sun 264

انگشتم را ميكشيدم روي شيشه تازه تميز شده مغازه اي توي يكي از همين خيابانهاي سنگفرش! از اينكه جاي انگشتم ميماند روي شيشه و تا فردا كه باز هم هزارتا جاي انگشت ديگر كنارش بنشيند و نفس مغازه دار را در سينه حبس نگه دارد تا بالاخره با عصبانيت هر چه تمامتر شيشه شورش را تنظيم كند روي جاي انگشت ها و با يك پيس كوچك همه گناهكاريهايمان را پاك كند،‌خوشحال بودم!
بيشتر از اينكه به شالگردن راه راه سبز و بنفش پشت ويترين فكر كنم به انگشت ديگري كه درست كنار انگشت من، نه درست روي انگشت من قرار ميگيرد و يك سري مارپيچ هاي كج و معوج احمقانه ميسازد مال چه كسي ميتواند باشد، فكر ميكردم!
آخرش هم به زور چشم غره هاي فروشنده رفتم اين آخر زمستاني شالگردن را خريدم. چند دور پيچاندمش دور گردنم و اين بار از سر تا ته شيشه را با انگشت رفتم و برگشتم تا بالاخره يكي پيدا شود مسير منحني انگشت هاي من منزجرش كند لااقل!
هنوز سر كوچه نرسيده بودم صداي پيس پيس شيشه پاك كن...