهای هر ظرفی را بیرون میکشیدیم و مغزش را میخوردیم و به ریش سال نو و دیگ بزرگی که تا صبح جوشیده بود میخندیدیم
خانم جان نزدیک عید که میشود...نافرم جایت خالی است!
ما هنوز دستهایمان این قدر کوچک است که اسکناس های تا نخورده ات اولین دشت هر سالمان باشد!