مهين بانو تمام اين مدت نگاه کرده بود؛ بدون پرسش يا اعتراض يا ابراز وجود. ديده بود که دار و ندار اورا به فروش گذاشتهاند و چيزي نگفته بود. ديده بود که مردمان غريبه در اتاقهاي خانهاش ميچرخند و لب تر نکرده بود. نشسته بود کنجي پاي ديوار، روي قالي بزرگ تبريز- يادگار اجدادي- و دستش را با حسرتي پنهان کشيده بود به گلهاي مخملي فرش و طرحهاي رنگين طلايي- ته ماندۀ روزهاي پيشين- آخرين تماس سر انگشتانش با آن جسم مأنوس قديمي، مثل دست کشيدن به بدني نيمه گرم در واپسين لحظات زندگي. و چنگ انداخته بود به ريشههاي رو ميزي که يک آن نگهش دارد. و چشمش دويده بود دنبال کاسههاي گلمرغي، که دست به دست ميگشت و چراغهاي پايه بلند روسي که به فروش رفته بود؛ خواسته بود بگويد«نه! بقچههاي ترمه و آينه عقدم را نميدهم» يا چيزي را بردارد و پنهان کند و هيچ نگفته بود. نشسته بود يک گوشه، خاموش و نامريي، پر از زخمهاي دروني، شاهد رفتن ميزو صندلي و بشقابهاي چيني و قابهاي طلايي؛ مثل سفر غمانگيز بچههاي مادري پير به شهرهاي اجنبي.
گلي ترقي/ خانه اي در آسمان